The first 200 lines.
... روزي روزگاري
...نه، نه اين راه شروع کردنش نيست . شما فکر ميکنيد که اين يه داستان افسانه ايه و اينطور نيست
...اساس و المان هاي يک داستان افسانه اي رو داره ...اژدها ها
...الوز،شيردال...پري ها و خيلي چيزهاي ديگه
! و سحر و جادو داره
حالا در روزگار من جادو بسيار .پيش پا افتاده و معمولي است
...اوه، خوب، همه چيز تغيير کرد
...فلش زمان فقط به يک جهت نشانه ميره
پس...از کجا بايد شروع کنم؟
...خوب مشخصه،بايد از ابتدا آغاز کنم
!تيرهاتونو بندازين اون سالها،سالهاي سهمناک تاريکي بود
.پادشاه «کنستانت» اولين پادشاه مسيحي انگلستان بود
...اي زندانيها ...هيچ رحم و شفقتي در کار نيست...هيچ گنجي درکار نيست
...بزار همه ي دنيا بميرن
.اگه قراره من بميرم
!ورتيگرن» اينجاست»
!خائنين
...«پادشاه «ورتيگرن !او همه ي زنداني ها رو سلاخي کرده
...من همتونو نفرين ميکنم
...مرگ سپس به سادگي آمد
...و يک ستمگر به آرامي تاج را به شخص ديگري واگذار کرد
.که از او بدتر بود
...جنگ هاي داخلي کشور را از هم گسيخت
.سپس «ساکسون ها» آمدند
.کليساي مسيحيان نابود و بي حرمت شد
سپس مکان هاي مقدس جاي .اديان بت پرست و کافر قديم شد
.پيروان رسوم قديم از درد گريستند
...فقط يک نفر بود که ميتونست اون ها رو نجات بده
.و او (دختر)از سرزمين سحر و جادو آمد
...من پيغامتو دريافت کردم،خواهر
...من يک تصميم بزرگ گرفتم
.من وقتي اينجوري ميگي دوست ندارم، خواهر
.من ميخوام يک رهبر براي مردم درست کنم
...يک جادوگر بزرگ که بريتانيا را نجات خواهد داد
.و رسوم قديم و مردم را به ما بازخواهد گرداند
.«اين براي تو خيلي سنگينه، «مب
.تمام انرژي که برايت باقي مانده رو خواهد گرقت
.اگه من اينکارو نکنم،ما خواهيم مرد
اگه مردم ايمانشون به ما رو از دست بدن .(ما از بين خواهيم رفت(ديگه وجود نخواهيم داشت
دين جديد همين الانشم ما رو کنار زده و گوشه گير کرده .به زودي ما فراموش خواهيم شد
.همه چيز تغيير ميکنه، خواهر
...(غم انگيزه، اما بهشت، جهنم و جهان تغيير کرده(جلو رفته
.اين سرنوشته ...من قبولش نخواهم کرد
!من مبارزه خواهم کرد
به من کمک ميکني؟
.نه.فراموش کردي من الهه درياچه ام من از آب ساخته شدم
.حالا،روند همه چيز از دست ما رفته و من اينو ميپذيرم
.متاسفم، دوشيزه من
.پس،من خودم به تنهايي اينکارو خواهم کرد
شنيدي «فريک» ؟ ...بله،اما بانو من ميترسم که خواهرت به جاي
خوب اينجور بگيم...وقتي موضوع به تصميم گرفتن ميرسيد دودل ميشد و اون پشتيباني که تو لايقش بودي رو ازت دريغ ميکرد
(ما تنهاييم(کسي در اين راه همراهمون نيست .بهتره شروع کنيم
خوب،فکر نميکني حداقل چند روز بايد وايسي (تا نيروت برگرده(نيرومند بشي؟
!وقت نيست
!دنياي ما داره ميميره
!اون باشکوهه
!حالا من بايد بهش زندگي بدم
!يه پسر زيباست
.لطفا،از بچه ي من مراقبت کن
...بهت التماس ميکنم
.مشکلي نيست،عزيزم
!قسم بخور
...من دارم ميميرم
.قسم ميخورم
