The first 200 lines.
یه کلمه هست که چیزی که داره اتفاق میفته رو توصیف میکنه و اون کلمه "وحشت"ه.
و خب این همراه با رفتارهای غیرمنطقی و غیرقابل تصوره.
سقوط سال ۲۹، دوشنبه سیاه سال ۱۹۸۷،
با خودکشیها و قتلهای غمانگیز همراه بود.
این فروپاشی هم استثنا نیست.
دقیقاً یک ساعت پیش، همزمان با شروع به کار بازارها،
دو شریک در شرکت "کپت ویلیرز هولدینگز"
در دفتر مرکزی این شرکت مشکلدار به ضرب گلوله کشته شدند.
"لارا مالر"، شریک ارشد، همونجا فوت کرد
و "آلبرت برنارد"، تحلیلگر، در وضعیت وخیمی به سر میبره.
"جفری دسانژ" هم که شریک ارشده،
موقع تیراندازی تو دفتر بوده و الان ناپدید شده.
ویکتوریا... ما... ما باید بریم عزیزم.
همین.
مامان منو مدرسه نمیبره؟
مامان حالش خوب نیست.
عینکتو بذار. یالا. بریم.
بابا، کجا داریم میریم؟
نمیدونم.
لعنتی!
داری خیلی تند میری!
بابا، داری خیلی...
خفه شو!
متاسفم، ببخشید.
وای! هی رفیق، میخوای بری اونور نوار؟
من خانوادهاش هستم. لوکاس دسانژ.
شما با من تماس گرفتید، یکی باهام تماس گرفت، یه کارآگاه یا یه همچین چیزی.
شما اینجا زندگی میکنید؟
نه، نه، برادرم اینجا زندگی میکنه. چی شده؟ جف کجاست؟
دخترا خوبن؟ دخترا کجان؟
قربان، فقط صبر کنید، باشه؟ همینجا منتظر بمونید.
اوه، خدای من!
..."جفری دسانژ" ظاهراً دو شریک تجاریشو به ضرب گلوله کشته
قبل از اینکه همسر سابقش رو به قتل برسونه
و دو دختر سهساله و یکسالهش رو بدزده.
اشکالی نداره. اشکالی نداره، یالا.
بابا، رسیدیم؟
عینکم شکسته.
چیه؟
این خوبه. آره.
ویکتوریا، بیا اینجا.
یه نفر اون توئه.
الان!
یالا، یالا.
بابا! یه زن بیرونه.
پاش به زمین نمیرسه.
چرا داری گریه میکنی؟
چون غمگینم، عزیزم.
چرا غمگینی؟
میدونی، مامانا و باباها، خیلی تلاش میکنن،
اما گاهی اوقات خرابکاری میکنن.
میدونی بابا دوستت داره، نه؟
اوهوم.
من نمیتونم ببینم.
اون چیه؟
نگاه کن، عزیزم، یه آهو.
بابا؟
بابا؟
بابا؟ بابا؟
نگاه کن، لیلی، یه گیلاس.
برنزی!
خب، امروز کجا هستید؟
خب، ما میخوایم یه دور دیگه بخش ۱-۷-۱۲-۳۳ رو بگردیم.
اون جاده کوهستانیه، درسته؟ -اوهوم.
پمپ بنزین... از گردنه ویلسون برید بالا... خوب به نظر میرسه.
اوه خدایا، از اینکه این کارو میکنم متنفرم.
چیکار کنی؟
آخرین پرداخت شما انجام نشده.
خب... من چک میکنم. نگرانش نباش. بانک داره خرابکاری میکنه.
باشه، من پیگیری میکنم و بهت خبر میدم.
ممنون. خداحافظ.
خدایا شکرت. عالیه!
اون برنزی پشت خط بود؟
آره.
حرکت بعدیش چیه؟ قراره بخش "زِد-آلفا" رو بگرده؟
هی، حدس بزن کی حامله نیست؟
چته تو؟
آخرین پرداخت انجام نشده.
پس با بانک مشکلی پیش اومده یا...
پول نیست.
من "ب" رو انتخاب میکنم.
این پاسخ درسته.
هی، نگاه کن، عزیزم. برادرت داره زنگ میزنه.
اگه میخوای تمام پولتو برای پیدا کردنش خرج کنی، از نظر من مشکلی نیست.
از تراپی ارزونتر درمیاد.
و منم همینطور.
وای!
من باید برم. -اوهوم.
برنزی!
چیه؟
هی، برنزی!
یا عیسی مسیح!
بهش زنگ بزنیم؟
فقط یه دقیقه بهم فرصت بده.
خب، باید زنگ بزنیم! گفتیم زنگ میزنیم.
رونی، فقط یه دقیقه خفه شو.
بفرمایید، پرنده، یه بو از این بکش.
سلام!
اوهوم.
بله قربان. بله قربان، بله قربان، بله قربان.
هستههای گیلاسه.
هی، برنسی!
برنسی، الان میتونیم بهش زنگ بزنیم؟
پیداشون کردن.
داری شوخی میکنی؟
دخترها رو پیدا کردن، زندهن.
دکتر جرالد درایفوس هستم، و شما حتماً آنابل هستید.
باید همین باشم.
لوکاس. -حالشون چطوره؟
خب، فقط بذارید بهتون بگم، این آسون نیست.
