The first 200 lines.
ایبل میگه یه هیولای باتلاق هست.
آنچه در «رازهایت را به من بگو» گذشت...
خب، تو اینجا رو نمیشناسی.
یه اتفاقاتی توش میفته. اتفاقات بد!
تخمکهامون بود.
اونا تخمکهامون رو گرفتن.
بعضیهامون عفونی شدن.
بعضیهامون نازا شدیم.
جسدی که توی مینهسوتا بود، جسد اون نبود.
جسد یکی دیگه بود.
اون نمُرده!
همین الانش هم اینجا به یه دختره آسیب زده. جِس کایرنز!
دیگه هیچوقت به کس دیگهای آسیب نمیرسونه.
دارم سر از اوضاع در میارم.
و کم کم داره یادم میاد.
میتونی در مورد تریسا بهم بگی؟
فکر میکنی میذارم بچهش رو نگه داری؟
قبل از اینکه تو و اون با هم باشید،
من و اون با هم بودیم.
و قراره همیشه من و اون با هم باشیم.
مترجم: «TheFlashPoint» سید محمد اسماعیل نژاد
تلگرام: GoodBadUgly@
ما را در تلگرام و اینستاگرام دنبال کنید officialcinama@
«رازهایت را به من بگو»
چیزی نیست.
نه، نه، نه.
این کارها کمکی بهت نمیکنه.
از من دور شو!
میکُشمت! میکُشمت!
تیکه تیکهت میکنم.
ساکت، ساکت، ساکت!
فقط میخوام باهات حرف بزنم.
باشه؟
و بعدش...
و بعدش میذارم میرم.
نباید خیلی قضیه بیخ پیدا کنه، باشه؟
فقط چیزی که میخوام بدونم رو بهم بگو.
باشه؟
هِی، هِی! چشمت رو باز کن.
باشه؟
بذار...با چشمت کار دارم.
خیلی خب، خیلی خب. خوبه. خوبه.
خوبه.
آدمایی که چیزی برای مخفی کردن ندارن...
لنز نمیزنن، اِما-کارن!
نه!
چارهای نداری...
اِما-کارن!
اگه ریلکس باشی، همهی این کارها خیلی...
راحتتر میشن.
میخوای شروع کنی؟
رئیسم کلی سؤال ازت داره.
رئیست؟
پس تو دختر خانم بارلو رو برداشتی...
و با دوستپسرت کُشتیش؟
- نه. - چرا، همین کار رو کردی.
- توی کُشتنِ همهی زنها بهش کمک کردی. - نه!
هیچوقت کمکش نکردم.
کی هستی؟
چرا این کار رو میکنی؟
دروغ به خوردت دادن.
اون دروغ نمیگه.
گول! اون گولت زده!
من عاشق کیت بودم.
عاشقش بودم.
فقط همین!
هیچوقت دخترش رو ندزدیدم.
- خفه شو بابا! - بهش کمک نکردم.
- نمیدونستم! هیچ کاری نکردم. - خفه شو!
حقیقت داره!
تمام چیزایی که در مورد من بهت گفته...
- کار دختر خودشه. - خفه شو!
مجبور نیستی همچین آدمی باشی.
مجبور نیستی این کار رو بکنی.
آره، ولی ببین...
اگه بذارم بری...
میری چُغُلیم رو میکنی.
آره، اِما-کارن. آره، میکنی.
به محض اینکه از در برم بیرون، تلفن رو برمیداری.
بعدش زنگ میزنی پلیس.
بهشون میگی چه شکلیام و کجام.
و بعدش دوباره منو برمیگردونن...
توی اون زندانِ بوگندو!
همچین کاری نمیکنم.
نمیکنم!
چون میدونم چه حسی داره که...
آدم وقتی حقش نباشه...
داخل زندان باشه!
میدونم، جان.
همچین کاری باهات نمیکنم.
همچین کاری باهات نمیکنم.
قول میدی؟
قول میدم.
از ترست قول دادی.
بهم دروغ نگو!
خدای من!
- کارن؟ صدام رو میشنوی؟ - کارن؟
کارن؟
کارن.
ببین کیو آوردم به دیدنت.
با ما بیا.
میتونیم یه خانواده باشیم.
کارن، صدامو میشنوی؟
کارن، بیدار شو.
اون اینجاست.
نه، کسی اینجا نیست. فقط خودمم.
اون اینجاست.
