The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
کمکی از دستم بر میاد، فرمانده پرایس؟
قراره گیلیاد رو کاملاً پاکسازی کنیم، پسرم.
باید بگم واقعاً روحیۀ ورزشیت رو میرسونه که اومدی. علیرغم یه دستی که باختی.
کوشینگ.
نوبت توئه.
باید با ایدن بخوابی. گزارشتو رد میکنه، دردسرساز میشه.
- نمیتونم. - آره، میتونی.
چون من تحملِ از دست دادنتو ندارم. میفهمی؟
فرمانده پرایس.
دیگه نمیتونم توی اون خونه بمونم. منتقلم کنین.
بهت قول میدم.
مفتخرم که مرکز جدیدِ «راحیل و لیه» رو بهتون معرفی کنم.
هنوز وقتش نشده. بهش بگین برگرده...
- قسمت ۷، مابعد قصۀ ندیمه
به هنگام هر طلوع و غروب خورشید،
آنان را به یاد میآوریم.
خداوندا، وقتی خود را گم کردهایم و دلآزرده و ملولیم،
آنان را به یاد میآوریم.
وقتی به خستگی دچاریم و محتاج طاقت و توانیم،
آنان را به یاد میآوریم.
پس تا وقتی که ما زندهایم، آنها نیز زنده خواهند بود.
چون ما آنان را به یاد میآوریم.
دخترها...
کاشکی میتونستم دنیایی بدون خشونت رو بهتون بدم؛
بدون رنج و درد.
همیشه آرزوم همین بوده.
و ای خداوند مهربان، ما آنها را با نامهایشان به یاد خواهیم داشت.
آفرایِن.
آفلئو.
آفهَل.
آفزِو.
آفبن.
آنان را به یاد میآوریم.
آفدانکِن.
آنان را به یاد میآوریم.
آفجان.
آنان را به یاد میآوریم.
آفادوارد.
آنان را به یاد میآوریم.
آفکالین.
آنان را به یاد میآوریم.
آفرِیموند.
آنان را به یاد میآوریم.
آنان را به یاد میآوریم.
من اسم ۲۶تا فرمانده رو شنیدم.
سی و یکی هم از خودمون.
من حتی خیلیهاشونو نمیشناختم.
آفزِو دختر خیلی خوبی بود.
آفادوارد ولی یه کم بدجنس بود، موهاشم اصلاً نمیشُست.
خدا بیامرزتش.
اسم آفگلن رو میدونی؟
همراه خرید خودت بود.
زیاد با هم صمیمی نشدیم.
اینطور که معلومه «چشمها» اینجا بودن.
سرینا.
من همینجام.
یه بمب منفجر شد.
سرهنگ دنیسون، اون مسئول امنیتیه...
ترتیب همه چیز داده شده. تو فقط استراحت کن.
استراحت کن و بهتر شو.
خانوم واترفورد.
فرد... فرد، نیک اینجاست.
از صبح هی داره به هوش میاد و از هوش میره.
پروندهها رو از دفتر براش فرستادن که امضا کنه، ولی باید روی بهبود حالش تمرکز کنه.
البته.
میتونم ترتیب اینها رو بدم.
نظرتون چیه برسونمتون خونه؟
یه کم بخوابین، لباسهاتونو عوض کنین.
ممنون. شاید بعداً.
- امیدوارم مزاحم نشده باشیم. - نه، البته که نه. روزتون بخیر.
خانوم واترفورد، حال و احوالتون چطوره؟ چیزی لازم ندارین؟
- فقط دعاهاتون. ممنونم. - براش دعا میکنیم، مطمئن باشین.
باید خبری رو به گوشتون برسونیم.
فرمانده پرایس...
ریغ رحمت رو سر کشیده.
امیدوارم خدا آرامش ابدی نصیبش کنه.
بله. به امید خدا.
از نزدیک میشناختیش؟
- نه راستش. نه. - اون مرد واقعاً باخدایی بود.
فرمانده کوشینگ وظایف امنیتیِ فرمانده پرایس رو بر عهده میگیره.
خداوند دشوارترین آزمونهای الهیش رو برای مؤمنان راستینش نگه میداره.
هر کسی که در این حملۀ وحشیانه نقش داشته رو پیدا میکنم...
و مطمئن باش مجازات میشن.
اینو بهت قول میدم.
خدا در این راه همراهتون باشه.
واینسین!
نگاهتون به جلو باشه!
همینطور حرکت کنین!
وایسین!
- چی شده؟ - نمیدونم.
توی صف وایسین!
نگاهتون به جلو باشه!
نگاهتون به جلو باشه!
تو!
تو!
تو و تو! یالا!
برین تو ماشین!
حرکت کنین!
تو!
تو!
تو!
تو!
تو!
برین!
برین! راه بیفتین! سوار شین!
- داریم کجا میریم؟ - تکون بخور!
یالا! راه بیفتین!
حرکت کنین!
ببخشید.
- خانوم! - برادر منو...
- اطلاعاتی از... - ببخشید!
