The first 200 lines.
اون مُرده...
دخترم رو میگم.
پس الان دیگه تمومه.
تو یکی از اون دخترایی، مگه نه؟
دخترای خونۀ گروهی!
خونه بغلی خیلی میان و میرن.
دخترای کثیف!
همچنان مطمئنی که هیچوقت تریسا بارلو رو ندیدی؟
هیچوقت گذرت به گذرش نخورده؟
این تریساست.
سلام.
سلام.
میبینم یه مرد داره دنبالت میگرده.
دارم سعی میکنم یه چیزی رو به خاطر بیارم،
چیزی که از گذشتمه.
شاید برای این داشتم فرار میکردم که یه کاری کرده بودم.
کاری که از همهی کارهای دیگه بدتر بوده.
کار تو بود؟
مترجم: «TheFlashPoint» سید محمد اسماعیل نژاد
تلگرام: GoodBadUgly@
سلام، مارنی.
میشه فردا یه کم دیرتر بیام؟
فکر کنم کیت یه جور...
نمیدونم، یه جور سورپرایز برام داره.
تولدمه.
و یه حسی بهم میگه که اون...
یه برنامهای ریخته.
- هممم! - برای تولدم.
پس تولدته.
زودتر میگفتی!
باشه، نمیتونم جلوی عشق جوونها رو بگیرم. نمیتونم مانعش بشم.
- پس میتونم دیرتر بیام؟ آره؟ - آره.
آره؟ دوستت دارم.
همهتون رو خیلی دوست دارم.
- حتی با وجود اینکه تولدم رو فراموش کردید. - دوستت دارم.
داری داستانت رو عوض میکنی.
یعنی میگی دارم دروغ میگم؟
میگم داری یه مدل جدید از داستانی که...
قبلاً برام تعریف کردی، میگی.
اونا برام خوشحال بودن.
مارنی نگرانت بود.
گفتی مارنی فکر میکرده که پارکر داره تو رو...
از عزیزانت دور میکنه.
نه، تو اینو گفتی.
من گفتم برام خوشحال بودن.
دلت میخواد باور کنی که برات خوشحال بودن.
چون اگه جور دیگهای باور کنی،
احساس میکنی نمیتونی به خودت اعتماد کنی.
به خودت اعتماد داری؟
به نظرم این مدت داشتی خاطراتی رو که...
برات دلخراش بودن، سرکوب میکردی.
فکر میکنم لحظاتی رو که...
نمیخوای به یاد بیاریشون رو پاک کردی.
امشب با اون نرو بیرون.
با ما بیا.
دیگه هیچوقت بیرون از محیط کاری نمیبینمت.
یا شاید اون ماجراها اونجوری که تو فکر میکنی...
اتفاق نیفتادن.
پس فکر میکنن کار من بوده.
خب، حتماً همینطوره وگرنه نمیخواستن باهام صحبت کنن.
حالا اینجوری دلت خنک میشه؟
مگه نمیخواستی مجازات بشی؟
مگه نمیخواستی گناهکار شناخته بشی؟
نه؟
چیزی که میخوام اینه که یادم بیاد.
خب، «افبیآی» تمام تلاشش رو میکنه تا حافظهت سر جاش بیاد.
هر چی میدونستم به تو و اونا گفتم.
اونموقع که همه چیز رو بهمون گفتی قبل از این بود که جمجمهی زنی رو...
پیدا کنن که با یه شیء سنگین زدن توی سرش.
اونم دقیقاً همون جایی که...
یه قاتل سریالی داشته زندگی میکرده، اونم همون زمانیکه...
یه قاتل سریالی داشته اونجا زندگی میکرده.
اگه در مورد اتفاقی که افتاده به من یا اونا ذرهای دروغ گفته باشی...
بهت قول میدم برمیگردی زندان،
و کل حبست رو میگذرونی و «افبیآی» به جُرمِ...
جلوگیری از اجرای عدالت محکومت میکنه.
چرا انقدر دیوث بازی در میاری؟
چرا بهم کمک نمیکنی؟
چرا بهشون نمیگی که حرفم رو باور میکنی؟
خب، به گمونم قدرت قضاوتم بدجوری داغونه.
آخه من عاشقتم دیگه! یادت رفته؟
- بیخیال، پیت! - خودتی و خودت.
- پیت. - خودت اینطور میخواستی.
آهای!
پیت!
آهای!
پیت، دست بردار.
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
«رازهایت را به من بگو»
به به!
