Seinfeld

Seinfeld

Download Farsi Persian Subtitle

Season 3

Release info

Seinfeld S03E21 The Letter Farsi
A Commentary by Ashk
IMDB-DL تیم ترجمه AshorroR ترجمه از اشکان

Tags

other
Published on: 2013-03-14
Downloads: 18
Hearing Impaired: Yes

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

شما فکر میکنید که ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ نگهبان های امنیتی داخل موزه های هنری‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ واقعا پیش میاد که کسی رو از بردن نقاشی ها منع کنند ؟

منظورم اینه که ‏،‏ همچین حرفی میزنند ؟ ‏:‏ ‏"‏ هی ‏،‏ هی ‏،‏ فکر کردی اون رو با خودت کجا داری میبری ؟

بیا اینجا ‏،‏ بیا اینجا اون تابلوی ‏"‏سیزان‏"‏ رو بده من ‏!‏‏"‏ ‏‏‏ سیزان ‏:‏نقاش قرن نوزده)‏)

یعنی ‏،‏ یک نگاهی به کاری که این بابا برای انجام دادنش استخدام شده بندازید‏.‏

طرف 5 دلار در روز میگیره تا از ‏.‏‏.‏‏.‏

تابلوهائی که میلیون ها دلار ارزش دارند محافظت بکنه ‏،‏ با چه وسیله ای ؟

یه لباس فرم چرمی به رنگ قهوه ای روشن داره ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ و یه روزنامه ی ‏"‏امروز آمریکا‏"‏ ‏.‏ همین وسایل رو داره ‏.‏

دزد ها احتمالا یک نگاهی به این طرف میندازند و میگند ‏:‏ ‏‏"‏‏ همه ی کاری که ما باید بکنیم اینه که از صندلی تا شو و فلاسک چای ‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏

‏.‏‏.‏‏.‏ رد بشیم ‏،‏ بعدش دیگه تابلوی ‏"‏رمبرانت‏"‏ مال ماست ‏.‏‏"‏

AshorroR ترجمه از اشکان IMDB‏‏‏-‏‏‏DL ارائه ای از سایت

جملات داخل پرانتز توضیحات مترجمند

‏‏"‏‏کریمر‏‏"‏‏ ‏‏،‏‏ میتونی ثابت بمونی ؟ اگر به تکون خوردن ادامه بدی من نمیتونم کار کنم ‏.‏

مطمئنی نمیخوای لباس هام رو درآرم؟

چون این کار رو میکنم ‏.‏

نه ‏،‏ اون آخرین کار توی دنیاست که من بخوام تو انجام بدی

خب ‏،‏ تو چرا لباس هات رو درنمیاری؟

نمیدونم ‏،‏ فکر نمیکنم ‏"‏جری‏"‏ خوشش بیاد‏.‏

خب ‏،‏ این میشه راز کوچک بین من و تو‏.‏

خدا ‏!‏

دکمه ی شلوار ‏!‏

چرا اون ها دکمه میگذارند روی شلوار ؟

ده دقیقه زمان میبره تا بتونی بازشون کنی ‏.‏

من که از دکمه خوشم میاد‏!‏

‏-‏ چی ؟ ‏-‏ تنها جائی توی جالباسیه منه که ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ من به دندونه های فلزی و تیزی که توی همدیگه میرند نیازی ندارم ‏.‏

انگاری که اونجا برای راسو تله گذاشتند ‏.‏

من آخر مشکل کلیه پیدا میکنم ‏.‏

‏-‏ برنامه ی امروزت چیه ؟ ‏-‏ هیچی ‏.‏

من باید برم ‏"‏نینا‏"‏ رو ببینم ‏.‏ میخوای بیای زیرشیروونی ‏"‏نینا‏"‏‏،‏ نقاشی هاش رو ببینی ؟

‏-‏ من درک هنری ندارم ‏.‏ ‏-‏ چیزی برای درک کردن وجود نداره ‏.‏

همیشه باید برام توضیح داده بشه ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ و بعد من باید کسی رو داشته باشم تا توضیحات داده شده رو برام توضیح بده ‏.‏

