The first 200 lines.
رسماً غایب غیرموجه هستی.
تحت تعقیب.
فکر کنم الان در امانم.
یه داستانی دارم براتون تعریف کنم. همش درباره جاسوسهاست.
و اگه حقیقت داشته باشه، که فکر میکنم داره...
...شماها به یه سازمان کاملاً جدید نیاز خواهید داشت.
درسته؟
از روزی شروع کنم که منو فرستادین لیسبون؟
زندگیم رو عوض کرد.
شاید ببینید که قراره زندگی همه شما رو هم تغییر بده.
این آدم دست و پا چلفتی خودمون –
سرگرد تاستی تسینجر پیرِ همیشه عجول –
نیاز به کمک داشت.
رئیسم میگه یه سوژه مناسب برامون زیر نظر گرفتی.
خب، این بوریس چه جور آدمی هست؟ - یه آدم خیلی خودنما و جلفه.
دقیقاً. اصلاً مثل اون روسهای خشک و بیروح نیست.
روزها، اونم مثل بقیه گروهش، کارای عادی خودشو انجام میده.
اینجا یه عالمه مشاور فنی جورواجور هست.
بوریس با مهندسای عمرانه.
شب که میشه، برنامههای خاص خودشو داره.
وقتشو تو بارها و کلوبها میگذرونه
انگار دیگه فردایی وجود نداره.
این مرد یه هفتهست که نخوابیده و بچههای من از خستگی افتادن.
یه جوون مسکویی با ارتباطات رسمی
و اینجور میل به خوشگذرانی و هوسرانی
به نظر میرسه کاملاً آماده شکار شدنه.
همیشه میشه یه پناهنده دیگه داشت، مگه نه؟
کاملاً. باید همیشه ازشون داشته باشیم.
غیر از این عرقخوری چیزی دیگهای ازش نداریم؟
اگه چیزی برای باجگیری ازش داشتم،
به کمک لندن نیازی نداشتم که بیاد و کارو راست و ریس کنه، داشتم؟
آروم باش، آروم باش، تاستی!
شما فکر میکنید ما روسها با راحتی مخالفیم.
اشتباه میکنید. اونا چینیها هستن.
همهشون لباسهای کار مزخرف میپوشن و کمترین رفاه برای بیشترین افراد.
نه برای من!
بوریس اول به فکر خودشه، مثل هر آدم واقعی دیگه تو دنیا.
میدونی، اینطوری باهاتون حرف زدن خوبه.
بعضیها، وقتی میگم از مسکو اومدم، یه جور خاصی تو صورتشون نگاه میکنم.
خیلی خندهداره. میدونم چی فکر میکنن -
"روسی! اوه، خدای من. قراره بهمون شستشوی مغزی بده،
"اسمهامون رو تو دفترچه سیاه کوچیکش بنویسه
"و بعد اون آدمهای وحشتناک با کلاههای سیاه و پالتوهای سیاه
"میان و تقتقتق در میزنن
"و میگن، 'بوریس میگه شما دوست خوب روسیه هستید.
"'باید همه چیز رو درباره زندگی جنسی مخفیِ
"'نماینده مجلس و شهردارتون بهمون بگید.'"
بذارید یه نوشیدنی دیگه براتون بیارم.
بله، بله، بله، حتماً، بفرمایید. گارسون!
و من بهتون میگم
ما با این یارو قطعاً توی بازی اشتباهی افتادیم.
اون یه حرفهایه، یه قلدر آموزشدیده مرکز مسکو.
اون طرز قرار گرفتن بدنیش!
همین خودش کافیه!
خب...
...اگه حق با تو باشه...
باشه. شما میدونید.
با این حال، سوژه خوبی میشد، نه؟
ما سرشکارچیها صراحتاً از جستجو برای مامورهای دو جانبه منع شدیم.
دستورات جدید از بالا اومده.
به محض اینکه بوی خطر به مشاممون خورد،
ولش کن و مسئولیت این دردسر رو بنداز گردن شعبه لندن.
نه، دارم به گویلام تلگراف میزنم که "معاملهای نیست" و یه پرواز به خونه برای خودم رزرو میکنم.
اوکیه، ریکی.
و از اونجایی که کار تموم شده...
...بذارید کارو تموم کنیم، اگه بشه اینجوری گفت.
اما این بوریس یه ذره ذهنمو درگیر کرده.
هر شب به خوشگذرانی میره، آره؟
تا حالا یه شب هم غیبت نکرده.
بهتون گفتم، بچهها...
خب، قبل از اینکه برم، شاید یه نگاهی به لونه بوریس بندازم،
ببینم چی زیر تشکشه.
ضرر که نداره، نه؟
دستور، دستوره. - من دوست دارم تو کار باشم.
این اواخر کاری نبوده.
آدم ممکنه زنگ بزنه.
خب، لذت ببر، پسرم.
اما لطفاً خرابکاری نکن، ریکی.
من باید اینجا زندگی کنم، یادت باشه؟
خوشا به حال مسکینان در روح، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است.
خوشا به حال ماتمزدگان، زیرا تسلّی خواهند یافت.
خوشا به حال فروتنان، زیرا وارث زمین خواهند شد.
خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت،
زیرا سیر خواهند شد.
خوشا به حال رحمکنندگان، زیرا رحمت خواهند یافت...
بوریس؟
سوال خوبیه خانوم. بوریس کجاست؟
این اتاقشه، درسته؟
باور کنید، خانوم، من قصد بدی ندارم.
اگه ترسوندمتون متأسفم. راستش شما منو غافلگیر کردید.
انتظار یه خانم رو نداشتم، فقط بوریس رو.
