Swept from the Sea

Swept from the Sea

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Swept From The Sea 1997 1080p AMZN WEB-DL DDP 5 1 H 264-FLUX
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian Swept from the Sea 1998 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

webdl
Published on: 2025-11-21
Downloads: 17
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

ببین، مامان، دریا! آره، دریا!

تو از اونجا اومدی.

اِیمی؟ اِیمی!

اِیمی

اِیمی، حال دخترم بد شده. سراغتو گرفته.

یه نفر رو فرستادم دنبال دکتر کِنِدی.

برو. برو اونجا.

نگران نباش، خانم سُوافِر. تنهات نمی‌ذارم.

وای!

ممنون بابت مراقبتت، اِیمی.

دیگه بهت نیازی نیست.

با اجازه، آقا، قصدم بود تمام شب کنار خانم سُوافِر بمونم.

اگه لازم بدونم، خودم می‌مونم.

اِیمی، بذار دکتر به من رسیدگی کنه.

خدا خیرت بده.

واقعاً، دکتر. این بی‌رحمی‌تون لازم نبود.

اون می‌میره، مامان؟

دکتر کِنِدی مراقبش خواهد بود.

مامان، دکتر کیه؟

بیا، جوان.

چرا اینقدر ازش متنفری؟

تو هم اون رو یه آدم ساده‌لوح می‌دونی؟

اصلاً قصد ندارم به اِیمی فاستر بپردازم.

خطر قانقاریا (گَنگرن) خونی تهدیدت می‌کنه.

باید گوشت آلوده رو بِبُرم.

وگرنه قبل از اینکه شب تموم بشه، تو رو هم با خودش می‌بره.

شاید این بهم اجازه می‌ده جسور باشم.

هرچقدر هم که بی‌میل باشی...

...که به اِیمی فکر کنی.

دونستن تمام داستان، منو آروم می‌کرد.

اگه قرار باشه من بمیرم، تو نمی‌میری.

اجازه نمی‌دم.

شاید از تبم کم کنه.

و تب شما رو هم.

به جرئت می‌تونم بگم هیچ‌کس تمام داستان رو نمی‌دونه.

اما شاید من بیشتر از بقیه می‌دونم.

گفت که اهل کوهستان بود.

یعنی یه کوه‌نشین.

از یه گوشه دورافتاده کوه‌های کارپات.

یانکو صداش می‌کردن.

خانواده‌اش یه گاو و یه قطعه زمین چراگاهی فروختن.

تا هزینه سفرش رو بدن.

یاه!

هی!

اوه! اوه!

یانکو تمام امیدها و آرزوهاشون رو برای دنیایی بهتر با خودش حمل می‌کرد.

سرزمین آزادی.

بهش می‌گفت "سرزمین طلای ناب".

آمریکا! آمریکا!

آمریکا! آمریکا!

یانکو

یانکو!

یانکو! اِستِفان!

ما خوش‌اقبالیم.

"ما خوش‌اقبالیم"؟

سفر طولانی و طاقت‌فرسا بود.

یانکو و همراهانش تو واگن‌های حمل گاو حبس شده بودن.

کثیف، گرسنه و سرمازده.

بعد از چند روز، ریل آهنی بالاخره اون‌ها رو به کشتی رسوند.

که با اون از دریا عبور می‌کردن.

اِستِفان

اِستِفان!

اِستِفان!

به سمت آمریکا! به سمت آمریکا!

به سمت آمریکا!

حداقل رویای خودش رو به عنوان همدم داشت.

و به جاش با یه کابوس روبرو شد.

تا اینکه اِیمی فاستر رو دید.

سرنوشت هم غیرقابل درکه و هم بی‌رحم، خانم سُوافِر.

اصرار شما برای سرزنش اِیمی...

...با حرف کسانی که می‌گن خودش اون شب طوفان رو آورد، فرقی نداره.

اوه، شما دارید به من توهین می‌کنید، خانم سُوافِر.