همه چی درست میشه.
نرو! نرو! نه!
برش دار.
نمیتونم.
- برش دار! - دیگه نمیتونم بهش دست بزنم.
یه متجاوز فرستادی تا پیدام کنه؟
تو یه هیولا بودی!
برای پیدا کردنت به یه هیولای دیگه نیاز داشتم.
آره خب، منم پیدا کردی. (یعنی من هیولا نیستم، من رو پیدا کردی)
تو دزدیدیش؟
دخترم رو میگم.
چون نمیتونم بدون حقیقت به زندگیم ادامه بدم.
راستش رو بگو.
فکر میکنی من چیکارهام؟
من یه آرایشگرم!
من...
مو رنگ میکنم و میبافم و چتری میزنم.
زنها رو نمیدزدم که بعدش بکُشمشون.
آدم میتونه یکی رو دوست داشته باشه ولی بعضی چیزاش رو ندونه.
یا اینکه دوستش داشتی و عاشق کاری که میکرده بودی.
من دارم تو رو میگم.
چی؟
تو عاشق دخترتی.
هیچی ازش نمیدونی.
همه چیزهایی که به من نسبت دادی...همه چیز!
همهی کارهایی که فکر میکردی من کردم،
کار اون بود.
تو که گفتی نمیشناسیش.
اومد داخل آرایشگاهم.
یه مدت منو زیر نظر گرفته بوده.
پس حالا تو قربانیای؟
میخوای حقیقت رو بدونی؟
اون با کیت توی رابطه بود.
اونم قبل از اینکه با من توی رابطه باشه!
کسشره!
عکسی که توی پمپ بنزین نوادا ازشون داشتی،
اونا رو نشون میداد...
که عاشق همدیگه بودن.
کسشره!
نه تلفنی، نه کارت اعتباریای، نه برداشت بانکیای،
نه تماسی با کسی!
لزومی نمیدید این کار رو بکنه.
فکر میکنی دختر من همینجوری یهویی عاشق شد...
و فرار کرد...
و حتی به خودش زحمت نداد بهم زنگ بزنه؟
فکر میکنی من همچین چیزی رو باور میکنم؟
اون همچین کسی نبود.
همچین کسی شد!
همچین کسی شد!
مری.
اون یه آدمکُش ـه.
اون دخترهی گُمشده رو کُشت.
ایمی واکر رو میگم. من یهویی وارد شدم و دیدم.
دختر من آدمکُشه؟
دختر من مهربونترین دختریه که به عمرت دیدی.
فکر میکنی من همچین چیزی رو باور میکنم؟
این چیزا رو میگی تا خودت رو نجات بدی.
سعی کرد منو بکُشه.
جدی میگم.
و چیزی که جلوی حافظهام رو گرفت، اتفاقی بود که اون شب افتاد.
ولی الان خاطراتم تکه تکه برگشتن،
مثل یه جور کابوس!
مری، اگه دخترت هنوز یه جایی توی دنیاست،
خدا به کسی که به پُستش میخوره رحم کنه!
این حرف رو نزن! حق نداری همچین حرفی بزنی!
هیولای واقعی، دختر خودته.
زندگی منو خراب کرد.
خودت وقتی عاشق اون شدی، زندگی خودتو خراب کردی.
اون آدمایی که در مورد تریسا باهاشون صحبت کردی،
بهت گفتن که چی میگفته؟
که سعی کرده...
شنا رو بذاره کنار ولی تو نمیذاشتی؟
من مجبورش نمیکردم شنا کنه.
چرا میکردی. میکردی. از اسپانسر بودن خوشت میومده.
از قهرمان بودنِ اون خوشت میومده.
برای خودش!
نه برای من.
13 سالش بوده که شروع کرده.
هشت سالش بود.
حتی قصههات هم تناقض دارن.
من شنا رو نمیگم.
و هر بار میخواست بذارش کنار،
تو مجبورش میکردی برگرده.
مجبورش میکردی برگرده سراغش.
نه.
نه.
دخترم رو نه! دخترم رو نه!
فکر میکنی هفت سال پیش از دست دادیش؟
من فکر میکنم خیلی قبلتر از اون بوده.
برو بپرس.
از «هانی» بپرس.
گفتش همه چیز رو گذاشته پیش یکی به اسم «هانی».
نمیدونم یعنی چی.
No comments yet. Be the first to leave one.