The first 200 lines.
چیزی درمورد این لباس ها عجیب نیست؟
تو هتل اتفاقات عجیب رخ میده؟
آره خیلی عجیب.
چی؟
فقط لباسهای قرمز میبینم.
و نمیدونم چرا اینطوریه.
خودت چی فکر میکنی؟
فکر کنم از «پاگوان» باشه.
اینا لباسهای «پاگوان» و آدمهای همراه «پاگوانِ».
زندگی تقریباً خیلی سریع تغییر کرد.
خیلی از سیاره دور شده بودم.
فقط میدونستم به زمان نیاز دارم تا به اوضاع کمی فکر کنم.
«کایلی» دخترم و من خیلی راضی و آسوده خاطر مینشستیم
از اینکه جایی امن و مطمئن در آلمان به ما دادند.
همه تو یه حالت شاد و خوشحال نشسته بودند.
و بعد تلفن از اتاق دیگه به صدا در اومد،
و یکی رفت بیرون و گفت از مرتع بود.
مردم شروع کردن به اتاق برگشتن،
و متفاوت بودن.
کاملاً متفاوت بودن.
ما تازه رفته بودیم، و «پاگوان»...
سگهارو فرستاده بود دنبال ما.
و واضح بود که اومده بود تا «شیلا»رو نابود کنه.
چه «شیلا» رو دوست داشته باشی یا نه،
شیلا کارشو خیلی خوب انجام داد و اینکارو بخاطر «پاگوان» کرد.
حس میکردم «پاگوان» به وفاداری او خیانت کرد.
تو «ما آناند» هستی؟ یا «شیلا» هستی؟
- یا همینطور بگیم خانم «سیلوراسمیت»؟ - من «ما اناند شیلا» هستم.
دوباره میخوای ردای قرمز بپوشی؟
الان نه.
امنیت منو زیر سؤال میبره امنیت جسمانی منو.
«پاگوان» میخواست منو تضعیف کنه.
او خیلی عصبانی بود ولی من با «پاگوان» مقابله کردم.
هیچکسی در تاریخ با «پاگوان» رودررو نشده بود...
ولی من باهاش رودررو شدم.
درحال حاضر شیلا و «پاگوان»،
میشه بهش گفت "امپراطوری حمله میکند."
میخوای ببینی اون چه حرفی داشته بهت بگه؟
«پاگوان» وقتشه اجازه بدی مردم بدونند تو کی هستی،
طوری که من تورو شناختم،
که از یک طرف تو یک مرد نابغه و زیبا هستی،
و از طرف دیگه، تو درواقع از ضعف
انسانی و احساساتشون سوءاستفاده میکنی.
اونو چیزخور کردند.
بدجور چیزخورش کردن.
تو البته گفته بودی که «پاگوان»
درواقع ذرهای به روشن فکری علاقه نداشته.
پس یک کلاهبردار بود.
البته.
شما به عنوان ملکه، بر یک امپراطوری بزرگ از کلاهبرداری ریاست میکردید.
بله من ریاست میکردم.
من هرگز با او رابطه برقرار نکردم، اینو با قاطعیت میگم.
شاید این یک حسادته.
او همیشه میخواست...
ولی من به وضوح گفتم که هرگز با یک محرم اسرار رابطه نداشته باشم.
من متوجه شدم «پاگوان»... از هم پاشید.
«پاگوان» رنجور بود، همونطور که من از ترکش رنج کشیدم.
روابط عاشقانه هرگز تمام نمیشه.
میتونه به رابطه تنفر تبدیل بشه.
او اثبات نکرد که یک خانمه.
او ثابت کرد که یک هرزه تمام عیاره.
او میگه تو سعی کردی دکترش، دندان پزشکش ، سرپرستش مسموم کردی،
و یکی از دستیارانت به دکترش سوزن زد...
یه سوزن سمی به باسن دکترش فرو کرد.
خیلی خوبه.
کارشو درست انجام داد؟
دکتر به نظر هنوز زندست.
پس معلومه کارشو درست انجام نداده.
او فقط همینطور مجنون و مجنونتر میشه و بعدش به زندان میره.
فقط صبر کنید.
یا خودشو میکشه...
بخاطر بار سنگین تمام جرایمی که مرتکب شده...
یا مجبور میشه تمام عمرشو در زندان بگذرونه.
زیادی میدونستم.
خانواده من... تا همین امروز حراس دارن...
که سینیاسین های «پاگوان» با من چیکار میکنن.
چیزهایی که میدونم...
وفور اطلاعاتی که من دارم...
اطلاعاتی درونی که من دارم...
خودش منو در خطر میندازه.
ولی کی؟
فکر میکنی «پاگوان» میتونه آدمکش استخدام کنه تا تعقیبت کنند و بکشنت؟
بازم میگم احتمالش هست.
ما یه گروه 21 نفری بودیم،
و ما در خطر بودیم.
پس این واقعاً مارو به هم رسوند.
من قطعاً پیرو شیلا بودم.
من خودم رو تماماً وفق شیلا میکردم.
و او تبدیل به استاد جایگزین من شد.
امروز فهمیدم این کلمات...
عقبه من رو قویتر کرد.
حالا برای حفاظت از مردمم،
باید حتی نترس تر میبودم،
حتی قویتر.
بدون مصالحه.
شما ترسیدید؟
نه، من زن شجاعی هستم.
شناخت خودم نقطه قوتم بود.
و باید قدرتهامونُ کنار هم قرار میدادیم و به جلو حرکت میکردیم.
هی!
«:: مــتـرجـم: مرتضی ::» |^| GodBless |^|
وقتی درمورد چیزی که بتازگی فهمید صحبت کرد
انگار یه بمب تو اون سالن انداخت.
