The first 143 lines.
ویتلی!
همین الان یه خواب عجیبغریب دیدم.
سریع، وسایلتو بردار. داریم میریم خونه. - چی؟
چرا؟
همهی شیرها تسلیم شدن. گرچن سالمه. منتظرمونه.
تموم شد.
بالاخره میتونیم بقیهی زندگیمونو شروع کنیم.
چی؟
ها؟
چی داره میشه؟ - نه، نه، نه! از من دور شو!
درو! - از من دور شو!
درو!
فقط یه خواب بد بود.
فقط یه خواب؟
سعی کن گرم بمونی.
فکر نکنم تا مدتی هیزم کم بیاریم.
اون روی نجات دوستمون متمرکزه.
اون یاد یه جوون مصمم دیگه میندازه منو
که وقتی جوون بودم دیدمش.
فقط نگاهش به یه دوست من بود.
حتی مجبورم کرد تو نوشتن نامههای عاشقونهاش کمکش کنم.
چی شد آخرش؟
اون زود فهمید
عشق واقعی زندگیش درست جلوی چشماش بود.
در آرامش باش.
باید به راهمون ادامه بدیم.
اگه زیاد اینجا بمونیم، هیچوقت لوکاس رو پیدا نمیکنیم.
سرورم برگان.
نه به خاطر من، بلکه به خاطر مردم ردمایر،
با فروتنی یک فرصت دوم درخواست میکنم--
آفرین، برادر.
قصد داری برگان اصلی رو هم ناکاوت کنی؟
دیرم شده.
با این حرفای قشنگت، مطمئنم برگان با آغوش باز استقبالت میکنه.
یه عالمه آغوش گرم و صمیمی برای همه.
چیزی میخوای؟
هوم. بذار فکر کنم.
یه چیزی بود.
آه بله. میخوام کنترل ردمایر رو تحویل بدی.
وگرنه... - وگرنه چی؟
ممکنه یه تصادف کوچیک برات پیش بیاد.
همهمون میدونیم چقدر دستوپاچلفتی هستی...
هکتور.
بیا دیگه.
حالت خوبه؟ - آره.
بهتر نیست دماغ فضولت رو از کار مردم دربیاری؟
یه حادثه بود.
من دقیقاً دیدم که چی بود.
وِگا.
من...
پام لیز خورد.
تو که میدونی چقدر دستوپاچلفتیه.
بعداً میبینمت، برادر.
من تو عمرم یه عالمه آدم بیرحم و خطرناک رو کشتی "مالستروم" داشتم،
اما حتی من هم برادر تو رو تا شعاع صد یاردی کشتیام راه نمیدادم.
اون اونقدرام بد نیست.
اون افتادنه عقلت رو پرونده؟
مگه اینکه خودت زمام امور رو به دست بگیری،
اون برادرت باعث نابودی ردمایر میشه.
باشه. وسایلتونو بردارید. دوباره راه افتادیم.
آره.
بذار من.
خودم میتونم.
کمک گرفتن نشونهی ضعف نیست.
اوه. این چیه؟
نه. هیچی نیست. - باید به درو بگی.
ببین، وقت نداریم.
اوم. هنوز نرو. یه چیزی دارم که شاید کمک کنه.
پسر خوب.
داری چیکار میکنی؟ - رُماریها چی میشن؟
اونا اسبشونو از دست دادن. نمیتونیم همینجوری ولشون کنیم.
ما لردگرگیم. میتونیم پیاده هم لوکاس رو بگیریم.
متاسفم. میدونم چقدر برات مهمه.
نه. حق با توئه.
چنسر...
میخوام به این مردم کمک کنی، باشه؟
شنیدم اونا کلی سیب دارن.
هی چنسر! آروم باش.
آروم باش.
همینه. آره.
مطمئنی با این قضیه مشکلی نداری؟
اونا بیشتر از ما بهش نیاز دارن.
اولین فرصتی که پیدا کنیم، برمیگردیم دنبالش.
قول میدم.
معلومه که برمیگردیم.
باید بارون ایوان، رَمِ هاگارد رو ببینی.
اون یه جادوگر مشهوره که میتونه جسم و ذهن رو درمان کنه.
حتی اگه برسم اونجا هم، فکر نکنم یه درمانگر کمکی کنه.
ایوان یه درمانگر معمولی نیست.
این نقشه کمکت میکنه پیداش کنی.
ممنونم، بابا کورگا.
بازم همدیگه رو میبینیم. قول میدم.
نه اگه تا امشب به بارون ایوان نرسی.
حالا، برو.
برو!
وای!
مشکل چیه؟
یه پل فروریخته، سرورم.
خب، منتظر چی هستید؟ درستش کنید!
همین الان!
بله، سرورم.
یالا، ویتلی! عقب نمون!
حالت خوبه؟
دیدم صبحونه نخوردی. - خوبم!
چَنسره؟
متاسفم که مجبور شدیم... - گفتم، خوبم!
راجع به... حرفای ما بود؟
همون، اِم، من و تو؟
واقعاً میخوای وایسیم دربارش حرف بزنیم؟ - نه.
منم همینطور، پس یالا!
هوم.
سرویلیوس فانتاسما.
میدونستم میاد.
نه!
درو! - اونجاست!
مهمون داریم.
لوکاس! بذار برم بیرون!
تو، نگهبان!
برو و یه سر گرگ برام بیار که بزنم به دیوارم.
چرا اون پل هنوز درست نشده؟
تا جایی که میتونم تند میرم، سرورم.
مراقب باش، درو. اون شمشیر نقرهایه.
من میرم راست. تو برو چپ.
هی!
ویتلی!
نه!
برو!
درو!
گرتچن!
درو!
نه!
یالا. میتونیم بپریم.
ویتلی!
تنهام بذار. برو گرتچن رو نجات بده.
آسیب دیدی؟ - نه.
نه. باید بهت میگفتم.
چی رو میگفتی؟
وقتی با نگهبان مُردهمتحرک جنگیدیم، گازم گرفت.
چی؟ ها؟ چطوری؟
معلومه، با دندوناش.
خب، اگه داری شوخی میکنی، پس اونقدرها هم بدحال نیستی.
برو.
نمیتونم تنهات بذارم.
No comments yet. Be the first to leave one.