من همسرشم. شما اینجا چیکار میکنید؟
ببینید، من نمیخوام ناراحتتون کنم... - شوهرم شما رو میشناسه؟
خانوم، وقت تلف کردن فایده نداره. خب، جریان از این قراره.
بوریس شما امشب با دختر من رفت و این یه گستاخی شیطانیه.
و از این بدتر، از جیب من داشت مشروب میخورد.
واسه همین فکر کردم بیام اینجا و با بوریس حرف بزنم.
ببخشید، ولی دیگه اوضاع اینه.
ممنون که اینجا رو با جیغ و داد به هم نریختید.
بهتره مراقب باشی چی درباره شوهرم میگی.
اون مرد مهمیه.
دوستای با نفوذی داره.
میخوای منو بترسونی، خانم بوریس؟
من تو مراقبت از خودم حسابی اسم و رسم دارم.
من نمونهی اصیل یک استرالیاییِ خودساخته و موفقم.
از صفر به اوج رسیدم و تو این راه حسابی جنگیدم.
بوروکراتها منو نمیترسونن، حتی از نوع روسیِ لعنتیش!
منو خانم بوریس صدا نکن.
اسم من ایریناست.
من تونی لارنس هستم.
واقعا؟
آره. تونی لارنس. اسمم رو تو آدلاید بگی، میشناسن.
تو کار فروش ماشینم، ملک و املاک، مواد غذایی منجمد.
میدونی، اگه من جای بوریس بودم، شبها دنبال زن مردم نمیافتادم.
نیازی حس نمیکردم.
بوریس، بوریسه دیگه.
و لارنس...
...کس دیگهایه.
من چیزی از استرالیا نمیدونم.
شاید فردا یه جایی؟
شب؟
مطمئنی یه چیز قویتر نمیخوای؟
به نظر میاد که شاید کمکت کنه.
اوه، بد برداشت نکن، ایرینا. عالی به نظر میای.
واقعا دوستداشتنی.
منظورم این بود که شاید... آرومت کنه.
میدونی، الان از دیشب هم ترسیدهتر به نظر میای.
نمیتونه به خاطر من باشه.
من اجازه ندارم این کارو بکنم. با کسی ملاقات کنم.
بدون تایید رسمی صحبت کنم.
من آزاد نیستم این کارو بکنم. - ضررش کجاست؟
فقط دو تا غریبه تو یه کشور خارجی که دارن از هم خوششون میاد.
این یه رفتار عادیه.
من کار ویژهای انجام میدم.
به عنوان یک نماینده تجاریِ مستقل سفر میکنم.
منسوجات.
من آموزشدیده و با تجربهام.
ازش خستهام.
ازش متنفرم.
میخوام ازش فرار کنم.
منسوجات.
مثل یه زندانه.
به یه نفر نیاز دارم کمکم کنه.
من میتونم خیلی شجاع باشم، لارنس.
تونی!
من شما رو لارنس صدا میکنم.
سرهنگ لارنس.
مثل لارنس عربستان.
اون انگلیسی بود.
میدونم.
یه ضربالمثل انگلیسی هست.
"خودش میشناسه همنوعش رو."
تو نمیتونستی منو زیاد گول بزنی، حتی بدون اینکه اون چوببستها رو پشت در بذاری.
روش کار ما همینه، نه؟
خیره نگاه نمیکنیم.
به نظر نمیاد که دنبال چیزی باشیم.
ما مثل توریستها، یا روسپیها، یا جیببرها نیستیم.
ما فقط بلدیم چطور ببینیم.
بوریس اونقدر که باید خوب نیست.
زیادی از خودنمایی لذت میبره، واسه همین چیزایی رو از دست میده.
اون تو رو ندید، نه؟
اما تو که ازش غافل نشدی، نه، سرهنگ؟
خیلی خوب هستی؟ - بهترینم.
خدا همه استعدادها رو به من داده.
امتحانم کن.
دوست دارم تو حضور مسیحیت باشم.
میفهمم چرا بعضی زنها راهبه میشن.
خودشون رو وقف میکنن.
تمام زندگیشون رو میدن... با میل خودشون.
توش یه جور آزادی هست.
مسیحیانی رو دیدم که عمیقاً بهشون حسادت کردم.
حسادت گناهه، اینو میدونم،
اما اینجا تو این مکان مقدس بهش اعتراف میکنم.
اونجا، مسیحیها رو بازجویی میکردن.
بدترین زمان برای دیدن آدمها.
و گاهی اوقات بهترین زمان.
دارم انجیل رو مطالعه میکنم.
البته مخفیانه. این آزادی نیست.
"بیایید نزد من ای تمامی گرانباران."
همینه؟
میدونی ادامهاش چیه؟
پایین همینجا یه دهکده هست، کنار دریا. خیلی آروم.
میتونستیم یه اتاق بگیریم.
دوست داشتی؟
چقدره با بوریس کار میکنی؟
خیلی وقت پیش ما رو یه تیم کردن.
اون تو تخصص داره که تاجرای خارجی رو برای "مرکز مسکو" شکار کنه.
من ارتباطاتش رو مدیریت میکنم. رمزهای مخصوص رو.
نمیتونیم ما یه تیم باشیم؟
میتونی منو ببری انگلیس.
این چیزیه که من میخوام، لارنس.
میتونی.
من یه چیزی میدونم.
یه چیز خیلی مهم.
این یکی از بزرگترین رازهاست که تا حالا بوده.
این تو رو خیلی مشهور میکرد.
اما اونقدر سریه.
بهم بگو.
بهم بگو، ایرینا.
میترسم.
No comments yet. Be the first to leave one.