The first 200 lines.
به خدا اعتقاد داري؟
خدا مگه به چپش هم هست؟
!آره، ميدونستم
!که چطور 20 سال تمام گاييدنت
گاهي حس ميکنم که من خدا هستم
..اين داستان منه
بقيه دارن نقش خودشون رو توش بازي ميکنن
و من به هم وصلشون ميکنم
رئيست کيه؟ بانتي-
بانتي کجاست؟
!ببين نرفته تو کونت
گوش کن بله قربان -
.سرتاج رو ميخوام
همين امروز بله قربان -
نميدونم اين دنيا چطور به وجود اومده
.اما ميدونم که چطور تموم ميشه
بازيهاى مقدس فصل اول - قسمت اول
روز بيست و پنجم
باشه، بسيار خب برگردين عقب
!اين يه قتل مخوفه بايد ساعت گروني بوده باشه
به اندازهاي گرون بوده که به کشتن بدش
شاهدي داريم؟
نميدونم
قربان، وقت دادگاه شماست
اگر دير کنيد پارولکار بدجور قاطي ميکنه
بگين بدونم، پارولکار ميخواد چه کار کنه؟
جونيد تفنگ داشته
يه تفنگ وطني
بهش اخطار داده که تسليم بشه
...اما اون به افسر راوت
در مقابل شليک کرده
افسر راوت تير خورده و بيهوش شده
پسره سعي کرد فرار کنه
و آقاي پارولکار رفته دنبالش
ما منطقه رو بستيم براي همين نتونست فرار کنه
بعدش به سمت آقاي پارولکار نشونه گرفت
آقاي پارولکار بهش گفته که اسلحه رو بندازه
اما جونيد ميخواسته ماشه رو بکشه
قبل از اين که شليک کنه
قبل از اين که شليک کنه .جناب پاروکار سه بار بهش شليک کرده
چيکار ميکني؟
يادت رفت چي بهت گفتيم؟
بگو
ميخواي ما رو وارد داستان کني؟ چه خبره؟ -
ماجد؟
اون يه بچه 18 ساله بود
براي تروريست بودن مگه محدوديت سني گذاشتن؟
ميتونستيم دستگيرش کنيم
اين تازه کاره؟
تسليم شده بود
سرتاج، تو اين شهر کلي کثافت هست
هميشه نميتونيم قانون رو دقيقا اجرا کنيم ميتوني اين رو به پدرش هم بگي؟ -
تا حالا يه پرونده رو حل کردي؟
ميخواي راماکانت جاداو بعدي باشي؟
تو گوگل سرچش کن، اونم ميخواست شهادت بده ماجد -
برو پيش يه دکتري چيزي
فردا صحبت ميکنيم
باشه
نرو
گزارشات فردا اظهار ميکنن که تو جونيد رو کشتي، بعدش چي؟
خوبه که مگا ولت کرد
تنيس بازي ميکنه؟
تا حالا تنيس بازي کردين؟
خانم مگا دارن ما رو نگاه ميکنن بريم؟
هرگز فراموش نميکنم
منم نميکنم
يه بار.. بابا خواست ما رو ببره به معبد طلايي
برامون خيلي مهم بود
..ديدن آمريتسار معبد طلايي از طلا ساخته شده؟ -
گوش کن
روزي که بايد ميرفتيم
بابا رو به کلانتري احضار کردن
يه تصادف شده بود
ماشيني به يک بچه گدا زده بود
يکي بايد ميرفت بيمارستان
هرکسي ميتونست بره
اما بابا سفر آمريتسار رو لغو کرد
روزها گريه کردم
يه اسکانس 10 روپيهاي از جيب بابام برداشتم و آتيشش زدم
سال 1990
مامان بهم سيلي زد
ميدوني بابام چي گفت؟
!اگر نميرفتم کسي توجهي به اون بچه نميکرد
ميخواستم عين پدرم باشم
!يه پليس شريف
قربان، شما خيلي پريشون هستين
پارولکار حق کميسيونش تو جيبشه
مهم نيست چيکار کنيد يا چي بگيد
من تو خيابون بودم راه رو بند آورده بودم
اون سمت من ميومد
بدون سلاح
سني نداشت قربان -
وقتي من رو ديد زد زير گريه قربان -
قربان، نجاتم بديد
