The first 200 lines.
تـرجـمـه: Villain forums.animworld.net
وای، من اول رسیدم.
یه چیزی روی نمیکتِ سونیا-چانه.
یعنی جا گذاشته؟
یه ساعت که شبیه مجسمهی بوداس!؟
زنگش بود؟ نزدیک بود سکته کنم.
ها؟ کلید تغییر زنگ؟
به دعای بودائی تبدیل شد!؟
چـ...چـ...چه خوشگله!
سلیقهی سونیا-چان، زیر نظر من بهتر شده.
چرا صداش قطع نمیشه؟
چـ...چـ...چـ...چیکار کنم حالا!؟
وایسا ببینم! تا حالا اینو دستِ سونیا-چان ندیدم،
حتماً این یه کادو برای خودمه.
پس فکر کنم شکستنش ایرادی نداره.
ولی آخه مجسمهی بوداس! غلط کردم!
زود رسیدی!
صبح بخیر، سونیا-چان!
ها؟ فکر میکردم دیروز اینجا جا گذاشتمش.
ندیدی چیزی روی نیمکتم باشه؟
ها؟ من که چیزی ندیدم.
چیه از شکمت زده بیرون؟
دیروز شکممو ورزش میدادم، این شده!
با ورزش اینجوری نمیشه.
خب راستش پرخوری کردم، الان دلم درد میکنه.
راستی، چیزی رو که دنبالش میگردی، میخواستی به کسی بدی؟
ها؟ من از این کارا نمیکنم.
چی شده؟ دل دردت بیشتر شد؟
اهمم، با اجازه میرم دست به آب!
خب زودباش برو!
تظاهر میکنم میرم دستشوئی، بعد یه جا قایمش میکنم.
«نــــــــــامـــــــــو...»
هوی!
تازگی به دعای بودائی علاقه پیدا کردم، ناخودآگاه از دهنم میپره.
نکنه تو...
به جون تو، چیزی قایم نکردم.
مشکوک میزنی! زیر لباستو نشونم بده!
خدای نکرده، نمیخوای که به زور تفتیش بدنیم کنی؟
پس خودت بهم نشون بده!
خوشم نمیاد جلوی بقیه لخت بشم.
انگار نمیشه مث بچهی آدم باهات رفتار کرد!
وا...وایسا!
زود باش، نشونم بده!
اینو ببین!
خدای عضله!
آخ!
بفرما! همینه عضلهـت؟
ها؟ در نمیاد.
میخوام پیرهنمو در بیارم، برگرد لطفاً!
عجب گیری کردیم!
تموم نشد؟
هوی، میشنوی؟
نباید بذارم اینو ببینه.
فنّ مخصوصِ آگیری-سان!
تیلهفشانـــــی!!!
باید میریختم پشتم!!!
این چیه؟ مال من نیست که!
تازه، شکسته.
ها؟ مال تو نیست؟
چون شکستمش، میخواستم قایمش کنم.
تا حالا ندیدمش.
خدا رو شکر که مال تو نیست!
بدونِ اینکه بدونی مال کیه، شکستیش؟
لعنتی! لعنتی!
پس کاش واقعاً مال سونیا-چان بود! لعنتی!
خب یعنی مال کیه؟
چه میدونم!
پس بیخیال!
هوی!
یه ساعت زنگدار اینجا گذاشته بودم، شما نمیدونین چی شده؟
پس چیزی که من جا گذاشتمو تو برداشتی.
معذرت میخوام، برای کارم لازمم شده بود.
خب چی اینجا گذاشته بودی؟
یه چیز جایگزین بود.
ها؟ ساعت زنگدارم کو؟
بفرما تحویل بگیر!
سونیا-چان زده شکسته!
توی سرش میشه باطری اضافه گذاشت؛ سرش جدا شدنیه.
کـ...که اینطور!
خب پس خدا رو شکر!
منم میتونم کلّهی این خانومو بکنم؟
منو بکش، عزیزم!
عزیزم، لطفاً منو بکش!
دستام داره یخ میزنه.
کمکم کن گرمشون کنم!
چطوری مثلاً؟
بذار بهت دست بزنم!
ها؟
خیلهخب! دستتو بده!
ها؟ نکنه گرمکنی-چیزی داری؟
چندتا کبودی، خوب گرمت میکنه.
آهان، میگن آدمائی که درونِ سردی دارن، دستاشون خیلی گرمه.
به نظرت راست میگن؟
واقعاً؟
ولی نمیذارم بهم دست بزنی ها!
خب کمرت هم کافیه.
مگه نگفتم بهم دست نزن!
شــب.
روز!
صبح بخیر!
دستات چی شده؟
سوال خوبی پرسیدین!
از دلِ سنگ و بیرحم خودت بپرس!
