The first 200 lines.
روح باورموردا تو وجود من،
برادرت و خودت زنده مونده.
مراقب باش.
شاهزاده زنده است.
اسیر عجوزه پیره...
که اون طرف «دریای متلاطم»، تو «شهر باستانی» ساکنه.
استخواندزدان اومدن! حرکت کنین!
بورمن، تو که باید مرده باشی.
اشتباه گرفتی.
هه!
خانوادهام داشتن به سمت «دروازه مادر» حرکت میکردن.
فقط خودم زنده موندم.
جید، فرار کن!
قراره بلایی که سر بالانتاین اومد،
سر من هم بیاد.
شما هم باید جلوم رو بگیرین.
بالانتاین میخواست چی به سرم بیاره؟
میخواست کار باورموردا موقع نوزادیت رو به اتمام برسونه.
میخواست آیین سیزدهمین شب رو اجرا کنه.
میخواست روحت رو به دنیایی مملو از عذاب ابدی تبعید کنه.
فاروک!
هنوز هم میتونی نجاتش بدی.
- بلد نیستم. - چرا، بلدی.
دختره رو بگیرین.
بقیهشون رو بکشین.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
آخ!
مترجمان: «کیارش نعمت گرگانی و آیدا نادری» در تلگرام: realKiarashNg@ و AydaNaderiSubT@
اون دیگه چه کوفتیه؟
فکرت رو درگیرش نکن.
چقدر میتونن ادامه بدن؟
عجوزه نمیذاره تا الورا رو نگرفتن و ما رو نکشتن، استراحت کنن.
کاش وقت میذاشتن و باهامون آشنا میشدن، مگه نه؟
حالا کجا بریم سروان؟
نمیتونیم از دستشون فرار کنیم، پس کجا میشه رفت؟
میریم تو «جنگل وحشی».
ولی خطرات «جنگل وحشی» رو چیکار کنیم؟
چه خطراتی داره؟
میگن هواش، درختان و آبش خاصیتی دارن که آدم اصلا...
دلش نمیخواد ازش خارج بشه.
آدم کلا ارادهاش رو از دست میده.
از من بشنوین. بیش از حد لزوم اونجا نمیمونیم.
آره، امکان نداره.
مطمئنم اگه کسی پیشنهاد بهتری داره، همهمون خوشحال میشیم بشنویم.
فرار کنین!
بدوین!
حتما باید گوش بهزنگ باشیم.
حواسمون رو جمع کنیم.
«جنگل وحشی» اغوا کننده است،
آدم رو با مناظر و اصواتش گیر میاندازه.
تا آدم به خودش بیاد،
میبینه داره خطبه ازدواج میخونه...
و بابت دیدارهای دوستانه، از سگ ملت مراقبت میکنه.
خب، چنین اتفاقی نمیافته.
من که شخصا هنوز نگران خطراتشم.
استخواندزدانی که خانوادهام رو کشته بودن، به «جنگل وحشی» فرار کردن.
شاید هنوز یه جایی...
همینجاها باشن.
این چوبدستی از جنس «درخت کبیر»ه...
که مرکز همهچیزه.
میشه امتحانش کنم؟
میخوام ببینم اصلا تو دستم کار میکنه یا نه؟
شاید کار نکنه.
کار میکنه؛
ولی آماده نیستی.
پرورش جادویی سامانه سختگیرانهای داره...
ایشه...
منظورم عقل و دانشه.
باید قبل از به دست گرفتن این چوبدستی، چهار پایه اصلی...
من که اون بوته اکلبری رو رشد داده بودم و ظاهرا شگفتانگیز بوده.
بعدش هم اون مرهم رو درست کردیم و گریدون رو درمان کردیم.
احتمالا درمانش کرده باشیم.
دیگه کافیه تمرکز و پیشگویی رو از بر بشم.
زحمتی نیست.
پیشگویی شامل پیشبینی ارتعاشات دنیا و دیدن آینده است...
که واسه فاضلترین ساحران هم تقریبا غیرممکنه.
تو میتونی پیشگویی کنی؟
هر از گاهی تصاویر وقایع آینده رو دیدم.
من رو هم دیدی؟
خب، بیا از تمرکز شروع کنیم.
اگه درست تمرکز کنی که نمیکنی...
دارم سعیم رو میکنم.
میتونیم با ذهنت اجسام رو جابهجا کنی، نیروهای عناصر رو به کار بگیری...
و حتی ملت رو تغییر بدی.
چیه؟ داری چیکار میکنی؟
دارم با ذهنم عصایی رو که قورت دادی درمیارم...
و به شخصی تبدیلت میکنم که بذاره با چوبدستیه کار کنم.
- تأثیر نداره؟ - نه.
اگه چوبدستی شرلیندریا به دست آدم نامناسبی بیفته،
خرابی غیرقابل تصوری به بار میاد.
دلت غنج میزنه، ها؟
چی؟
غنج میزنه، یعنی سرت گیج میره،
دلت میخواد گل بقاپی، اگه باد معده داشتی، آروم تخلیه کنی...
و به طور کلی خودت رو جلوی...
فرد منتخب چشمخرگوشی و موقشنگی که احتمالا تو رو...
صرفا به چشم دوست عادی ببینه، مسخره کنی.
دلم غنج نمیزنه.
خیلیخب. چه عالی.
یعنی مجبور نیستم یادت بدم چیکار کنی که ازت خوشش بیاد.
مگه اصلا در این مسائل سررشتهای داری؟
گریدون، رفیق،
مهمترین کار زندگی من، زنان هستن.
ضمنا، زانوی خیلیها صرفا با شنیدن...