خیلی خوششانسیم که ویکتوریا اونقدر بزرگ بود که بخش زیادی از دایره واژگانش رو حفظ کنه.
اما هنوز خیلی زوده که مشخص کنیم آیا رشد اجتماعیش...
اون یکی چی؟
اون یه داستان دیگهست.
یا خدا.
آره، آره.
هی، ویکتوریا.
توئی، لیلی؟ هی!
نه، نه، نه. چیزی نیست، چیزی نیست.
من بهت آسیبی نمیزنم.
هی...
چیزی نیست، چیزی نیست.
یه چیزی برات دارم، برای چشمات.
وقتی کوچیک بودی، یه جفت از اینا داشتی. یادت میاد؟
فقط میخوام بذارم... چیزی نیست. فقط میخوام اینجا بذارمشون.
چیزی نیست.
آره.
همینه.
بابا؟
نه، نه، عزیزم. عزیزم، نه. من... من بابات نیستم، من...
من برادر باباتم. یادت میاد؟ عمو لوک؟
بابا؟
اوه...
چیزی نیست.
بابا؟
چیزی نیست.
دکتر جرالد درایفوس هستم، عالیجناب.
دخترا از وقتی ۸۷ روز پیش پیدا شدن، در انستیتو تحت مراقبت من بودن.
از وقتی ۸۷ روز پیش پیدا شدن.
و پیشرفتشون رو چطور تعریف میکنید؟
قوی و به طرز شگفتآوری سریع. اگه اجازه بدید؟
عالیجناب، ویکتوریا و لیلی دسنژ
در شرایطی اسفناک پیدا شدن،
منزوی، گرسنه. از هرگونه تماس فیزیکی میترسیدن و بیاعتماد بودن.
رشد عاطفیشون به وضوح به خاطر رها شدن آسیب دیده بود.
برای اینکه از چنین انزوای شدیدی نجات پیدا کنن،
دخترا یه نگهبان خیالی ساختن،
یه شخصیت والد که بهشون غذا بده، براشون بخونه، ازشون محافظت کنه.
بهش میگفتن «مامان».
ویکتوریا و لیلی الان یه شانس واقعی برای یه زندگی عادی دارن.
با مراقبت درست، رشد جسمی و عاطفی،
و عشق و محبت لازم، اونا بهتر میشن.
ممنونم، دکتر درایفوس.
خانم پودولسکی، مایلید به دادگاه صحبت کنید؟
صبح بخیر، عالیجناب.
جفری دسنژ خواهرزادهی من رو کشت
و دخترهاش رو تو جنگل رها کرد.
حالا، برادرش یه کار فوقالعاده انجام داد.
لوکاس هرگز از خواهرزادههاش ناامید نشد،
اما این کار رو برای دخترا کرد، نه برای خودش.
پس اگه هنوز صلاح اونا رو میخواد،
باید بدونه که نه حقوقش و نه آپارتمان خیلی کوچکش
برای بزرگ کردن دو بچه مناسب نیست،
چه برسه به دو بچه با نیازهای خیلی خاص.
چند تا بچه بزرگ کردی، جین؟
تقریباً به اندازه تو، لوکاس.
معلومه که اون دخترا رو میخواد، لوکاس.
یه لحظه خودتو جای اون بذار.
اون نمیتونه همینطوری سر برسه و اونا رو ببره. اونا مال اون نیستن که ببره.
مطمئن نیستم که این کاملاً منصفانه باشه.
من بهت میگم چی منصفانه نیست. این منصفانه نیست که اون بتونه خواهرزادههای من رو بخره.
آیا واقعاً اینقدر بد میشه؟
چی؟
آنابل تو یه گروه موسیقیه. تو برای گذران زندگی نقاشی میکنی.
با این زندگی که شما دارید، جایی برای بچهها تو زندگیتون دارید؟
یعنی، واقعاً؟
چی داری میگی، جرالد؟
وقتی پای رفاه دخترها در میون باشه،
قاضی دادگاه خانواده تقریباً موظفه که بر اساس توصیه من عمل کنه.
و الان، اگه نگم که این یک پیروزی قطعی برای خانم پودولسکیه، دروغ گفتم.
اما حقیقت اینه که،
من هم مثل تو نمیخوام اونا اون سر کشور زندگی کنن.
پس، ما الان واقعاً میتونیم به هم کمک کنیم.
تو دخترها رو میخوای، من به دسترسی مداوم به اونا نیاز دارم.
چی کار باید بکنیم؟
این خونه، با لطف انستیتو، برای مطالعات موردی استفاده میشه.
اجاره رایگان. شما به این خونه نقل مکان میکنید، شما دخترها رو میگیرید.
این یه شوخیه، مگه نه؟
آقای دسنژ، برادرتون هنوز زندهست؟
برادرتون باهاتون تماس گرفته؟
اوه، عوضی.
ببین، جین...
نه. من فقط میخوام اونا رو ببینم، همین.
اونا رو میبینی، منظورم اینه، تو حق ملاقات داری،
ما به اون احترام میذاریم، اما الان، ما به کمی فضا نیاز داریم.
فقط یه مدت روی این قضیه کار کنیم. جا بیفتیم.
باشه؟
ببخشید.
۲۶ اکتبر.
گرچه به نظر میرسه که اهل همکاریه
No comments yet. Be the first to leave one.