The first 200 lines.
افسانه ی شیائو چو
قسمت 48
حالا که خاله یه نقطه خوب تو اون برده پیدا کرده
و تو قصر یان چنگ با هم زندگی کردن
که باعث این همه شایعه و پچ پچ تو دربار شده
و همین الان ، تو دربار خیلی گستاخ بود
چطور میتونم همینطور بشینم نگاه کنم ؟
در مورد تالان آبو شاهدخت تصمیم خودشو داره
تو بدون درنظر گرفتن موقعیتی که باعث همچین هیاهویی شده، به پس گرفتن قدرت اشاره کردی
به نظر من
اون باید قدرت نظامی که داره رو به دربار برگردونه
بعدش من بهترین عمارت و املاک رو تو ی شانگ جینگ بهش میدم
و اجازه میدم روزای باقیمونده شو تو خوشحالی بگذرونه
اگر واقعا اون برده رو دوست داره خوب بزار داشته باشه
توی این سالها
درسته که قدرت های نظامی قبایل دوباره سازمان یافته و تلفیق شدن
و فقط قصر یان چانگ توی برگردوندن قدرت نظامی آروم عمل کرده
که بین قبایل غوغا بپا کرده
و به همین ترتیب
میترسم امپراطور نتونه بهش جواب بده
چطور ممکنه همچین چیزی رو ندونم ؟
فقط الان زمان درستی نیست
خوب
چیزی که شده ، شده
درباره ی پس گرفتن
قدرت بیشتر فکر میکنم
ملکه ی مادر اینجان
اینجا چیکار میکنی هونیان ؟
شماها برین
بله - بله -
درست به موقع اومدین ملکه ی مادر
میخواستم ازتون خداحافظی کنم
کجا داری میری ؟
وقتی موافقت کردم که به شانگ جینگ برگردم
فقط ملاحظه ی خواهریمونو کردم
اما یادم رفت که تو ملکه ی مادری
و تمام چیزی که توی قلب تو باقیمونده قدرته
چطور میتونی اینجوری به من فکر کنی ؟
خواهری ما قطعا حقیقت داره
باورم نمیشه فقط بخاطر قدرت نظامی منو برگردوندی
اون یه چیز دیگه ست
از وقتی امپراطور به تخت نشستن
ارتش های هشت قبیله دوباره سازماندهی شدن
بجز قصر یان چانگ
بین هشت قبیله یه عالمه شکایت و غوغا بوده
که واقعا عالیجناب رو تو موقعیت سختی قرار داده
مطمئنم از موضوع خبر داری
بعلاوه
بعد از اینکه سالها بیوه بودی
الان تالان آبو رو کنار خودت داری
بخاطر همین عالیجناب میخوان بهت یه خونه بدن و بقیه ی عمرت حمایتت کنن
که بتونن هر دو جناح رو راضی کنن
من به این رضایت نیازی ندارم
وقتی یان سا گه و وو گو لی مردن
هردوشون بهم گفتن مراقبت باشم
اما تو خواهر کوچیک منی
بخاطر همین بارها و بارها برات دلسوزی کردم ، اونوقت عوضش چی بدست اوردم ؟
یان ساگه قبل از مرگش بهم گفت
که محافظان قصر آخرین پناه منن
و هرگز نمیتونم اونو به دست کسی بدم
من تصمیم گرفتم که محافظان و ارتش رو به شمال برگردونم
و هیچ کس نمیتونه جلومو بگیره
هونیان
شاهدخت
خیلی بد شد
چی شده ؟
به بهانه رفتن به اردوگاه برای ترتیب نیروها
تالان ابو چندین نفرو با خودش به قصر برد و امپراطور رو زخمی کرد
و الان انداختنش تو زندان
امپراطور چطورن ؟
امپراطور برای درمان به قصر جونگ مین فرستاده شدن
برگردیم قصر جونگ مین
بریم
ون شو نو ، حالت چطوره ؟
حالم خوبه مادر
برام دارو گذاشتن
و خوبم
ملکه ی مادر
پزشک سلطنتی گفت
واقعا مایه ی خوش شانسیه که عالیجناب جا خالی دادن
و گرنه کشته میشدن
تالان بو عالیجناب رو زخمی کرد و سزای عملش مرگه
اما باور دارم که یه حرکت آنی بوده نه یه نقشه قبلی