کار من بوده!؟
مسخرهبازی در نیار!
با اون کار که نباید اینجوری بشی.
چه گفتی!؟
نه افسوسی؛ نه حتی بهانهای؟
باعث رو-سیاهیِ قاتلای حرفهای هستی!
آهای! زورت به یه آدم زخمی رسیده؟
واقعاً زخمی شدی؟
بـلــی!
معذرت میخوام!
هـــا؟ چی فرمودین؟ نشنیدم.
زخمی شدم، گوشام خوب کار نمیکنه.
خب، نمیخوام زیاد خجالتت بدم؛ ازت میگذرم.
ولی باید رفتار درستی باهام داشته باشی!
چیکار میخوای بکنم؟
اینجوری وضع ناجوری دارم، پس هر وقت کمک خواستم، کمکم کن!
خــب، اگه اینو میخوای، باشه!
ببینم؛ چطوره با ماساژ دادن پاهام کارتو شروع کنی؟
هوی!
ناهار.
وااای! وقت ناهاره!
نمیتونم از دستام استفاده کنم، غذا دهنم میذاری؟
اگه غذا نخورم، از گشنگی میمیرم...
خیلیخب!
آآآآ...
ایـن چـیـه!؟
سرم تزریقی.
اینجوری نمیتونم درسمو یاد بگیرم.
چیکار کنم؟
تبدیل به یه احمق میشم.
جوابی ندارم.
ازم نمیخوای تمرینامو بدم بعداً از روشون کپی کنی؟
ها؟ تمرینای تو؟
مگه میتونم دست خط خرچنگ-قورباغهـتو بخونم؟
با یه مصدومِ زبون بسته چیکار میکنی؟
پس اگه مصدوم شدی، زبونتو ببند!
بهت سخت نمیگیرم؛ با دستات کاری ندارم.
لعـنـتی!
ایرادی نداره؟ الان قهرمان بوکسم؛ احتمالاً!
یادت رفت دستات درد میکرد؟
تحویل بگیر!
تفاوت طول دست.
وای! استعداد نهفتهی بوکسمو آزاد کردم!؟
خفه کردن از پشت، توی بوکس نامردیه!
هـــا!؟ دستام بدجوری میخاره.
چـیـکـار کـنـم؟
هـه! حقّته!
دیگه طاقت ندارم!!!
همش دروغ بــود!؟
واقعاً زخمی شدم! بفرما!
آخ، آخ، آخ!
این دفّه راستکیه.
کمکم کن!
منو بکش، عزیزم!
عزیزم، لطفاً منو بکش!
امروز یه ناهار سفارشی با اندازهی سفارشی دارم.
حس میکنم روی شانسم!
وااا، نـاهـار امـروزم آجـر بـتُـنـیـه.
چرا آجر بتنی!!؟
فکر کردم دیگه نمیتونی فرق خوراکی با غیرخوراکی رو تشخیص بدی.
نــه! شاید واقعاً خوردنی باشه.
این که فقط آجره؛ خَرم کردن.
کـی؟
نمیدونم چی شد که این شد، حالا ناهار چی بخورم؟
هی، میشه غذاتو با من...
نــه!!!
خب من نصف ناهارمو میدم به تو.
اینا که فقط آجرن.
خسیس! نمیتونی بخاطر دوست صمیمیت هم که شده، یه بار آجر بخوری؟
یادم اومــــد!
توی تلویزیون دیده بودم یکی با دست آجر میشکنه، میخواستم ببینم سونیا-چان هم این کارو میکنه.
پس اینجوری غذام با اینا قر و قاطی شده.
خیالم راحت شد.
نخیرم نشد!
لعنتی! لااقل اینا رو بشکن، من ببینم!
چرا باید همچین کاری بکنم؟
پس اگه خودم بشکنم، باید از غذات به منم بدی!!!
چرا این کارم بکنم؟
اگه حتی نتونی یه دونهـشو بشکنی چی؟
اونوقت ناهار مخصوصمو میدم به تو...
وایسا! خب اگه نمیخوای مجبور نیستی بخوریش!
پس خودت بخور!
اگه نتونی بشکنی،
قیمه قیمهـت میکنم.
مقدمات آماده شد!
خیلیخـــب!
آمادهای؟ فقط با دست باید بشکنی ها!
واااای، عجب چیز باحالی بیرون پنجرهـس!!!
آخ دســـتـــــم!!!
دستت اونجاته!؟
خب اگه میتونی، خودت بشکن ببینم!
حالا که اصرار داری...
چطور بود؟
خیلی سریع بود، ندیدم؛ یه بار دیگه میزنی؟
هــوی! خیال داری مجبورم کنی همشو بشکنم؟
هنوز رقابتمون تموم نشده!
بذار با لگد بشکنم!
No comments yet. Be the first to leave one.