.از بچه ات مراقبت خواهم کرد
.بزار بچه رو ببينم
.من اسم اين بچه رو ميزارم...مرلين
در حالي که داري صحبت ميکني(قيافه ميگيري)مادر .رو نجات بده...داره ميميره
.نه،اينطور نيست...اون مرده
...راحت بخواب بچه جون
.تا فرشتگان تو را به سوي خانه پرواز دهند و ببرند
چه بهونه اي داري؟ چرا اونو نجات ندادي؟
.او براي هدفش خدمت کرد
در راه هدفش خدمت کرد؟
تو خيلي سردي(هيچ حسي نداري)اگه قرار بود به قلبت مشت و ضربه بزنم مچم ميشکست
و فکر ميکردم که قبلا به تو در راه هاي .قديم خدمت ميکردم
...بعد تو عوض شدي . تو مسيحي شدي
کي اينو به تو گفته؟...ها؟
،بدنبالمتخلفين قانون گشتن،اون خنده ها ...سخن هاي بي معني
...من از قلب خودم پيروي کردم .اين براي من دينه و کافيه
چرا اجازه دادي اون باهات اينطوري صحبت کنه، بانو؟
.چون،بهم احتياج داره، احمق
من چرا به تو احتياج دارم، «امبروسيا» ؟
تا از اين بچه مراقبت کنم
من ميتونم ازش مراقبت کنم
!فنون شعبده بازي
تو به چيزي بيشتر از حقه و شعبده بازي .براي بزرگ کردن اين بچه احتياج داري
...تو به صبر،فهم و عشق احتياج داري
.بيشتر از همه تو به عشق احتياج داري
...بايد يه بار ازش استفاده کني
.نه بيشتر
خوب...چه تصميمي گرفتي؟
...بچه پيش تو ميمونه
...اما به خاطر داشته باش .اون فقط نصفش انسانه
.اون متعلق به منه.پسر منه
.وقتي زمانش برسه،به دنبالش ميفرستم
...امبروسيا مثل يک ببر از من محافظت ميکرد
...از اونجا بيا بيرون
!و بيرون بمون
او شجاع ترين و مهربان ترين آدمي بود .که من تو عمرم شناختم
من صداش ميکردم خاله اي،اما براي (من واقعا يک مادر بود(به يک مادر بيشتر شبيه بود
دقت کردي وقتي خيلي بيچاره اي زمان خيلي دير سپري ميشه؟
...از طرف ديگه،وقتي خوشحالي
...دوران کودکي من حتما خيلي خيلي شاد بوده
.چون برام خيلي زود گذشت
...لطفا، بي تربيتي اونا رو ببخشيد
ما داريم به سمت قلعه لرد «لامبرت» سفر .ميکنيم و راهمونو گم کرديم
...حدود يک مايل فاصله داره
وقتي به دو راهي رسيدين،از سمت راست برين .اما از هيچ ميانبري عبور نکنين.خطرناکه و ممکنه گم بشين
متشکرم قربان...براي جبران خدمت چي ميتونيم به شما تقديم کنيم؟
...يک بوسه
ميدوني داري با کي حرف ميزني؟ ...ايشون بانو «نيموئه» هستن
.«دختر لرد «آردنت
...ازم پرسيد چي ميخوام .و من حقيقتو گفتم
. و من فکر ميکنم که منصفانس
.اسم من مرلينه
.اسم من نيموئه است
! و من فکر ميکنم که شما يک مرد جوان بي ادب هستين
.«من هرگز تو رو فراموش نميکنم،«نيموئه .ما همديگه رو دوباره خواهيم ديد...من ميتونم ببينمش
.فکر نميکنم،ارباب مرلين
...من به «نيموئه» هشدار دادم که (جاده رو ترک نکنه(اشتباهي نره .اما با اين وجود اون خيلي خودسر بود
...خوب، گمان ميکنم تمام مردم جوان اينطورن
.اون به دنبال راه خودش رفت
...(تقلا نکن...پايين تر ميري(غرق تر ميشي آروم باش
اين شاخه رو نگه دار
...دستم بهش نميرسه
...بعد از اين همه سال .هنوز يادمه که چطور بود
