The first 200 lines.
گروه اسکرین چنل تقدیم میکند
کانال تلگرامی: @screeningchannel ارائهدهندهی آثار نایاب سینمای جهان
...ایدهها مثل پرندگانی به سمتم میان
اون هم درحالیکه زیرچشمی ،بهشون نگاه میکنم
...و احتمالش پنجاهپنجاهه
.که به اون پرندهها مستقیم چشم بدوزم
آهنگ سکانس چرخ و فلک خسته کننده و .خیلی بیاحساس به نظر میرسه
،اگه میریام تو قایق پیشش بود
اون با کمال میل سرش رو .زیر آب نگه میداشت
...نورهای روی آب
.سر و شونههاش رو نمایان کرده بود
.تا حالا اینقدر بهش نزدیک نشده بود
.میریام باهاش رو در رو می شه
اسمت میریامه؟
ولی اون میدونست که .میریام درست نمیتونه ببینتش
،دستش رو دور گردنش حلقه میکنه
ولی اینقدر محکم فشار میده .که نتونه جیغ بزنه
داستانهای خوب بهطور محض از .احساسات نویسندگان خلق میشه
حتی اگه یه کتاب هیجانانگیز رو ...کاملاً پیادهسازیشده در نظر بگیریم
...بخشهایی وجود خواهد داشت که
.به احتمال زیاد نویسنده خودش تجربه کرده
،مثل اکثریت فیلمسازان
من بیبروبرگرد جذب نوشتههای .پاتریشا هایاسمیت شدم
تقریباً از روی تموم کتاباش .فیلم ساخته شده
ولی وقتی شروع به خوندن ...خاطرات منتشر نشدهش کردم
.عاشق شخصیت واقعی پاتریشیا هایاسمیت شدم
:اولین یادداشت خاطراتش تا حدی مرموزه
این دفترچه خاطرات منه ،که شامل جسم میشه
.دردناکترین احساس به نسبتِ ضعف خود
«هایاسمیت دوست داشتنی»
«با صدای گوئندولین کریستی»
،اون آدم عجیبی بود
،ایدههای عجیب و غریبی داشت
.که به شخصه هرگز به ذهن من خطور نمیکردن
.ما تو ویلیجِ نیویورک همدیگه رو دیدیم
فهمید که من نویسندهم .و بهش علاقهمندم
.اصلاً آدم رُکی نبود
«ماریجین میکر، ایست همپتونِ نیویورک» ...اون هرگز فکر نمیکرد که
،شایستگی عنوانی رو داشته باشه
.و یه جورایی دوست داشتنی بود
چون وقتی باهاش ملاقات کردم .بهطور قطع خیلی معروف بود
«بیگانگان در ترن - آلفرد هیچکاک»
اولین کتابتون خانم هایاسمیت ،به نام بیگانگان در ترن
توسط یک کارگردان معروف سینما خریداری شده؟
.بله، هیچکاک از کتاب خوشش اومده
،از همون موقعی که 16 یا 17 ساله بودم
.ایدههای دلهرهآوری به ذهنم میرسید
میخوای یکی از ایدههام رو در مورد یه قتل بینقص بشنوی؟
...شاید افکارم قدیمی باشه
ولی مگه اقدام به قتل برخلاف قانون نیست؟
...ایدهی اولیهی شما این بود که
این دو مرد در مورد قتلهاشون با همدیگه صحبت میکنن؟
.بله، ایدهی اولیهم همین بود
به نظرم این جور ایدهها .یهویی به ذهن آدم خطور میکنه
هیچوقت نمیتونم بگم .دلیلش چیه یا چه موقعی رُخ میده
قلمِ هایاسمیت به شدت با حال و هوایِ ،مربوط به سینما جور درمیومد
...جوری که استاد ژانر هیجانانگیز
جهانی کامل و تیره و تاری رو .برای ساختن فیلماش پیدا میکنه
،ولی از اون موقع به بعد
اون با برچسب نویسندهی جنایی .دست و پنجه نرم میکرد
همیشه سبک قلم من رو ...تو دستهی هیجانانگیز و رازآلود قرار میدن