اون کارهای سطحی هم داره ‏.‏ در حقیقت ‏،‏ همین حالا داره ‏"‏کریمر‏"‏ رو میکشه ‏.‏

‏-‏ برای چی ؟ ‏-‏ یک چیزی توی ‏"‏کریمر‏"‏ میبینه ‏.‏

من هم میبینم ‏،‏ ولی من آویزونش نمیکنم به دیوار‏.‏

چشم ها رو میگیری ؟

چون ‏،‏ رنگشون قهوه ایه ‏.‏

در حقیقت ‏،‏ قهوه ای تیره هستند ‏،‏ مثل قهوه ی غنی کلمبیائی ‏.‏

درباره ی ‏"‏الین‏"‏ برام بگو ‏.‏

میدونی ‏،‏ اون و ‏"‏جری‏"‏ ‏،‏ زوج بزرگی بودند ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ مثل ‏"‏اب لینکولن‏"‏ و ‏"‏مری تاد‏"‏ ‏.‏ ‏‏‏ رئیس جمهور اسبق آمریکا و همسرش)‏)

‏-‏ ولی هنوز هم با هم دوستند ‏.‏ ‏-‏ آره ‏،‏ آره ‏.‏ اون ها اینطوریند ‏:‏

‏-‏ فکر نمیکنی این قضیه عجیبه ؟ ‏-‏ چرا ؟ چه تفاوتی داره ؟

تو خودت هنوز با هیچ کدوم از دوست دخترهای سابقت دوست هستی ؟

خب ‏،‏ میدونی ‏،‏ من ‏.‏‏.‏‏.‏

من روابطم خیلی گستردست ‏.‏

‏-‏ بهت بگم ‏،‏ من یکم استرس دارم ‏.‏ ‏-‏ چرا ؟

میدونی ‏،‏ رفیقی که اومده ملاقات زن تازه ‏.‏

مثل این میمونه آدم رو برای یک دوستی جور کرده باشند ‏.‏

من نمیدونم این قضیه تا کی ادامه پیدا میکنه ‏.‏

جدا ؟ فکر کردم ازش خوشت اومده ‏.‏

همینطوره ‏،‏ ولی دختره یک چیزی شبیه به حسادت داره ‏.‏

دوست نداره به غیر از با خودش من با کس دیگه ای خوش بگذرونم‏.‏

میدونی ‏،‏ این که تو ازدواج نکردی معجزست ‏.‏

راستی ‏،‏ من که ملزم نیستم تا چیزی بخرم ‏،‏ هستم ؟

‏-‏ سلام ‏،‏ ‏"‏نینا‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ سلام ‏.‏

‏-‏ ایشون دوست من ‏"‏جرج‏"‏ هستند ‏.‏ ‏-‏ سلام ‏.‏

از آشنائیتون خوشوقتم‏.‏ راجع به شما زیاد شنیدم ‏.‏

هی ‏،‏ این یارو رو ببین ‏.‏

‏"‏جرج‏"‏ رو آوردم تا یک سری از نقاشی هات رو ببینه ‏.‏

اوه ‏،‏ شما علاقه مندید ؟

‏-‏ آره ‏،‏ حتماً‏.‏ حتماً ‏،‏ علاقه مندم ‏.‏

‏"‏جرج‏"‏ ‏،‏ قصد داری نقاشی بخری ؟

آره ‏،‏ حتماً‏.‏

‏-‏ شما عشق هنر هستید ؟ ‏-‏ من پرستشگر هنرم ‏.‏ هنر رو میپرستم ‏.‏

عالیه ‏.‏ یک نگاهی به اطراف بندازید ‏.‏ از چیزی خوشت اومد برش دار ‏.‏

اجازه هست ؟

برو اونور ‏.‏

بگیر ‏.‏ با این بازی کن ‏.‏

‏-‏ این چیه ؟ ‏-‏ پدرم بهم چهار تا بلیط ‏.‏‏.‏‏.‏

‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ برای بازی شنبه بعد از ظهر‏ تیم ‏"‏یانکی‏"‏ بهم داده ‏.‏ ‏‏‏یانکی ‏‏:‏‏ تیم بیسبالِ منطقه ی منهتن نیویورک)‏‏)