...من اون قدرت رو در خودم حس کردم
رشد کن-رشد کن-رشد کن-رشد کن !حالا رشد کن
...همينطوري نگهش دار
!همينه
.حالا در اماني
.بهت گفتم دوباره همو ميبينيم
...چطور اينکارو کردي
با شاخه؟
.نميدونم
.خوب،هرچي که بود،تو جون منو نجات دادي
.تو لايق يک بوسه ديگه اي
! «خاله «اي
...من اونو ديدم...زيباترين دختر توي دنيا
!تنها دختري که من دوستش خواهم داشت...ميدونم ...و اون منو دوست داره و .و ما هميشه همديگه رو دوست خواهيم داشت
چي ميگي جلو خودت؟ .داره ازت آب ميچکه،خيس شدي.لباساتو در بيار ...منم يه قهرمانم
!من نجاتش دادم
کيو نجات دادي؟...از چي نجات دادي؟
.نيموئه».دختر يه لرديه» .افتاد تو يه چاله گلي...و من نجاتش دادم
.اين نشونه شجاعتته،عزيزم
...چيز غير عادي طوريه که نجاتش دادم .من اين شاخه رو داشتم،يه جورايي کاري کردم شد کنه
ميدونم به نظر غير ممکن مياد،اما !گفتم رشد کن،رشد کن و اون رشد کرد
چي شده خاله اي؟
...من...من...بايد بشينم
بهم بگو چي شده؟
!اين لحظه ايه که من سال ها ازش وحشت داشتم
.حالا زمانيه که بايد از اينجا بري
برم؟
...من نميفهمم
...تو توسط ملکه «مب» به وجود اومدي
(تو پدر فاني نداري(پدرت انسان نيست ...جادو در کاره
. و حالا اون ميخواد که بهش بپيوندي
!(نميخوام(اينکارو نميکنم .تو هيچ راهي نداري،عزيز من
...نميتوني باهاش بجنگي
.نه هنوز
...داره با من حرف ميزنه
.ميگه من بايد باهاش برم
...اين تو رو گرم نگه ميداره
.در شب هاي سرد
خاله اي .نه،نه،نه...سرتو بالا بگير
.جادو هيچ قدرتي بر روي قلب انسان ها نداره
.دوست دارم،خاله اي
برو.و ميتوني به ملکه مب همايوني والا مقام ...نيرومند بگي، که جادو يا غير جادو
...اگه هرجوري بهت آسيب برسونه !رودشو بند پوتينم ميکنم
...خيلي عجيب بود
.و باز، اينطور نبود
نصفي از وجود من حس ميکرد...اين .طبيعي ترين چيز تو دنياس
گمان ميکنم بايد برم داخل قايق؟
.حس درونم انگار داشت قوي تر و قوي تر ميشد
.من داشتم ميومدم خونه
متاسفم که دير کردم،کشتي بدون من حرکت کرد .واقعا خيلي بي ادبانه است
خوب، از داخل کشتي مياي؟
تو کي هستي؟
...ششش ساکت،من بايد تمرکز کنم ...اين ها آب خائنه
...جريان هاي قوي .صخره هاي ديده نشده
...دنبالم بيا...دنبالم بيا
...گم نشو...گم نشو
.از اين طرف،اگه ممکنه،جناب مرلين
،اعلي حضرت،خوب،منظورمه ...من ترجيح ميدم که در زمان حال باشم
.بلاخره اومدي
ميدوني من کيم؟
«ملکه «مب درسته
...تو خوشتيپ بزرگ شدي،و حقيقته
.وقتي که تو رو به وجود آوردم خوب عمل کردم
...اين مرلينه
...که اومده ما رو نجات بده
.اون مردم رو به رسوم قديم برميگردونه
من چرا اينجام؟
!که ياد بگيري
من بهت آموزش ميدم تا قدرتمندترين .جادوگر دنيا بشي
چرا؟ ... که انسان ها رو به سوي ما برگردوني
. به راه و رسم قديم
اگه من نخوام جادوگر بشم چي؟ .اين سرنوشت توست
اون شاخه اي که باعث شدي رشد کنه رو يادته؟
No comments yet. Be the first to leave one.