.ولی من به عمرم کتاب رازآلودی ننوشتم
...من فقط یه داستان نویسم
،و گاهی اوقات خشونت چاشنیش میشه
،گاهی اوقات قتل توش اتفاق میفته
.بنابراین بهش میگن جرم و جنایت
.از اون چیزی که تصور میکردم خوش پوشتر بود
...فقط به خاطر اینکه خودم هم نویسندهم
...و اغلب وقتی همدیگه رو میدیدیم
وقتی نویسندههای دیگه رو میدیدم .و اونا یه جورایی کَر و کثیف بودن
.مثل خودم
...و
.اون فرق داشت
.تو اِلس همدیگه رو دیدیم
.به گمونم لزبینها بهش میگفتن اِلس
.نیویورک مملو از بارهای همجنسگراها بود
.دهه ی 50 بود
من خیلی به مکانهای مخصوص .همجنسگراها علاقه داشتم
،و از راننده تاکسیها میپرسیدم
...یادمه یکی از راننده تاکسیا گفت
.من یه جایی رو تو فلان جا میشناسم
.بعدش هم من رو برد اونجا
...و صاحب اونجا که یه زن بود
.گفت: دیگه هیچوقت پات رو اینجا نذار
منم گفتم: چرا؟ اینجا مخصوص منه، نه؟
گفتش: مخصوص کساییه که .راز دار باشن
.و تو همین الان خرابش کردی
.اسم اینجا رو به یه راننده تاکسی گفتی
بارهای مخصوص همجنسگراها ،بهطور مخفیانه یه جایی در منهتن بود
وقتی دیگران میخواستن ،به یه بار مشخص برن
...یه ایستگاه قبل یا بعد از مقصد که
.سرراست باشه، از مترو پیاده میشدن
تا مبادا کسی به همجنسگرا بودنشون .مشکوک بشه
.این شرکت فیلمسازی ویلیام استریته
پت از هر نویسندهای که .به عمرم دیده بودم متعهدتر بود
اشتیاق داشتم یه کتاب در مورد .در مورد نویسندهای مثل اون بنویسم
.بعدها یه کتاب در موردش نوشتم
یه دختر خوشتیپِ مومشکی ...که بارونی پوشیده
و تو بار ایستاده و .داره مشروب جین میخوره
،در دنیای بیرون
اون رو بیشتر تحت عنوان ،پاتریشیا هایاسمیت میشناختن
.نویسندهی فیلم بیگانگان در ترن
ولی داخل اِلس شایعه بود .که اون خودِ کلیر مورگانه
پت، به خاطر رمانِ با اسم مستعارش .به اسم کارول، مورداحترام بود
،تو کتابخونهی تکتک زنان لزبین بود
...و واسه سالیان سال
تنها کتابی با مضمون عشق بین دو زن بود .که پایان خوش داشت
به نظرتون نوشتن یه کتاب همجنسگرایانه واسه پت حائز اهمیت بود؟
.معلومه
...معلومه. آخه خودش همجنسگرا بود
...و حالا که نویسنده هم بود
.حتماً خواستهش نوشتن همچین کتابی بود
.که در مورد اون زندگی بنویسه
مردم میگفتن: یه چیزی مثل .کتاب بیگانگان بنویس
.دوباره بنویس .یه کتابی شبیه اون بنویس
و اون لحظه آمادگی نوشتن .همچین چیزی رو نداشتم
تو یه فروشگاه بزرگ و خیلی شلوغ .در نیویورک مشغول به کار بودم
.یه سری عروسک میفروختم
.به مناسبت کریسمس خیلی شلوغ بود
،و یه خانم که پالتوی خز تنش بود اومد داخل
.که خیلی خیرهکننده بود
.اون زن انگار از خودش نور ساطع میکرد
،احساس عجیب و مبهوتکنندهای تو سرم داشتم
.انگار میخواستم غش کنم
.همون لحظه نگاهش باهام تلاقی کرد
،وقتی دخترک روی پاهاش ایستاد ...زن با چشمهای خاکستری خونسرد
،داشت بهش نگاه میکرد
جوری که ترز نه میتونست کاملاً بهش .خیره بشه و نه روش رو برگردونه