داری به اینجا یه سر و سامونی میدی، آره؟
- خیلی عالیه! - نه، ساول.
- وقتشه به زندگیمون ادامه بدیم. - هان؟
دیگه نمیخوام توی یه آرامگاه زندگی کنم.
بابتِ...
بابت تریسا متأسفم.
خب، من دنبال جواب بودم.
آدم باید مراقب آرزوهاش باشه! مگه نه؟
دوباره داری میری؟
میشه یه مدت اینجا بخوابم؟
جدی میگی؟
یعنی پیش من و سوسکها؟
بیا این کار رو بکنیم.
تو و من و سوسکها.
باشه...باشه. باشه.
- باشه؟ باشه؟ - باشه!
تریسا هنوز...هنوز اینجاست.
چی؟
نمیتونستم بیرونش کنم.
باید تصمیم بگیری.
نمیتونم! جایی برای رفتن نداره.
خیال میکردم ازش خوشت میاد.
ازش متنفرم.
- از شرش خلاص شو. - به این راحتیا نیست.
به من اعتماد داره.
کار خیلی راحتیه.
از شرش خلاص شو، میفهمی؟
وگرنه خودم دست به کار میشم.
کیت!
عه، برگشتی!
کم کم داشتم نگرانت میشدم.
لازم نیست نگران من بشی.
تو کی هستی؟
منم یه غیبگو هستم.
خطر بزرگی تو رو تهدید میکنه.
این قلاده مال گربهشه.
گربهی زنی که باید در موردش بهت هشدار بدم.
من رازهای ارباب رجوعهام رو فاش نمیکنم.
- دودی هستی؟ - نه.
مثل یه برّه اومد سراغت،
و ازت کمک خواست، ولی...
اون گرگه!
و میخواد بهت آسیب بزنه.
اگه میخواستم رازداری نکنم،
قوانین مقدسی که بهشون پایبندم،
اونوقت میخواستی چی بدونی؟
بهت چی گفت؟
برای اینکه بتونم ازت محافظت کنم.
گفتش یادش نمیاد.
ولی کارتهاش بد بودن.
توی کارتهاش شیطان بود.
به یه دخترهای صدمه زده.
دختری که گردنبند داشته.
توی برف بود،
یه سنگ داشت. سنگی که روش خون بود.
مرگ هم توی کارتها بود.
گذشتهش پُر از خشونت ـه.
صبح بخیر، مامان.
هر روز میای اینجا؟
میام با مامانم حرف بزنم.
تا خیالم راحت بشه که میدونه جشنوارهی قدیسها نزدیکه.
از اون جشنواره خوشش میاد؟
شبی ـه که مردگان برمیگردن.
دارم خاطر جمع میشم که میدونه برمیگرده.
برای این بهت زنگ زدم که...
اینو پیدا کردم.
مال جِس ـه.
میدونی رمز عبورش چیه؟
چون شاید چیزی توش باشه که به دردمون بخوره.
از کجا پیداش کردی؟
نمیدونم...یه نفر بهم دادتش.
اون دختری که توی عکس کنار شما دوتاست، کیه؟
تینا.
تو بیمارستانه.
آپاندیس داره.
دایانا خانم اینجوری گفت.
ازت میخوام کمکم کنی، جِی.
یه اتفاقی داره برای دخترای عمارت میفته،
و احساس خیلی بدی نسبت بهش دارم.
پس ازت میخوام ببینی کی میره اونجا،
ولی باید مراقب باشی، خیلی خب؟
خیلی خب.
وسایل تینا رو میخواید کجا بفرستید؟
آخه میخوام وقتی که...
از بیمارستان اومد بیرون، ببینمش.
تینا آخرین دوست واقعیِ منه.
تینا پیش خداست.
آپاندیسش اوت کرد.
دیگه نمیتونم کمکت کنم.
- جِی؟ - تینا پیش خداست.
- به خاطر آپاندیسش! - اونا بهت اینجوری گفتن؟
اون پیش خداست! واقعاً هست!
نه، قضیه اینطوری نیست.
پس چرا چیزی نمیگی؟
چرا ازمون مراقبت نمیکنی؟
- نمیتونم. - جِسی و تینا مُردن.
تو یه گوشی داری، پس بهتره یه کاری بکنی.
بهتره آدم خوبی باشی.
دارم سعیم رو میکنم.
شاید جِسی از تاریخ تولد من به عنوان رمز عبور استفاده کرده باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.