برای همه یه بمب بود.
برای خبرنگارها یه بمب بود
برای سینیاسینها یه بمب بود
برای «پاگوان» یه بمب بود.
ینی، اون خودشوم شوکه شده بود.
به نظر شوکه میومد.
ولی احساس میکردیم نمیدونیم کی قراره بمونه،
نمیدونیم کی قراره بره.
نمیدونستیم چه اتفاقی برای جنبش میافته.
نمیدونستیم اصلاً خودش میمونه یا میره.
اون، واقعاً دوران پرمخاطرهای بود.
صحبتهای راجنیش پورام در این هفته همه را تحت تأثیر قرار داد.
با اینکه اینجارو یک شهر صدا میزنن،
رهبرانش خیلی شبیه سیاستمداران هستن.
به غیراز تغییرات در فرماندهی، یه چیزی در مرتع فرق کرده.
«راجنیش» داره سعی میکنه بفهمه چیه.
توضیحش، سخته.
از یه طرف هیچی عوض نشده از طرفی همه چیز عوض شده.
وقتی فکر میکنی یه چیزهایی میدونی، حس میکنی در امان هستی، آره؟
و فکر میکردم یه چیزهایی میدونم.
و در این لحظه میدونم که نمیدونم.
ذهنم در شوکه و قلبم به درد اومده.
و همین، من فقط...
بیشتر از این نمیتونم بگم.
میخواین اینجا بمونید؟
اه تا جایی که بتونم آره، حتماً.
من بتازگی احساسات متفاوتی رو تجربه کردم.
و از یک طرف، بعضی وقتها درد زیادی احساس میکنم...
چون این آدما واقعاً قابل اعتماد هستند
و مشخص شد اونها کاملاً برعکس چیزی هستند که فکر میکردم بودن.
شوکه، میدونی؟
و حتی جریحه دار.
ینی، "اه نه، میدونی؟ چی؟"
وقتی که شنیدم صادقانه ترین واکنش من
فقط یک غم و اندوه عمیق بود.
خیلی غمگین بودم.
فقط... حتی الان که بهش فکر میکنم،
"چه اتفاقی برای این آدما افتاد
که اینقدر از راه بدر شدند و اطراف اون باشن؟"
خیلی دیوانه کننده بود برام.
و البته من... واقعاً براشون ناراحت بودم.
و فکر میکردم دیوانه شدند، جدی.
در روزهای گذشته که «پاگوان» بهمون درمورد
حقایق اتفاقاتی که برای این جامعه داشته میافتاده میگفت
که درموردش نمیدونستیم، احساس بار سنگین و افسردگی و
ناراحتی و خشم و خیانت رو
احساس میکردم.
این جامعه مورد حمله قرار گرفته... از طرف همه جهات.
کسانی که اینجا بودند کسانی که بهشون اعتماد داشتیم مارو به ... دادن.
حس میکنم ما یه انتخاب اساسی و بنیادی داریم.
و اون اینه... آیا میخواهیم با هم باشیم یا نمیخوایم؟
واکنش جامعه در کل همون واکنشی بود که من داشتم, فراغت.
این...
زودباش.
این دیوانه قدرت، روان پریش
که رسماً برای مدت طولانی همه رو با چکش میزد دیگه رفته بود.
نمیدونم. مثل یه ابری که به یک باره کنار رفت.
به نحوی، یک ابری بود که ما حتی ازش خبر نداشتیم.
و... خیلی سریع بعد از اینکه «شیلا» رفت،
«هاسیا» به منشی جدید «اوشو» منصوب شد.
«هاسیا» توسط هیئتی معتمد انتخاب شد
تا ریاست بنیاد بین المللی راجنیش رو به عهده بگیره.
او همینطور توسط «پاگوان شری راجنیش» به عنوان
منشی شخصی وی انتخاب شده.
جایگزین «شیلا» یک تهیه کننده ثروتمند سینما به اسم «هاسیا»ست.
او فیلم پدرخوانده رو جمع و جور کرد،
حالا مسئول ایجاد صبح به مرتع هست.
و «هاسیا» در روزهای اولش واقعاً،
سعی داشت با رسانه طوری برخورد کنه
که شرایط اتفاقاتی که درجریان بود رو خنثی کنه.
از نقطه دید ساکنین اورگن، با کمک «هاسیا»
چه تغییراتی قراره اتفاق بیافته؟
خب فکر کنم بستگی داره چطور منو بپذیرن...
چطور مارو میتونن ببینن.
من قطعاً قصد هیچگونه آسیب رسانی رو ندارم.
و آغوشهای ما به سمتشون باز شده.
بالها بازه.
خب بعد از رفتن «شیلا»، فکر کنم نیمی از شورای شهر هم رفت، میدونی؟
شهردار رفته بود.
امروز شهردار راجنیش پورام کیه؟
امروز اعلام خواهد شد.
اعلام میکنید؟ اون رو منصوب میکنید؟
اهمم
و یه نفر اومد پیش من و گفت
که... «اوشو» پیشنهاد داده تو شهردار باشی.
و فکر کردم "اه خوبه، همینو میخواستم، کار بیشتر."
ولی به نظر پیشنهاد خودش بود.
و خیلی عجیب نبود... من شهردار شدم.
میخوام تنها نامزد رو معرفی کنم:
سوامی پرم نیرن.
اونا آدمای جدیدی بودند که باهاشون کار میکردم.
و ما همه تلاش میکردیم تا این جامعه رو کنار هم نگهداریم.
پس امیدی وجود داشت.
این جامعه هنوز هست.
و بقیه هنوز هستند.
و ما خیلی آزادتر از قبل هستیم.
ولی میمونید؟
No comments yet. Be the first to leave one.