از کجا اینقدر در مورد قطارهای اسباببازی میدونی؟
واسه اولینبار عطر اون زن ،توجه ترز رو به خودش جلب کرد
...و با تموم توانش آرزو کرد
...زن حرفای آخرش رو کِش بده و
بگه: چطوره دوباره همدیگه رو ببینیم؟
.از کلاهت خوشم میاد
اون شب، کُل داستان رو .تو دفترچه یادداشتم نوشتم
هایاسمیت دیگه هیچوقت .اون زن رو ندید
...اون با شور و شوق
طرح اصلی داستان رو .داخل دفترچهیادداشتش نوشت
در نهایت، یادداشتهایی از ...تجربهی خودش که مربوط به
دفترچهخاطرات شخصیش بود .رو هم بهش اضافه کرد
.مَدلی عاشق کارول من بود
دلم میخواست تموم وقتم و .تموم شبهام رو با اون بگذرونم
وای خدا، چطوری این داستان از وجود من داره شکل میگیره؟
.داره از ناکجاآباد از قلم من سرازیر میشه
.شروع، بطن داستان و پایان
،اگرچه نوشتن کتاب کارول ،به شدت رهاییبخش بود
هایاسمیت در مورد منتشر کردن .کتاب شک و تردیدهایی داشت
.در نهایت با یک اسم مستعار منتشرش کرد
...هیچکس با اسم واقعی خودش
کتابی با مضمون همجنسگرایانه رو .منتشر نمیکرد
.هوشمندانه نبود
،اسم مستعار من آن آلدریچ بود
،وین پکر بود و هر اسم دیگهای
.ولی هیچوقت اسم خودم رو نمیبردم
.نام خانوادگیم بود
...به گمونم دومین کتابت رو هم
.با اسم مستعار منتشر کردی
.بله - دلیلش چی بود؟ -
.دلیل خاصی نداشت
ناشری که واسش فرستاده بودی قبولش کرد؟
.بهطور قطع نه
.ناشران نیویورک ردش کردن
و حرفشون این بود که .هیچکس نمیتونه همچین پایانی رو رقم بزنه
همهی کتابهای با مضمون لزبین .نباید با پایان خوش تموم میشدن
شخصیتی که با خانوادهی دگرجنسگرا ...زندگی میکرد
.و عاشق یه زن شده بود
...و با توجه به ناشرت
...یا خیلی شرمساری
.یا اوقات خوبی رو گذروندی
.ولی نباید دووم داشته باشه
نمیتونه دووم داشته باشه .و شما هم باید درکش میکردی
چرا پت دیگه هیچوقت یه کتاب با مضمون لزبین رو منتشر نکرد؟
به خاطر خانوادهش؟
.قطعاً به خاطر خانوادهش .قطعاً به خاطر مادرش
...و
همین دو مورد اینقدر مهمه .که میتونه جلوی هر کسی رو بگیره
.اینجا رو ببینید، پتِ گردنکلفت
«کورتنی، جوی و دن کوتس» «خانوادهی هایاسمیت، تگزاس»
.به نظرم یه سیگار تو دهنشه
.ولی خیلی بانمکه
.تو این عکس شبیه پسرا شده
...این
.عکس پدربزرگ و پته
.داداشش
.پت همیشه صداش میکرد داداش
هیچوقت به چشم پسرعمو .بهش نگاه نمیکرد
.دن و پت با همدیگه بزرگ شدن
.دن گویندهی نمایش سوارکاری بود
...خانوادهی ما تو کار دامداری، سوارکاری بود
.و بیشتر یه خانوادهی سادهی تگزاسی بود
بچه که بودیم هر آخر هفته رو .میرفتیم سوارکاری
خب حالا اینجا کی معروفتره؟
داداشش" دن؟ یا پت؟"
تو تگزاس؟
.دن - .آره، پدربزرگ -
.بیبروبرگرد پدربزرگم
دوران بچگی بیثباتی داشتی، درسته؟
.بله
قبل از به دنیا اومدن من .مادرم تصمیم به طلاق گرفت
مری، مادر پت، نُه روز قبل از .به دنیا اومدن پت طلاق گرفت
No comments yet. Be the first to leave one.