جادوگری و این‌جور خرافات نفرت‌انگیز برای من منزجرکننده‌اند.

البته انکار نمی‌کنم که همیشه اون رو یه موجود عجیب می‌دونستم.

اون حاصل یه رسوایی خانوادگی بود که والدینش رو فقیر کرد.

و وقتی فقط ۱۲ سالش بود، فرستاده شده بود تو مزرعه اسمیت‌ها کار کنه.

اعتراف می‌کنم، اون برای من یه معما بود.

اما هرگز فکر نکردم اِیمی یه جادوگر یا یه ساده‌لوح باشه.

حالا برو اونجا!

تام، ویلیام! اسب‌ها رو ببرین پایین اون چمنزار پشتی!

می‌گم ببرینشون پایین چمنزار پشتی، اما سریع!

امشب شیطان سوار این باده!

تام، اون خوک‌ها رو از اونجا ببر بیرون.

مالکوم! یه کمی طناب و چوب هم لازم داریم!

اِیمی! اِیمی فاستر!

این دیگه چه کوفتیه؟

اِیمی!

چرا تو تاریکی هستی؟ برو برای آقای اسمیت یه چای قوی و خوب درست کن.

چی شده؟

یه کشتی اون پایین تو خلیج غرق شده!

پسرهام!

پسرهام!

پسرهای نازنین من کجا هستن؟

برای پسرهات غصه نخور، مادر. اون یه کشتی مهاجرین بود.

از خودی‌ها نبود.

از خودی‌ها نبود؟

شکر خدا. خدا رو شکر.

زبونتو گاز بگیر، بیوه کرِی!

دریا به خاطر اون حرف‌ها نفرینم می‌کنه. تو یه پیرزن احمقی!

این یه نفرینه. آروم باش، مادر. هیس!

هیس! نفرین می‌شویم!

ساکت. ساکت! هیچ‌کس دیگری نفرین نمی‌شود.

حتی یک نفر هم از شما.

اما ما کارمان را در این روز غم‌انگیز به انجام می‌رسانیم. خانم‌ها،

از او مراقبت کنید.

بقیه ما کار داریم.

دکتر، توانستید کسی را نجات دهید؟

من تک تک چهره‌ها را دیدم.

و هیچ روح زنده‌ای بینشان نیست.

نه در امان بودم و نه آسایشی داشتم.

و نه آرام بودم.

با این حال، دردسر پیش آمد.

دیگر کاری از دستم برنمی‌آید.

این جان‌ها حالا در دستان شماست.

رنج‌های زنده‌ها،

منتظر مرده‌ها نمی‌مانند.

اِیمی، به خاطر خدا در را قفل کن!

از آن پنجره دور شو!

وی-- ویلیام! ویلیام!

ویلیام!

یه هیولا تو حیاطه!

ای وای، دختر. این چه کوفتیه که داره می‌گذره؟

یه دیوونه تو حیاطه.

یه دیوونه؟ به مسیح قسم، شر این عوضی رو کم می‌کنم!

بهش حالیش می‌کنم که دیگه زنا رو نترسونه!

خودم درستش می‌کنم. همین کارو می‌کنم.

باشه، حالا. بیا ببینم.

باشه رفیق.

اگه فقط کمی باهام راه بیای،

ببینیم با همدیگه نمی‌تونیم یه کاری بکنیم.

باشه. خب، تو بیا همین پایین. دقیقاً همین پایین.

همین پایین.

درست همون پایین.

خدای بزرگ!

سگ، بیا پایین. پایین!

نکن!

قصدی برای آسیب رساندن نداشت.

برو تو اون خونه، دختر.

همین الان برو تو!

برو به کارت برس!

می‌تونی اینو بخوری؟

ممنون که انقدر زود تشریف آوردید، آقای سوافر، قربان.

بهت میگم این آدم از خرگوش‌های فصل بهار هم دیوونه‌تره.

