The first 200 lines.
مي خواهيم زندگي نامه مرا بشنويد؟
بسيار خب
من در سال 1860 در تاگانروگ به دنيا آمدم
در سال 1879 تحصيلاتم را در دبيرستان تاگانروگ به پايان رساندم
در سال 1884 از دانشگاه مسکو در رشته پزشکي فارغ التحصيل شدم
در سال 1888 جايزه پوشکين را دريافت کردم
در سال 1890 به ساخالين سيبري سفر کردم و از راه آبي بازگشتم
در سال 1891 به دور اروپا سفر کردم
و شراب هاي بسيار خوبي را امتحان کردم
و صدف هاي درجه يکي هم خوردم
در سال 1879 در نشريه استرکوزا شروع به نوشتن کردم
مجموعه داستان هاي که نوشتم شامل : داستان هاي رنگارنگ
غروب هنگام ،داستان ها،مردمان عبوس، و رمان کوتاه دوئل مي شود.
همچنين مرتکب اجراي نمايشي شدم
البته اجرايي معمولي
مردمان روسي
آثار من به اکثر زبانها ترجمه شده
آلمان ها سالها پيش آثار مرا ترجمه کرده اند
از نظر چکي ها و صرب ها هم نويسنده خوبي هستم.
فرانسوي ها هم زياد از من بدشان نمي ايد
وقتي سيزده ساله بودم با جادوي عشق آشنا شدم
با پزشکان همکار و جماعت ادبي چنان ميانه خوبي ندارم
وقتم را بر روي طبابت گذاشته ام
در ميان نويسندگان من تولستوي را ترجيح مي دهم
در ميان دکترها ساخايين را
اما اين حرف ها چه معني مي دهد؟
مي توانيد هرچه دلتان مي خواهد بنويسيد
وقتي حقايق گم شدند آنها را با شعر جايگزين کنيد
آنتوان پاولووييچ چخوف يک زندگي
من در خانه بولوتوف به دنيا آمدم
اين چيزي که مادرم به من گفته
شايد هم پلوتوف؟نزديک خانه ترتياکوف
در ساختماني کوچک در دل حياط
اين خانه احتمالا ديگر از بين رفته
پدر ما از زمان کودکي اش شيفته ي کليسا و مراسم مذهبي بود
به ويژه سرودهايي که دسته جمعي خوانده مي شد الکساندر چخوف.يادداشت ها
پدرم در کودکي در خارج از شهر زندگي مي کرد
با پشتکار به کليسا دهکده مي رفت و نواختن ويلون از روي نت را ازکشيش اموخت
همين طور اواز خواندن را
سپس پدرش او را به تاگانروگ برد
در آنجا بدون انکه کسي بداند چطور رهبر ارکستر کر کليسا شد
و براي چندين سال رهبري کر را به عهده داشت
به عنوان مردي مذهبي هرگز دعاي شب و مناجات عصر گاه فراموشش نمي شد
وقتي سرودهاي مذهبي را رهبري مي کرد
آنقدر زمانش طولاني مي شد
که حضار زير لب حرف هايي مي زدند و به مادرم شکايت مي کردند
يوگنيا ياکوولونا، به شوهرت بگو که اينقدر طولاني اجرا نکند
بقيه کليسا ها دعا را تمتم مي کنند و ما هنوز در حال خواندن سرود هستيم
بعد از 2 يا 3 سال او تصميم گرفت که گروه کر ديگري متشکل از عاشقان موسيقي و داوطلبين راه بياندازد
و در اين کار موفق بود
بچه هاي خودش هم بزرگ شده بودند
و بي درنگ آنها را هم به دسته همسرايان اضافه کرد
د پسر بزرگتر آواز سوپرنواي يک و دو را مي خواندند
و پسر سوم و آخر که تازه وارد دبيرستان شده بود
مجبور بود بخش آلتو را بخواند
وقتي با برادرانم قطعات سه تايي او قيام نمود ويا اواي فرشته ي مقرب را مي خوانديم
همه به ما خيره مي ماندند و به والدين ما حسادت مي کردند
اما ما احساس مي کرديم که شبيه محکومين کاتئرگا هستيم
وقتي حالا به کودکي خود فکر مي کنم
به نظرم اين کارها خيلي ظالمانه است
امروز من به هيچ ديني ايمان ندارم
در زمستان مثل قبل از طلوع بيدار مي شديم
مغازه اي که از آن بيزار بوديم قبل از5 صبح باز مي شد و تا قبل از 11 شب تعطيل نمي شد