تراکسوس «خونسردوس» شل میشه و قلبشون تند میزنه...
بورمن، ای خوره سرکش.
خدا به دادت برسه اگه باز هم بخوای ماجراجویی جانبی داشته باشی،
آخه خودم قلبت رو از سینه درمیارم.
دیدی؟ دیدی چه علاقهای فوران کرد؟
باشه، ولی چطوری عمل میکنی؟ چیکار میکنی که علاقه فوران کنه؟
خیلیخب، اولا،
مهمترین چیزی که باید راجع به جنس زیباتر درک کنی از این قراره...
البته به نظرت متناقض جلوه میکنه، ولی از من بشنو، همینطوره.
خیلیخب.
خیلی خوششون میاد، خیلی خوششون میاد که آدم...
که آدم چیکار کنه؟
بورمن، از چه کاری خیلی خوششون میاد؟
نه، نه. بورمن، حرفت رو تکمیل کن. از چه کاری خیلی خوششون میاد؟
- شوخی ندارم. - ببینین بچهها.
خودم میدونم همهتون به راستکرداری و نیت من شک دارین،
ولی خواهش میکنم بهم اعتماد کنین و بدونین...
الان هر اتفاقی هم که بیفته، خودم نقشهای ریختم...
و اگه همگی خونسردیتون رو حفظ کنین، همهچی...
درست میشه.
سلام بورمن.
سلام لوری.
اسم کوچک تاث لوریه،
ولی به دلیلی ازش خوشش نمیاد.
آره، اسمت رو قبول کن لوری. بذار با شنیدنش یاد خودت بیفتن.
آروم باشین بچهها. مؤدب باشین.
بهت نمیاد مرده باشی.
داستانش بامزه است.
خب، خیلی هم بامزه نیست.
از اون داستانهاست که آدم تهش میگه «چه زندگی بامزهای».
خودت میتونی تصور کنی وقتی تاث برگشت و بهم گفت...
با یکی از اهالی تیر آسلین، چهار بچه...
و فرد دیلاقی که با تراکسوس بورمن مو نمیزنه روبهرو شده، چقدر غافلگیر شدم.
حق داری بهت توضیح بدم.
هیچکس از اسکلین جون سالم به در نمیبره.
به هیچ وجه.
- اسکلین کجاست؟ - معادن خوفناک اسکلین رو میگه.
تو دل کوهستانه. تحت اداره ترولهاست.
چی بگم؟ لابد من کسی بودم که جون سالم به در برده دیگه.
از این وضعیت لذت میبرم.
خب، اگه افکارمون مشابه باشه،
من هم لذت میبرم.
خیلی شک دارم لذت ببری.
ببرینش تو چادرم و حواستون باشه محکم ببندینش.
چه بدونم. به نظرم افکارمون مشابهه.
بقیهشون رو چیکار کنیم؟
به دردتون میخورن...
یا بهتره زیر پاتیل جمجمهجوشمون رو روشن کنیم؟
بنده کیت تانتالوس از تیر آسلین هستم. دختر ملکه سورشام.
اسکورپیا هستم.
خب، در واقع، حضرت تعالی، بانوی باشکوه، ونوما اسکورپیا هستم،
ولی همون اسکورپیا صدام کن.
برادرم رو از قلعهمون ربودن.
کار ما نبوده.
- نبوده دیگه، مگه نه؟ - نهخیر.
کار خادمان عجوزه پیر بود.
میخوایم بریم اونطرف «دریای متلاطم»...
که نجاتش بدیم.
مطمئنم اگه بتونین لطفی کنین و ولمون کنین،
مادرم لطفتون رو جبران میکنه.
ضمنا، میتونین بورمن رو نگه دارین. واقعا خیلی رو اعصابه.
داری بیخودی زحمت میکشی.
اصلا رحم ندارن...
و اینقدر احمقن که نمیفهمن چه پیشنهاد خوبی دادی.
شاید روشن کردن پاتیل جمجمهجوشمون رو به تعویق بندازیم.
نلوینه و پسر خوشگله رو تو دهکده حبس کنین.
- آروم. - خیلیخب.
- این دوتا رو تو تقتقان حبس کنین. - وایستین.
ولی این یکی رو همینجا نگه دارین.
- چیکارش میکنین؟ - سرگرممون میکنه.
جید!
میشه همین اول بگم که چقدر خوشگل شدی؟
چند وقت گذشته؟ هشتاد ماه؟ ولی یه روز هم به سنت اضافه نشده.
به سن تو اضافه شده.
یادم میاد بچه لاغر و گرسنهای بودی که به شدت مشتاق جلب رضایتم بودی.
هنوز هم مشتاق جلب رضایتتم.
خیال میکردم از دنیا رفتی.
گریستم.
خیلی گریستی یا صرفا...
هه. هدفگیریت حرف نداره!
کمی بالاتر رو هدف گرفته بودم.
چی به سرت اومد؟
- بالاخره تنها شدیم، ها؟ - هوم؟
نه، اِم، درست میگی. آخه...
خوبه که مدتی دوتایی تنها باشیم...
و باقی اعضای گروه با نظراتشون مزاحممون نشن.
ما که دوتایی با هم تنها نیستیم.
- داریم سعی میکنیم راه فراری پیدا کنیم. - چرا که نه؟ آره، معلومه.
آخه آموزش الورا خیلی وقتت رو میگیره.
حالا که حرفش شد، به نظرت کمی من رو نادیده نمیگیره؟
سعی کرده بودی به بعد دیگهای تبعیدش کنیها.
طبق تجربیات من، معمولا بعد از چنین اتفاقی،
کمی از اعتماد خانمها کاسته میشه.
No comments yet. Be the first to leave one.