بخش مالک ‏،‏ ردیف اول ‏،‏ پشت نیمکت ذخیره ‏.‏

شنبه ‏!‏ من سر کارم ‏.‏ میرم خارج از شهر ‏.‏

خب ‏،‏ بدون تو من هم نمیرم ‏.‏ بچه ها شما بلیط ها رو میخواید ؟

آره ‏.‏

بلیط ها درست پشت نیمکت ذخیره اند ‏"‏جرج‏"‏ ‏.‏ ردیف اول ‏.‏

پشت نیمکت ؟ شوخی میکنی ؟ چطوری گیر آوردی اون ها رو ؟

پدرم حسابدار تیم ‏"‏یانکی‏"‏ هستش ‏.‏ بلیط ها مال قسمت مالک هستش ‏.‏

توی کل زندگیم آرزوم بود که ردیف جلو پشت نیمکت بشینم ‏.‏

از اون خوشت اومد ؟

ببین ما کجائیم ‏!‏

طرف نمی ایسته ‏،‏ همش هی میره و میره و میره ‏.‏

ما توی ردیف اول نیستیم ؟

‏-‏ نه ‏،‏ نه ‏.‏ این ها صندلی های شماست ‏.‏ ‏-‏ دختره گفت ردیف اول پشت نیمکت ‏.‏

این هم ردیف دومه ‏.‏ همونقدر خوبه ‏.‏

من روی ردیف اول حساب کرده بودم ‏.‏ میخواستم پام رو بگذارم روی نیمکت ذخیره ‏.‏

خفه شو ‏.‏ این ها عالیند ‏.‏ از این ها بهتر گیرت نمیاد ‏.‏

بهتر هم هست ‏.‏ درست اونجا ‏.‏ اونجاه بهتره ‏.‏

خیلی خب ‏.‏

اوه ‏،‏ پسر ‏.‏

‏-‏ خیلی خب ‏.‏ کی هات داگ میخواست ؟ ‏-‏ آره ‏.‏ این از این ‏.‏

چه روز عالی ای ‏.‏

احتمالش بود من الان توی جشن ختنه ی پسر رئیسم باشم ‏.‏

این کاری بود که امروز قرار بود بکنی ؟

آره ‏.‏

چی باعث شده طرف فکر کنه کسی هست که دوست داشته باشه شاهد ختنه شدن کس دیگه ای باشه ؟

من ترجیح میدم برم تماشای اعدام ‏.‏

حالا اینقدر ناجوره که باید درش بیارند ؟

کسی که ختنه نکرده باشه رو دیدی تا حالا ؟

نه ‏.‏

حتی نمیفهمی چی بوده ‏.‏

خلاصه ‏،‏ بهش زنگ زدم ‏.‏

بهش گفتم باید برم ملاقات پدرم توی بیمارستان ‏"‏مریلند‏"‏ ‏.‏

‏"‏چارلی‏"‏ بهتر خودت رو تکون بدی ‏،‏ چون اینجا ‏"‏فیلادلفیا‏"‏ نیست ‏!‏

‏-‏ ‏"‏جرج‏"‏ ؟ ‏-‏ بله ؟

سلام ‏.‏ من ‏"‏لئونارد وست‏"‏ هستم ‏.‏

‏-‏ پدر ‏"‏نینا‏"‏ ‏.‏ ‏-‏ سلام ‏،‏ سلام ‏.‏ جناب ‏"‏وست‏"‏ ‏.‏ عذر میخوام ‏.‏

‏-‏ ایشون دوستم ‏"‏الین‏"‏ هستند ‏.‏ ‏-‏ سلام ‏.‏

هی ‏،‏ با دویست و سی نمیشه توپ قطع کرد اینجا ‏،‏ بچه جون‏.‏

این هم ‏"‏کریمر‏"‏ هستش ‏.‏

سلام ‏،‏ حال شما ؟

آره ‏!‏ آره ‏!‏

‏-‏ صندلی ها چطورند ؟ ‏-‏ خوب ‏.‏

‏-‏ عالی ‏.‏ عالیند ‏.‏ ‏-‏ شنیدم که تو یکی از ‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ‏.‏‏.‏‏.‏ نقاشی های ‏"‏نینا‏"‏ رو خریدی ‏.‏ ‏-‏ آره ‏،‏ دادم قاب بگیرند براش ‏.‏

