The first 200 lines.
شما فکر میکنید که ...
... نگهبان های امنیتی داخل موزه های هنری...
... واقعا پیش میاد که کسی رو از بردن نقاشی ها منع کنند ؟
منظورم اینه که ، همچین حرفی میزنند ؟ : " هی ، هی ، فکر کردی اون رو با خودت کجا داری میبری ؟
بیا اینجا ، بیا اینجا اون تابلوی "سیزان" رو بده من !" سیزان :نقاش قرن نوزده))
یعنی ، یک نگاهی به کاری که این بابا برای انجام دادنش استخدام شده بندازید.
طرف 5 دلار در روز میگیره تا از ...
تابلوهائی که میلیون ها دلار ارزش دارند محافظت بکنه ، با چه وسیله ای ؟
یه لباس فرم چرمی به رنگ قهوه ای روشن داره ...
... و یه روزنامه ی "امروز آمریکا" . همین وسایل رو داره .
دزد ها احتمالا یک نگاهی به این طرف میندازند و میگند : " همه ی کاری که ما باید بکنیم اینه که از صندلی تا شو و فلاسک چای ...
... رد بشیم ، بعدش دیگه تابلوی "رمبرانت" مال ماست ."
AshorroR ترجمه از اشکان IMDB-DL ارائه ای از سایت
جملات داخل پرانتز توضیحات مترجمند
"کریمر" ، میتونی ثابت بمونی ؟ اگر به تکون خوردن ادامه بدی من نمیتونم کار کنم .
مطمئنی نمیخوای لباس هام رو درآرم؟
چون این کار رو میکنم .
نه ، اون آخرین کار توی دنیاست که من بخوام تو انجام بدی
خب ، تو چرا لباس هات رو درنمیاری؟
نمیدونم ، فکر نمیکنم "جری" خوشش بیاد.
خب ، این میشه راز کوچک بین من و تو.
خدا !
دکمه ی شلوار !
چرا اون ها دکمه میگذارند روی شلوار ؟
ده دقیقه زمان میبره تا بتونی بازشون کنی .
من که از دکمه خوشم میاد!
- چی ؟ - تنها جائی توی جالباسیه منه که ...
... من به دندونه های فلزی و تیزی که توی همدیگه میرند نیازی ندارم .
انگاری که اونجا برای راسو تله گذاشتند .
من آخر مشکل کلیه پیدا میکنم .
- برنامه ی امروزت چیه ؟ - هیچی .
من باید برم "نینا" رو ببینم . میخوای بیای زیرشیروونی "نینا"، نقاشی هاش رو ببینی ؟
- من درک هنری ندارم . - چیزی برای درک کردن وجود نداره .
همیشه باید برام توضیح داده بشه ...
... و بعد من باید کسی رو داشته باشم تا توضیحات داده شده رو برام توضیح بده .
اون کارهای سطحی هم داره . در حقیقت ، همین حالا داره "کریمر" رو میکشه .
- برای چی ؟ - یک چیزی توی "کریمر" میبینه .
من هم میبینم ، ولی من آویزونش نمیکنم به دیوار.
چشم ها رو میگیری ؟
چون ، رنگشون قهوه ایه .
در حقیقت ، قهوه ای تیره هستند ، مثل قهوه ی غنی کلمبیائی .
درباره ی "الین" برام بگو .
میدونی ، اون و "جری" ، زوج بزرگی بودند ...
... مثل "اب لینکولن" و "مری تاد" . رئیس جمهور اسبق آمریکا و همسرش))
- ولی هنوز هم با هم دوستند . - آره ، آره . اون ها اینطوریند :
- فکر نمیکنی این قضیه عجیبه ؟ - چرا ؟ چه تفاوتی داره ؟
تو خودت هنوز با هیچ کدوم از دوست دخترهای سابقت دوست هستی ؟
خب ، میدونی ، من ...
من روابطم خیلی گستردست .
- بهت بگم ، من یکم استرس دارم . - چرا ؟
میدونی ، رفیقی که اومده ملاقات زن تازه .
مثل این میمونه آدم رو برای یک دوستی جور کرده باشند .
من نمیدونم این قضیه تا کی ادامه پیدا میکنه .
جدا ؟ فکر کردم ازش خوشت اومده .
همینطوره ، ولی دختره یک چیزی شبیه به حسادت داره .
دوست نداره به غیر از با خودش من با کس دیگه ای خوش بگذرونم.
میدونی ، این که تو ازدواج نکردی معجزست .