- خواهش میکنم! - لطفاً سکوتو رعایت کنین.
دفترم میتونه تأیید کنه که یه بمبگذاری در گیلیاد انجام شده.
تلفاتی هم در پی داشته، شامل چندین مقام ردهبالای دولتی.
از ندیمهها هم کسی کشته شده؟
گزارشات تأییدنشدهای به دستمون رسیده که غیرنظامیها بین تلفات هستن، و ندیمهها هم همینطور.
در حال حاضر اطلاعات دیگهای نداریم. به محض این که اطلاعات بیشتری به دستمون برسه، بهتون خبر میدیم. قول میدم.
لطفاً برین خونه.
هی لوک، کجا میری؟
خونه. میخوام شام بگیرم. تو «روتی» میخوری؟ (نوعی نان هندی)
نمیخوای بدونی حالش خوبه یا نه؟
حالش خوب نیست.
اون زندهست. ایمان داشته باش که زندهست.
این که دونستن نمیشه.
خونه میبینمت.
یا خدا. خیلی زیاده.
۲۵۰ هزار دلار؟
آره.
در ازای یه بچۀ سالم.
خدایا!
هر جا رفتیم دیگه به حساب من!
هم میتونم وامهای دانشجوییم رو صاف کنم، هم با هالیس، اون کار توسعۀ وب رو امتحان کنم.
- اگه مردم دنبال بچهن، به نظرت این یکی رو هم میبرن؟! - حالش چطوره؟
پدرمو در اورده! مگه نه؟
خستهت میکنه.
بیا. بیا اینجا.
- نمیای پیش خالهجون، دختر کوچولو؟ - بیا.
- بیا. سلام! ایول! - ایول. ایول!
- قهوهای چیزی نمیخوای؟ - نه، نمیخواد. ممنون.
- هی هانا! به بابایی بگو خالهجونو بیشتر از اون دوس داری. - نکنه بگیا! نکنه بگی!
پس تخمکش از توئه؟
آره. زن و شوهره رو دیدم. اهل انگلیسن. آدمهای خوبیان.
چیه؟
- میدونی... ممکنه به اون شیطون کوچولو وابسته بشیا. - ببین... مشکلی پیش نمیاد، باشه؟
تو میتونی نگران این چیزها باشی، منم نگرانِ... اون خروار پولی که قراره گیرم بیاد!
شیرجه میزنم توش! مگه نه هانا؟
لیست تلفات رو ندارین؟ ها؟
- ببخشید، اطلاعات جدیدی نداریم. متأسفم. - ببخشید. هی، سلام، ببخشید.
- مویرا! - یه لحظه!
خواهش میکنم! دنبال یه کس دیگهم!
دوستدخترم. نامزدم.
- قبل از جنگ گرفتنش. - باشه. باشه.
- لطفاً! خانوم تَپینگ! - ممنون. ممنون.
معذرت میخوام دوستان. بزودی اطلاعات بیشتری به دستمون میرسه.
همهشون؟!
افراد شناسایینشده.
اطلاعات بیشتر پروندهها کمه. محل مرگ و نشانههای شناسایی دارن؛ ولی هنوز اسامیشون نامشخصه.
اونها چیان؟
اونها کودکانن.
مویرا، دراز بکش و راحت باش. احساس سردی میکنی.
- اوه، وای! - گفتم که!
بچهت اندازۀ کلم بروکسله.
بذار ببینیم اون تو چه خبره.
سلام، بیگانۀ کوچولو!
- نمیخوای ببینی؟ - دیدمش.
- میتونی عکسشو ببری خونه. - آره.
- نه آم... همینجوری خوبه. - نه، یه عکس با خودش میبره. عکسشو میبری!
- واسه چی؟ - که رو یخچالت بزنی.
رو یخچال خودت بزن!
پس عکس نمیخوای.
- نه. - باشه.
اگه چیزی لازم داشتی، زنگ بزن.
بگیر.
ممنون.
سلام.
یکی اومده ببینتت.
برکت به میوۀ دل.
بله. خداوند به بار نشاند.
ممنون، مارتا. حتماً سرت خیلی شلوغه.
قربان؟
لطفاً از اتاق خارج شو.
با لطف خدا، میرم.
بفرما...
به خاطر معجزۀ خجستهت، بهت تبریک میگم.
- حالت خوبه؟ - بله، قربان.
خدا را شکر.
عالیه.
وقتی میبینم بچهای توی راهه، از خودم میپرسم که چجور دنیایی رو...
قراره برای نسل بعدی به جا بذاریم.
محض خاطر بچههامونم که شده،
باید خودیهایی که قصد دارن بهمون صدمه بزنن رو پیدا کنیم.
منظورمو میفهمی؟
بله قربان.
متأسفانه من آفگلن رو خیلی خوب نمیشناختم.
ما فقط واسه یه مدت کوتاهی با هم قدم میزدیم.
به گمونم خیلی پرحرف نبوده.
نه.
ولی همیشه خیلی متدین به نظر میاومد.
خب، ببخشید که نتو...
No comments yet. Be the first to leave one.