سال‌هاست که خرگوش بهاری ندیده‌ام.

آخرین بار که دیدم، خیلی فرقی نداشت.

با هر نوع دیگه.

شاید منظور من رو اشتباه متوجه شدید، قربان.

این باور منه، البته که فقط مال من نیست،

که این موجود از یه تیمارستان یا همچین جایی فرار کرده.

هرچند خدا می‌دونه کجا.

راهنمایی شما واقعاً مایه تسلی من خواهد بود، قربان.

اما حواستان باشد. این دیوانه‌ها از مکر و حیله چیزی کم ندارند.

وقتی باهاش کشتی گرفتم تا بیارمش اینجا، حسابی زد و خورد شد.

شبیه هیولای "مالکین مور" بود.

در حقیقت، به فکرم رسید که او همان است.

حواستون باشه، قربان. او شیطانی خشن است.

هی! مثل خوک کثیف بود!

تو این درو باز کردی؟

خب، می‌تونستی باعث بشی همه ما رو تو رختخوابمون بکشن.

کثیف بود. تو شستیش؟

خدای من، دختر! اگه انقدر یه احمق بی دست و پا نبودی،

به کارهای عجیب و غریب مشکوک می‌شدم.

حالا همین الان برگرد تو اون خونه. همین الان!

من پیشنهاد می‌کنم که این مرد بهره خواهد برد،

واقعاً خیلی زیاد،

از خدمات یک آرایشگر مردانه خوب.

اما همانطور که هر دو می‌دانیم و برایمان گران تمام شده،

چنین چیزی در این حوالی موجود نیست.

کاملاً درسته، قربان. کاملاً درسته.

با این حال، قربان، متوجه منظورم می‌شوید وقتی می‌گویم،

به درک واصل شم اگه بدونم باهاش چیکار کنم.

او یک چیز عجیب و غریبه.

خب، این آخرین باریه که اونو می‌بینیم. بذارید "سوافر" پیر کارشو تموم کنه.

باید حس وحشتناکی باشه که آدم خودش رو ببینه،

گم شده و بی‌پناه در سرزمینی غریبه.

آن زمستان، یانکو تنهایی طاقت‌فرسایی را از سر گذراند.

به من پول میدن گوسفند بچرانم، نه اینکه برای کثافت کاری بقیه گودال بکنم!

سوافر یادش رفته تو چه قرنی هستیم!

تو باید به اندازه دوتامون کار کنی، مگه نه؟

او بدون مزد کار می‌کرد. در واقع، یک برده بود.

و هیچ زبانی نداشت که خودش را توضیح دهد یا بگوید از کجا آمده است.

او بعدها به من گفت که تنها امید و آرامش‌اش،

خاطره دختری بود که به او نان داده بود.

نمی‌دانم اِیمی هرگز به او فکر می‌کرد یا نه.

زندگی او بدون تغییری ادامه یافت.

هر یکشنبه، انتظار می‌رفت که به دیدن پدر و مادرش برود.

مری و آیزاک فاستر.

دیر کردی.

مادر. پدر.

چرا هی برمی‌گرده اینجا؟

او میاد تا به مادرش کمک کنه. به خاطر منفعت تو نمیاد.

آه، اون یه آدم عجیبیه. همیشه همینطور بوده. جای تعجب داره؟

با این رفتاری که باهاش داری. صدای پرنده‌ها رو تو درختای پربرکت هم درمیاره.

من براش غذا گذاشتم... اون غذا میذاره...

و سقفی بالای سرش! حالا روی میز ما.

و من هرچی دلم بخواد تو خونه خودم میگم.

خونه تو؟ مال سوافره. هرگز مال تو نخواهد بود.

تو... تو واقعاً فکر می‌کنی لازمه اینو بهم یادآوری کنی؟

اون یه آبروریزیه حسابی. آیزاک.

تیکه پاره‌های آشغال رو از ساحل جمع می‌کنه، ها؟

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left