The first 184 lines.
... گندش بزنن
. منو مجبور به یه کار سخت کردید
. خیلی خسته کنندست
... تو
... تو میدونستی که این کشتی ـه راگِنوالد
!تحت محافظت از فرمانه حلقه مقدس ـه ؟
... بهت که گفتم ، فقط اون رو بهم تحویل بده
... شما همتون درحال قایم شدن از زندگی پس از مرگی ـت
. الان ، من یه مرگ ـه زیبای بدون درد بهت میدم
اوه ؟
... پس اون شمشیر مقدس ـه
. سیستم والِندار از پادشاهی آلدِگیر ، بهت افتخار میکنه
. یه جورایی رو اعصابن
. عزیزم ، انگار اون فرار کرده
... پل و کابین هم خلوت ـن
. و یکی از سفینه های فرار نیستش
. انگار اون شلخته چاق سریع فرار کرده
ای بابا ، حالا باید چیکار کنیم ؟
! ما اون رو به کسایی مثل شما نمیدیم!
! برای خودتون دعا کنید
اون حرکتت سریع بود . پس منم این رو بهت نشون میدم
. هیچ هیولای معمولی ای قادر به نزدیک شدنش نیست
... اما ، متاسفانه باید بهت بگم
. که تو مقابل یه شیطان قرار نگرفتی
... امکان نداره
... این امواج
!یه فرشته ـست ؟
. حالا میدونی
سنپای ؟
! سنپای
چـ - چیه ؟
! بزودی میرسیم
. شرمنده . یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده بود
چیزی شده ؟
... نه واقعاً
چرا اونور رو نگاه میکنی ؟
از این زاویه ، میخواستی به کجا نگاه کنم ؟
زاویه ؟
! سنپای
! ای بابا ! خودت میدونی که تقصیر من نبود
. درسته
. خیالم راحت میشه وقتی دست از اینکارات بکشی
چی ؟ سایاکا سان ؟
... آره ... اون گه گاهی وسطای شب
. بهم زنگ میزنه
. برای همین نتونستم به اندازه کافی بخوابم
. نمیفهمم . اون حتی بدون هیچ دلیلی بهم زنگ میزنه
بدون هیچ دلیلی ... تماس میگیره ؟
. سایاکا سان یه بار از نفرتی که از تلفن داره میگفت
... حتی اگه اون تلفن هم داشته باشه
. میگفت که از شنیدن صدای مرد نفرت داره
. اون حتی کسی که بهش زنگ میزنه رو هم قطع میکنه
آه آره، اون خیلی از اون آدمای مشتاق نیست، هست ؟
. هنوزم ، بنا به دلایلی ، اون باهام تماس میگیره
. اون واقعاً باید نگرانت باشه
... سنپای
. هیچی
. از اینجا به بعد رو دیگه خودم میرم
... بـ - باشه
. واقعاً زنا رو درک نمیکنم
اول صبحه و تو اینقدر خسته ای ؟
. اصلاً درست و حسابی نخوابیدم
. بزار به حال خودم باشم
... از حالت ابروهات و دماغ باد کرده ـت
. بنظر میرسه که در روابط با دیگران به مشکل خوردی
.... کسی ـه که خیلی بهت نزدیک ـه
! فهمیدم ! طرف دختره
!تـ - تو از کجا میدونی ؟
... کوجو
... تو تنها کسی هستی که همش
. از این اتفاقات براش میوفته
هاه ؟
... لعنتی
. اوه ، صبح بخیر ، آساگی
. صبح بخیر ، رین
. شما هم همینطور بچه ها
چی شده ؟ تو هم درست و حسابی نخوابیدی ؟
... دیروز یه سری اتفاقات پیش اومد
پس هیچکدوم از شما شب گذشته خوب نخوابیده ، ها ؟
. مطمئنا بهمدیگه نزدیکتر شدید
ا - اون پوزخندت برای چیه ، رین ؟
... اینجوریا هم نیست
... پس
چطوریاست ؟
... اون
... تو چطور
کوجو ، بعد از مدرسه وقتت آزاده ؟
... هاه ؟ آره
. پس بیا به اتاق هنر . تنها
ولی ، چرا ؟
دوست داری بدونی ، آره ؟
. به کسی چیزی نگو فهمیدی ؟
. دیر کردی
. اوه ، آره ... شرمنده
خیلی خب ، میخوای همین الان درشون بیاری ؟
باشـ - چی ؟ چی رو دربیارم ؟
نمیدونی ؟
. لباسات رو دربیار تا به عنوان مدل قرار بگیری
مدل ؟
اوه ، این برای پروژه های انتخابی هفته گذشته ـست ؟
. میتونی اون ژاکت عرقی ـت رو دربیاری
"حالا دیگه لازم نبود بگی "ژاکت عرقی
. این کسل کننده ـست
. این حالتت خلاقیت منو تحریک نمیکنه
نمیتونی چهره ـت رو یکم جالبتر یا یه همچین چیزی جلوه بدی ؟
برای چی باید یه مدل یه همچین کاری انجام بده ؟
. تو اصلا هیچ علاقه ای تو کار نشون نمیدی
! اوه ، فهمیدم
. یه لحظه صبر کن.