من حتی نمیدونم قیمتش چنده ‏.‏

خیلی که گرون نیست ‏،‏ هست ؟

نه اگر کلی پول داشته باشی ‏.‏

زمانی که بازیگر بود برام کمتر خرج داشت‏.‏

خب ‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ از بازی لذت ببرید ‏.‏ ‏-‏ ممنون ‏.‏

فکر میکنم شما بهتر باشه کلاه تیم ‏"‏اوریولز‏"‏ رو دربیارید‏.‏

آره ‏،‏ بهتره ‏.‏

نه ‏،‏ نه ‏.‏ جدی میگم ‏.‏ شما توی قسمت مالک نشستید ‏.‏

فکر نمیکنم ایده ی خوبی باشه ‏.‏

‏-‏ شما جدی نمیگید ‏.‏ ‏-‏ چرا ‏،‏ چرا ‏،‏ چرا ‏،‏ جدی میگم ‏.‏

‏-‏ خودش گفت ؟ ‏-‏ نه ‏،‏ ولی بلیط ها رو اون به من داده ‏.‏

فکر نمیکنم خوشش بیاد شما کلاه ‏"‏اوریولز‏"‏ بگذارید سرتون‏.‏

‏-‏ شاید بهتر باشه ازش بپرسی ‏.‏ ‏-‏ مجبور نیستم ‏.‏

قصد داری کلاه رو دربیاری یا نه ؟

نه ‏.‏ من درش نخواهم آورد ‏.‏

چرا باید این کار رو بکنم ؟ این مسخرست ‏.‏

فقط اون کلاه رو بردار ‏.‏

‏"‏جرج‏"‏ ‏،‏ من تو مسابقه ی بیسبال هستم ‏.‏

‏-‏ این جا آمریکاست ‏.‏ ‏-‏ ببین ‏!‏

یا کلاه رو برمیداری یا اینجا رو ترک میکنی ‏.‏

برام مهم نیست ‏.‏ من کلاه رو در نخواهم آورد ‏.‏

‏-‏ ‏"‏الین‏"‏ ‏،‏ فقط اون کلاه رو بردار ‏.‏ ‏-‏ نه ‏!‏ دستت رو بکش از کلاه من ‏.‏