اينجا من و آنتون تمام تعطيلاتمان را در کليسا و مدرسه
و يا در اتاقي کوچک پشت پنجره هاي نرده دا مي گذرانديم
ديوارها با قفسه ها پوشانده شده بود
روي زمين کثيف بود لباس پيشخوان مغازه چرب وسايل درون قفسه ها به عجيب ترين شکل ممکن چيده شده بود
جعبه ها و بسته هاي چاي و قوطي روغن
سگک جليقه،فتيله چراغ
گياهان دارويي
بطري هاي شراب و ودکا
بطري هاي گران قيمت عطر
زيتون
نفت چراغ،ماکاروني
برگ گياه خردل
برنج،قهوه
شمع هاي بلند
کيک فلفلي در کنار کفش لهستاني
صابون در کنار چاي مرطوب
ماهي ساردين،صندل،شاه ماهي نمک سودشده
ليمو ، ماهي خشک شده و تسمه چرمي همه در يک گوشه
اين مغازه درعين حال که بعنوان يک فروشگاه کالاهاي عمومي شناخته ميشد ، يک داروخانه مخفي بدون مجوز نيز بود
پيشخواني براي فروش مشروبات الکلي و انبار انواع اجناس
عصر ، مغازه خود را دگرگون مي کرد و به يک مرکز براي مشتريان عادي مبدل مي شد
جايي که در آن تا اواخر شب مي نوشيد و اوقات خود را مي گذراندند
اما اوضاع مالي پدر ما بدتر و بدتر مي شد
نه سال به سال ، بلکه ماه به ماه
روبروي مغازه ما فروشگاهي مشابه مغازه پدرمان افتتاح شد
که اجناس خود را ارزان مي فروخت
خطوط راه آهن تا تاگانروگ کشيده شده بودند
و شرايط تجاري به همين خاطر تغيير کرده بود
حمل و نقل غلات با چهار پايان به يک باره کاهش يافت
و پاياني بود بر ملاقات مشتريان ثابت پدرم
مثل روستاييان اوکرايني که گله داري مي کردند
پدر آلونکي کنار يک ميخانه اجاره کرد
مغازه جديدي را باز کرد بدون اينکه از قبل فکر يا تحقيقي کرده باشد
و از آنجايي که دستيارانش دزدي مي کردند قرار بر اين
شد که فقط ساشا و ناتاشا مغازه جديد را بگردانند
من تازه امتحانات سالانه را تمام کرده بودم. من به کلاس ششم مي رفتم آنتوشا به کلاس چهار
هردو ما اميدوار بوديم که در فرصت تعطيلات کمي به استراحت بپردازيم
اما پدر که متوجه نبود چه فشاري روي دوش ما مي گذارد
با خوشحالي به مادر مي گفت:
خدا را شکر
حالا بچه ها به من کمک مي کنند
اگر کاسبي خوب پيش برود آنها را از مدرسه بيرون مي آورم تا براي هميشه در مغازه کار کنند
مادر فرياد مي کشيد:خدا به همه ما رحم کند
تحت هيچ شرايطي نمي گذارم که بچه ها را از مدرسه جدا کني
شکايت تو را نزد خدا خواهم برد
محاسبات پدر هيچگاه درست از آب در نمي آمد
به جاي کوه طلا بچه ها خسته به خانه مي آمدند ودر آمد روزانه يک،يک و نيم دو گاهي سه روبل بود
پدر مغازه را تعطيل کرد و نتيجه گرفت
که فقط ضرر مي دهد
او بايد براي هميشه قيد مغازه داري را مي زد
من دبيرستان را تمام کردم و براي دانشگاه عازم مسکو شدم
با آخرين پني در جيب هايش پدر به دنبالم وآمد و خانواده را هم با خودش آورد
ميخاييل چخوف آنتوشا و وانيا در تاگانروگ ماندند
آنتوشا در خانه خانوادگي ماند
خانه اي که مالک جديد خيلي زود به انجا نقل مکان کرد
وانيا به خانه عمه مارفا ايوانوا رفت
اما کمي بعد به مسکو و پيش ما آمد
آنتوان هم تنها در تاگانروگ باقي ماند
و بايد دبيرستان را به اتمام مي رساند
و کلاس پنجم را پشت سر مي گذاشت
ييگور
استپ ها-رمان کوتاه 1888
ايوان ايوانيچ گفت:"اکنون " و برخاست و ادامه داد:پس تو اينجا مي ماني
ناگهان،از چهره اش آثار متانت ناپديد شد
کمي سرخ شد