! تادا
اینارو از کجا آوردی ؟
. از باشگاه تئاتر
. زودباش و لباست رو عوض کن ، کوجو
... هنوزم نمیفهمم که برای چی باید اینکارا رو انجام بدم
برای چی باید مثل احمقا ، اونم تنهایی لباسم رو عوض کنم ؟
پس ، اگر منم لباسم رو عوض کنم دیگه مشکلی نیست ، درسته ؟
هاه ؟
! صـ -صبر کن آساگی ... منظورم این نـیسـت
. دیر گفتی . دیگه لباسم رو درآوردم
! خیلی خب !من فقط باید یه لباس بپوشم دیگه ، درسته ؟
. د - درسته
. با این لباس خیلی خوشتیپ شدی ، کوجو
برای چی دیگه عکس گرفتی ؟
. برای یادگاری
. آروم باش ، برای بچه های کلاس نمیفرستمش
... لعنتی
... هی
تو چرا داری عکس میگیری ؟
. یه حرکت متاقبل ـه
! هی
... ای بابا
! لعنتی
. پسر ، من دیگه نمیدونم چی باید بگم
. خسته شدم
. به هر حال هیچ پیشرفتی تو کار نداشتیم
چیکار میخوای بکنی ؟ . اینکار تا دوشنبه باید تموم بشه
... هی ، کوجو
تو جدیدا یه چیزی رو داری ازم پنهان میکنی ، درست میگم ؟
. هرچی که هست بهم بگو
... بعدش منم بهت میگم
. هرچیزی که بخوای بدونی
... آساگی
. میخوام که روز شنبه دوباره مدل ـم بشی
آماده ای دیگه ، آره ؟
. بنظر خسته میای ، سنپای
... آره
! اوه ... هیمِراگی
تا این موقع چیکار داشتی میکردی ؟
. خب ، فقط داشتم به یه دوست تو پروژه هنری ـش کمک میکردم
... و اون پروژه حتماً
پوشیدن لباس پیشخدمت آیبا سنپای و گرفتن عکس ازش بود ؟
... پس داشتی نگاه میکردی
. معلومه ، من ناظر توئم
. اینجوری همه چیز آسونتر شد
. یه چیزی هست که میخوام ازت بپرسم
از من ؟
آساگی بهم گفت که دارم یه چیزی رو ازش پنهان میکنم و . باید بهش بگم که چیه
... من اونو وارد مشکلاتی کردم
. جای تعجب نداره که به چیزی مشکوک شده
... میخوای بهش بگی که
تو یه خون آشام و چهارمین اصیلی ؟
. راستش ، مطمئن نیستم
. میدونم که بهترین راه اینه که از چیزی با خبر نشه
. ولی بهش چیزی نگفتن ، فقط اون رو بیشتر تو خطر قرارش میده
. نمیتونم در این مورد تصمیمی بگیرم
... که اینطور
آیبا سنپای خیلی برات اهمیت داره ، درسته ؟
. خب اون دوستمه
. به علاوه ، من تو رو هم بیش از حد تو دردسر انداختم
... حدس میزنم ، بعد از اینکه چهارمین اصیل شدم
خودخواهی باشه اگر آرزوی یه زندگی ـه آروم رو داشته باشم ، ها ؟
... ولی
... تو جزیره ایتوگامی رو از دست ـه
! تروریستها نجات دادی
! فکر میکنم که تو حق داری که خودخواه باشی
به خودت مربوط میشه که تصمیم بگیری . به آیبا سنپای راستش رو بگی یا نه
... ولی مهم نیست که چیکار میکنی
. من همیشه کنارت و مراقبت هستم
. هرچی نباشه ، من نظاره گرت هستم
... هیمِراگی
. خیلی خب . یه چیزایی بهش میگم
. باشه
... ولی ، اگه می خوای همه چیز رو فاش کنی
... بزرگترین مشکل ، آیبا - سنپای نیست
No comments yet. Be the first to leave one.