‏-‏ چی ‏.‏‏.‏‏.‏؟ ‏-‏ منظورت چیه ؟

‏-‏ بس کن ‏!‏ ‏-‏ فقط برش دار ‏.‏

‏-‏ کلاهت اوناهاش ‏.‏ ‏-‏ با من بیاید ‏.‏

اوه ‏،‏ خدای من ‏.‏ خیلی خب ‏،‏ دستت رو بکش از روی من ‏!‏

‏-‏ دارم میرم ‏.‏ ‏-‏ صبر کن یه دقیقه ‏.‏ ما تازه رسیدیم ‏.‏

میخوای ما هم باهات بیایم ؟

‏-‏ نه ‏،‏ شما بمونید ‏.‏ ‏-‏ کلاهت رو بردار ‏،‏ ‏"‏جرج‏"‏ ‏.‏

خب ‏،‏ من داشتم فکر میکردم ‏.‏‏.‏‏.‏ ‏-‏ آره ‏،‏ بمـــون ‏.‏

خیلی خب ‏،‏ خیلی خب ‏،‏ با هم میریم ‏،‏ با هم میریم ‏.‏

و بعدش توپ خورد به سرش ‏.‏ و اون درست افتاد جلوی نرده ‏.‏

‏-‏ حالش خوبه ؟ ‏-‏ خب ‏،‏ آره ‏،‏ مشکلی نداره ‏.‏

ما رسوندیمش اورژانس ‏.‏ نتیجه ی عکس هاش منفی بود ‏.‏

روز جالبی بود ‏.‏

این جذاب ترین داستانیه که تا به حال به گوشم خورده ‏.‏

چرا ازت خواست که کلاه بیسبالت رو برداری ؟

‏-‏ خیلی دیوانگیه ‏.‏ ‏-‏ میدونم ‏.‏

میتونی تصورش رو بکنی ؟

‏-‏ چه حالی داری ؟ ‏-‏ اوه ‏.‏ خوبم ‏.‏ خوبم ‏.‏

سلام ‏،‏ ‏"‏کارول‏"‏ ‏.‏

سلام ‏،‏ ببین ‏.‏ ما خبر ساز شدیم ‏.‏

این رو ببین ‏.‏ صفحه ی دو ‏،‏ بخش ورزشی ‏.‏ هممون توی عکس هستیم ‏.‏

‏-‏ عکس ؟ ‏-‏ عکس ‏.‏

‏-‏ عکس ما این توئه ؟ چی ؟ ‏-‏ آره ‏.‏

باورم نمیشه ‏.‏

‏-‏ اون ‏"‏جرج‏"‏ـه ‏.‏ ‏-‏ نگاش کن ‏.‏

اوه خدای من ‏!‏ ‏"‏لیپمن‏"‏ ممکنه این رو ببینه ‏.‏

اون خیال میکنه من رفته بودم ملاقات پدرم ‏!‏ وای خدای من ‏!‏

من یک دونه دروغ کوچولو سر هم میکنم ‏،‏ بعد اون ها عکس من رو میندازند تو روزنامه ‏.‏

سلام‏.‏ جناب ‏"‏لیپمن‏"‏ ‏.‏

پدرتون چطورند ؟

پ‏.‏‏.‏‏.‏ پدرم ‏.‏

آره ‏.‏ رفتی اون رو ببینی دیگه ‏،‏ درسته ؟

بله ‏.‏

‏-‏ رفتم ملاقاتش ‏.‏ ‏-‏ خب ‏.‏‏.‏‏.‏

‏-‏ ‏.‏‏.‏‏.‏ مشکلش چی بود ؟ ‏-‏ خب ‏،‏ هر چی که بگی ‏.‏ میدونید ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ التهاب ‏،‏ مشکل اعصاب ‏.‏

ولی الان حالشون بهتره ‏،‏ درسته ؟

آره ‏.‏ آره ‏.‏ این قضیه مثل معجزه میمونه ‏.‏

میدونید ‏،‏ ملاقات من باید روحش رو جـِلا داده باشه ‏.‏

جـَلا ‏.‏

‏-‏ من چی گفتم ؟ ‏-‏ شما گفتید جـِلا ‏.‏

‏-‏ اینو گفتم ؟ ‏-‏ آره ‏.‏

خب ‏،‏ من یک پروازی دارم که باید بهش برسم ‏.‏

‏-‏ کجا دارید میرید ؟ ‏-‏ چند روزی دارم میرم ‏"‏هیوستون‏"‏ ‏.‏

مجمع ناشران ‏.‏

میتونم بخش ورزشیم رو داشته باشم ؟

‏-‏ بخش ورزشی ‏.‏ ‏-‏ آها ‏،‏ آره ‏.‏

نگهش داشتم برای داخل هواپیما ‏.‏ هیچ وقت بخش ورزشی روز یکشنبه رو از دست نمیدم ‏.‏

میدونید ‏،‏ چیزی برای خوندن نیست ‏‏.‏‏ خبرهاش برای دیروزند ‏.‏

تیم ‏"‏یانکی‏"‏ برد ‏،‏ تیم ‏"‏متز‏"‏ باخت ‏.‏ ‏"‏ریکی هاندرسن‏"‏ ناراحته ‏.‏

درسته ‏.‏ درسته ‏.‏

دارید چی کار میکنید ؟

امروز این سومین باره که این کار رو کردم ‏.‏

میدونید ‏،‏ من هی روزنامه ها رو میگیرم و میکِشمشون ‏.‏

خب ‏،‏ من باید برم ‏.‏

باشه ‏.‏ خب ‏،‏ پس ‏،‏ میدونید ‏،‏ سفر خوبی داشته باشید ‏.‏

خیلی خب ‏.‏ من از قلعه محافظت میکنم ‏.‏

من آسیب پذیری شدیدی رو حس میکنم ‏.‏‏.‏‏.‏

‏.‏‏.‏‏.‏ یک کودک بزرگسال برای عشق گریه میکنه ‏.‏‏.‏‏.‏

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left