لطفا یه راه خروج بهش بدین
و زنده نگهش دارین امپراطور
میخوای بعد از اینکه جلوی چشم همه خواست منو بکشه
کارشو پنهان کنی ؟
مایلم محافظان قصر رو تحویل بدم
و مجازات اونو قبول میکنم
لطفا جونشو ببخشین عالیجناب
دیوونه شدی هونیان ؟
اون مرتکب جرم بزرگی شده و مجازاتش باید بر اساس قوانین باشه
چطور جرئت میکنی بخاطرش پادرمیونی کنی ؟
دوست داری زندگی عالیجناب و وقار خاندان شیائو رو به خطر بندازی ؟
هر چیزی میدم تا فقط
اونو زنده نگه دارم
این مسخره ست
هیچ عذری برای گناه تالان آبو نیست
لطفا برگردید ، شاهدخت
این باید جهنم مجازات باشه ، درسته ؟
یه برده ی پستی مثل تو چطور جرئت میکنه
که مرتکب همچین جرمی بشه ؟
بزار برای اخرین بار ازت بپرسم
این شورش ربطی
به شاهدخت داره یا نه
فقط برو و به اون ملکه ی مادر بگو
من اینکارو تنها انجام دادم
و هیچ ربطی به هونیان نداره
اگر میخوای منو بکشی ، خوب بکش
تالان آبو
نقشه کشیده تا امپراطورو به قتل برسونه
و بر اساس قانون باید سرش از تنش جدا بشه
اعدام
چطور اینقدر حالت بد شد ؟
هونیان
! برو اونور
اینجا چیکار میکنی ؟
نمیخوام ببینمت
من بودم تورو آوردم اینجا
حالام باید با هم بریم
تو دیگه شاهدخت نیستی
و الان دیگه بی فایده ای
از اینجا برو
شاهدخت
میترسم خیلی طول نکشه که ملکه ی مادر بفهمن
ما وارد اینجا شدیم
میخوام از اینجا ببرمت بیرون
و میتونیم با هم به که دون برگردیم
بیا بریم
بلند شو - شاهدخت -
نمیتونی ببریش
شاهدخت
بریم
بریم
! کی داره میاد ؟؟ از اسبا پیاده شین
دروازه رو باز کنین
برید دروازده رو باز کنین
بله
این روزا باید خوب استراحت کنی
و دیگه نگران امور کشوری نباشی
مادر و عمو ، لطفا خیالتون راحت باشه
پزشک سلطنتی گفت
من جاخالی دارم
و حالم خوبه
وقتی پسر آسیب میبینه
تو چشم مادر هیچی خوب نیست
من کسی ام که نگرانت کردم مادر
ملکه ی مادر ، امپراطور
یه گزارش از زندان هست که شاهدخت وارد زندان شده
و الان همراه تالان آبو از شهر خارج شده
چی ؟
عالیجناب - حالا که از شهر خارج شدن -
دارن به سمت شمال میرن
دستورو اعلام کن
به شیائو جی شیان بگو نیروهارو برای تعقیب رهبری کنه
و حتما شاهدخت رو زنده دستگیر کنن
بله
واقعا این بار دارم خواهرمو از دست میدم
کمک
کمک میخوام
پزشک رو صدا بزن
زود باش
بله
رسیدیم خونه
حالت خوب میشه
شاهدخت
دسته های شیائو جی شیان وارد شهر شدن و گفتن حکمی از ملکه ی مادر دارن
تا زمانی که از شهر خارج بشیم کشته نمیشیم
اون خیلی بی رحمه
محافظان قصرو احضار کن
تا جلوی دروازی قصر باشن
بله
منتظرم بمون
باید برگردی
حمله کنین
شاهدخت
نمیتونیم مقاومت کنیم
بیاین بریم
من نمیرم
تسلیم نمیشم
فو هوی
شاهدخت رو ببر
من نمیرم - شاهدخت -
اول شاهدخت رو ببر
تسلیم نمیشم
بریم
بکشینشون
شاهدخت
وقت نداریم
یا الان یا هیچ وقت
امکان نداره
باید تالان آبو رو با خودم ببرم
شنیدم اسباشون دارن میان
آسیب ندیدی ؟
نه
زود باش
میتونی راه بری ؟
آسیب ندیدی ؟
یه حکم از ملکه ی مادر هست که شاهدخت باید به شانگ جینگ برگردونده بشن
من باعث مشکل شدم
No comments yet. Be the first to leave one.