راستی ، من که ملزم نیستم تا چیزی بخرم ، هستم ؟
- سلام ، "نینا" . - سلام .
- ایشون دوست من "جرج" هستند . - سلام .
از آشنائیتون خوشوقتم. راجع به شما زیاد شنیدم .
هی ، این یارو رو ببین .
"جرج" رو آوردم تا یک سری از نقاشی هات رو ببینه .
اوه ، شما علاقه مندید ؟
- آره ، حتماً. حتماً ، علاقه مندم .
"جرج" ، قصد داری نقاشی بخری ؟
آره ، حتماً.
- شما عشق هنر هستید ؟ - من پرستشگر هنرم . هنر رو میپرستم .
عالیه . یک نگاهی به اطراف بندازید . از چیزی خوشت اومد برش دار .
اجازه هست ؟
برو اونور .
بگیر . با این بازی کن .
- این چیه ؟ - پدرم بهم چهار تا بلیط ...
... برای بازی شنبه بعد از ظهر تیم "یانکی" بهم داده . یانکی : تیم بیسبالِ منطقه ی منهتن نیویورک))
بخش مالک ، ردیف اول ، پشت نیمکت ذخیره .
شنبه ! من سر کارم . میرم خارج از شهر .
خب ، بدون تو من هم نمیرم . بچه ها شما بلیط ها رو میخواید ؟
آره .
بلیط ها درست پشت نیمکت ذخیره اند "جرج" . ردیف اول .
پشت نیمکت ؟ شوخی میکنی ؟ چطوری گیر آوردی اون ها رو ؟
پدرم حسابدار تیم "یانکی" هستش . بلیط ها مال قسمت مالک هستش .
توی کل زندگیم آرزوم بود که ردیف جلو پشت نیمکت بشینم .
از اون خوشت اومد ؟
ببین ما کجائیم !
طرف نمی ایسته ، همش هی میره و میره و میره .
ما توی ردیف اول نیستیم ؟
- نه ، نه . این ها صندلی های شماست . - دختره گفت ردیف اول پشت نیمکت .
این هم ردیف دومه . همونقدر خوبه .
من روی ردیف اول حساب کرده بودم . میخواستم پام رو بگذارم روی نیمکت ذخیره .
خفه شو . این ها عالیند . از این ها بهتر گیرت نمیاد .
بهتر هم هست . درست اونجا . اونجاه بهتره .
خیلی خب .
اوه ، پسر .
- خیلی خب . کی هات داگ میخواست ؟ - آره . این از این .
چه روز عالی ای .
احتمالش بود من الان توی جشن ختنه ی پسر رئیسم باشم .
این کاری بود که امروز قرار بود بکنی ؟
آره .
چی باعث شده طرف فکر کنه کسی هست که دوست داشته باشه شاهد ختنه شدن کس دیگه ای باشه ؟
من ترجیح میدم برم تماشای اعدام .
حالا اینقدر ناجوره که باید درش بیارند ؟
کسی که ختنه نکرده باشه رو دیدی تا حالا ؟
نه .
حتی نمیفهمی چی بوده .
خلاصه ، بهش زنگ زدم .
بهش گفتم باید برم ملاقات پدرم توی بیمارستان "مریلند" .
"چارلی" بهتر خودت رو تکون بدی ، چون اینجا "فیلادلفیا" نیست !
- "جرج" ؟ - بله ؟
سلام . من "لئونارد وست" هستم .
- پدر "نینا" . - سلام ، سلام . جناب "وست" . عذر میخوام .
- ایشون دوستم "الین" هستند . - سلام .
هی ، با دویست و سی نمیشه توپ قطع کرد اینجا ، بچه جون.
این هم "کریمر" هستش .
سلام ، حال شما ؟
آره ! آره !
- صندلی ها چطورند ؟ - خوب .
- عالی . عالیند . - شنیدم که تو یکی از ...
- ... نقاشی های "نینا" رو خریدی . - آره ، دادم قاب بگیرند براش .
من حتی نمیدونم قیمتش چنده .
خیلی که گرون نیست ، هست ؟
نه اگر کلی پول داشته باشی .
زمانی که بازیگر بود برام کمتر خرج داشت.
خب ...
- از بازی لذت ببرید . - ممنون .
فکر میکنم شما بهتر باشه کلاه تیم "اوریولز" رو دربیارید.
آره ، بهتره .
نه ، نه . جدی میگم . شما توی قسمت مالک نشستید .
فکر نمیکنم ایده ی خوبی باشه .
- شما جدی نمیگید . - چرا ، چرا ، چرا ، جدی میگم .