لبخند زد و گفت:
حواست را خب جمع کن و درس بخوان
مادر را فراموش نکن
و به حرف هاي ناستازيا پتروونا عمل کن
ييگور اگر خوب درس بخواني تو را ترک نمي کنم
او کيفش را از جيب در اورد
پشتش را به يگوروشکا کرد
براي مدتي طولاني بين پول هاي خرد خودش گشت
وپس از اينکه يک 10 کوپکي پيدا کرد
آن را به يگوروشکا داد
پدر کريستوفر آن را تاييد نمود
و دعاي خير خود را نثار يگوروشکا کرد
به نام پدر پسر و روح مقدس
او گفت:درس بخوان
"تلاش کن پسرم"
" من خواهم مرد اما مرا فراموش نکن"
"اين ده کوپکي را هم از من داشته باش"
يگوروشکا دستهاي او را بوسيد
و شروع به گريستن کرد
چيزي در درونش به او مي گفت که ديگر اين پيرمرد را نخواهد ديد
در 8 آگوست 1879 برادرمان آنتون که دبيرستان را تمام کرده بود
و براي تحصيل به مسکو آمد
آنتون پاولوويچ از همان دوران دانشجويي شروع به نوشتن کرده بود
"اي اس سوورين ،ناشر"بايد خرج خانواده وچندين برادر و يک خواهر را مي داد
که در شرايط سختي زندگي مي کردند
يک روز آنتوان پاولوييچ که پولي برايش نمانده بود بسيار غمگين بود که نمي تواند
در روز مادر براي مادرش کيک بخرد
او داستان کوتاهي نوشت
آن را منتشر کرد
و چند روبل انعام گرفت
و توانست چشني براي مادرش بگيرد
از آن روز به بعد او تبديل به نان آور خانه شد
من به ويژه تمايل دارم تا با نشريه اوسکلکي همکاري کنم
ديدگاه نشريه شما تلاش ها و ممارست هاي آن باعث ميشود تا شديدا به آن علاقه مند شوم
و درست مثل شما
چخوف به" آي لجکين ناشر" من هم با اشتياق بسيار از چيزهاي کوچک حکايت مي کنم
و اگر بتوانم نشريه اي فکاهي منشر مي کنم
چيز هاي بسيار طولاني را کنار مي گذارم
اما در عين حال بايستي اعتراف کنم که چارچوب ومرزها مرا بسيار سرخورده کرده
کنار آمدن با چنين محدوديت هايي کار بسيار دشواري ست
براي نمونه به من اجازه نمي دهند تا مقاله هايي بيشتر از 100 خط بنويسم
وقتي شروع به نوشتن مي کنم مضموني در ذهنم دارم
فکر تنها 100 خط و نه بيشتر از همان ابتدا نوشتن دست مرا به لرزه مي اندازد
تا جاي ممکن مختصر بنويسم
غربال کنم و يا حذف کنم
گاهي اوقات غريزه نويسندگي ام مرا فرا مي خواند تا موضوع را زير پا بگذارم
و به ويژه فرم را
وقتي غربالگري کردم شروع به شمارش مي کنم
اگر به خط 100،120 و يا 140 برسم
ديگر ادامه نمي دهم
وحشت زده مي شوم و آن را نمي فرستم
از اين رو خواسته من اين است
حق من 120 خط باشد
با اينکه به ندرت ممکن است به اين مقدار برسد
اما دانستن اينکه از اين حق برخوردام از لرزش دستانم جلوگيري مي کند
من يک دقيقه وقت اضافي ندارم
و اين به هيچ عنوان اغراق آميز نيست
من بايستي امتحانات پايان دوره خود را بگذرانم
واي بر من من تقريبا بايد همه چيز را از اول شروع کنم
در کنار اين امتحانات دشوار
بايد روي اجساد نيز کار کنم
the clinical exercises with the inevitable historiae morbi
و به کار هاي بيمارستان برسم
من بسيار کار کرده ام و حال احساس ضعف مي کنم
حافظه من ديگر براي تحصيل توانايي لازم را ندارد
پير شده ام
کند و تنبل
ادبيات...l
...اما شما بو ودکا مي گيريد ، و سپس
مي ترسم در يکي از امتحانات شکست بخورم
من نيازبه استراحت دارم اما
تا رسيدن تابستان زمان بسيار باقي مانده
No comments yet. Be the first to leave one.