- خودش گفت ؟ - نه ، ولی بلیط ها رو اون به من داده .
فکر نمیکنم خوشش بیاد شما کلاه "اوریولز" بگذارید سرتون.
- شاید بهتر باشه ازش بپرسی . - مجبور نیستم .
قصد داری کلاه رو دربیاری یا نه ؟
نه . من درش نخواهم آورد .
چرا باید این کار رو بکنم ؟ این مسخرست .
فقط اون کلاه رو بردار .
"جرج" ، من تو مسابقه ی بیسبال هستم .
- این جا آمریکاست . - ببین !
یا کلاه رو برمیداری یا اینجا رو ترک میکنی .
برام مهم نیست . من کلاه رو در نخواهم آورد .
- "الین" ، فقط اون کلاه رو بردار . - نه ! دستت رو بکش از کلاه من .
- چی ...؟ - منظورت چیه ؟
- بس کن ! - فقط برش دار .
- کلاهت اوناهاش . - با من بیاید .
اوه ، خدای من . خیلی خب ، دستت رو بکش از روی من !
- دارم میرم . - صبر کن یه دقیقه . ما تازه رسیدیم .
میخوای ما هم باهات بیایم ؟
- نه ، شما بمونید . - کلاهت رو بردار ، "جرج" .
خب ، من داشتم فکر میکردم ... - آره ، بمـــون .
خیلی خب ، خیلی خب ، با هم میریم ، با هم میریم .
و بعدش توپ خورد به سرش . و اون درست افتاد جلوی نرده .
- حالش خوبه ؟ - خب ، آره ، مشکلی نداره .
ما رسوندیمش اورژانس . نتیجه ی عکس هاش منفی بود .
روز جالبی بود .
این جذاب ترین داستانیه که تا به حال به گوشم خورده .
چرا ازت خواست که کلاه بیسبالت رو برداری ؟
- خیلی دیوانگیه . - میدونم .
میتونی تصورش رو بکنی ؟
- چه حالی داری ؟ - اوه . خوبم . خوبم .
سلام ، "کارول" .
سلام ، ببین . ما خبر ساز شدیم .
این رو ببین . صفحه ی دو ، بخش ورزشی . هممون توی عکس هستیم .
- عکس ؟ - عکس .
- عکس ما این توئه ؟ چی ؟ - آره .
باورم نمیشه .
- اون "جرج"ـه . - نگاش کن .
اوه خدای من ! "لیپمن" ممکنه این رو ببینه .
اون خیال میکنه من رفته بودم ملاقات پدرم ! وای خدای من !
من یک دونه دروغ کوچولو سر هم میکنم ، بعد اون ها عکس من رو میندازند تو روزنامه .
سلام. جناب "لیپمن" .
پدرتون چطورند ؟
پ... پدرم .
آره . رفتی اون رو ببینی دیگه ، درسته ؟
بله .
- رفتم ملاقاتش . - خب ...
- ... مشکلش چی بود ؟ - خب ، هر چی که بگی . میدونید ...
... التهاب ، مشکل اعصاب .
ولی الان حالشون بهتره ، درسته ؟
آره . آره . این قضیه مثل معجزه میمونه .
میدونید ، ملاقات من باید روحش رو جـِلا داده باشه .
جـَلا .
- من چی گفتم ؟ - شما گفتید جـِلا .
- اینو گفتم ؟ - آره .
خب ، من یک پروازی دارم که باید بهش برسم .
- کجا دارید میرید ؟ - چند روزی دارم میرم "هیوستون" .
مجمع ناشران .
میتونم بخش ورزشیم رو داشته باشم ؟
- بخش ورزشی . - آها ، آره .
نگهش داشتم برای داخل هواپیما . هیچ وقت بخش ورزشی روز یکشنبه رو از دست نمیدم .
میدونید ، چیزی برای خوندن نیست . خبرهاش برای دیروزند .
تیم "یانکی" برد ، تیم "متز" باخت . "ریکی هاندرسن" ناراحته .
درسته . درسته .
دارید چی کار میکنید ؟
امروز این سومین باره که این کار رو کردم .
میدونید ، من هی روزنامه ها رو میگیرم و میکِشمشون .
خب ، من باید برم .
باشه . خب ، پس ، میدونید ، سفر خوبی داشته باشید .
خیلی خب . من از قلعه محافظت میکنم .
من آسیب پذیری شدیدی رو حس میکنم ...
... یک کودک بزرگسال برای عشق گریه میکنه ...
No comments yet. Be the first to leave one.