پارولکار از يه طرف ديگه اومد
اون تسليمه قربان
!گفتم که تسليم شده
!اما زد و کشتش شما نگران نباشيد -
قربان، وقتي يه پرونده بزرگ رو حل کنيد همه چي درست ميشه
چه پروندهاي؟ چطور ميخواد اينطور بشه؟
در ده سال اخير فقط تونستم سونوي جيب بُر رو بگيرم
قربان
به خدا اعتقاد دارين؟
کي هستي؟
حرف بزن نرو تو مُخم، کي هستي؟
ميخوام يه داستاني رو برات بگم
باشه، بگو
کي بود؟ نميدونم، يه يابو -
شماره رو رديابي کنم؟
:اينستاگرام و تلگرام رسمي رسانه ما @BollyCineOfficial
!اي مادرتو
خدا رو ول کن
به معجزه اعتقاد داري؟
گاهي فکر ميکنم زندگي من جادوييه
نميفهمي؟
چرا از نيروي پليس اومدي بيرون؟
ميخواستي عين گاواسکار باشي اما اومدي تندولکار شدي
تو کي هستي؟
بايد شهرت رو نجات بدي
شنيدم اين شهر رو دوست داري
تو کي هستي؟
دوست قديمي ديباغ سينگ
از کجا باباي من رو ميشناسي؟
گوش کن
سرنوشتت عوض ميشه
تو عوض ميکني؟ با هم عوضش ميکنيم -
چطور؟
اگر بهشون بگي کي زنگ زده
اونا بيخيال سونوي جيب بُر ميشن
تو از آدماي راوي پانديت هستي؟
راوي پانديت يه احمق ناچيزه
،من واسه اون يارو هيچکي وقت تلف نميکنم
شر نگو، تو کي هستي؟ رهبر داري يا نه؟
اونا من رو ميکشن
نميتونم تو اين شهر به کسي اعتماد کنم
پس ديباغ سينگ رو به ياد سپردم
کي ميخواد تو رو بکشه؟
از کجا ديباغ سينگ رو ميشناسي؟
..آقاي سرتاج، از کجا
!توضيح دادنش راحت نيست
وقتي 10-11 ساله بودم
اين روز انتخاب شد
..اين روز.. ارتباط ما
شما، ديباغ سينگ و من
سرنوشتم رو توي آب ديدم
وقتي بچه بودم، حس ميکردم که زندگي من داستاني از کتاب مقدسه
عين کل دنيا، پدرم هم بخشي از داستان من بود
خشکي براي هزاران سال قبل از دعاي گاوتاماي خرمند طول کشيد
و سپس رود گنگ باز شد
در روستاي من به گنگ ميگفتن گوداواري
پدرم اونجا عابد بود
اما چيزي بيشتر از يه گدا نبود
لطفا کمکم کنيد
خانم، کمکم کنيد
بابا، خدا همه جا هست؟
البته! همه جا هست
تو هر دانه برنج اين کيسه هست
اما گدا نيست
ضعف پدرم من رو بيزار کرده بود
همين موقع تصميم گرفتم ارباب سرنوشت خودم باشم
قربان، دي.او.تي داره خط رو رديابي ميکنه
نزديکاي مترو هست
خب بگو
..مادرم
خيلي مهربان بود
نميدونم بابام چطور پيداش کرده بود
بيا اينجا
وقتي تاريکي بود
در زندگي ما نور بود
چطوره؟ خوشگله؟ نه؟
هميشه براي اون گدا خودش رو زيبا ميکرد
مامان
مامان، اين رو از کجا آوردي؟
ميدونستم اين رويا دوام نمياره
وقتي پدر گداي من خواب بود مادرم بيدار ميموند
و وقتي اون بيدار بود مادرم ميخوابيد
وقتي که اون ميرفت مادرم طعم زندگي رو ميچشيد
بعدش زندگيش جون گرفت
چيکار ميکني؟ زده به سرت؟ گانش خوابيده
که چي؟ ميخوام باهات بخوابم
وقتي گانش رفت مدرسه بيا
فردا مدرسه تعطيله، يکشنبهس الان ميخوام
چيکار ميکني؟ اگر بيدار بشه چي؟
بيدارش کن
ميخواي من رو بزني؟ مادرجنده
جرات داري حرومزاده؟
حرف دهنت رو بفهم ميزنم لهت ميکنما
برخي از خاطرات کودکي من هنوزم برام تازه هستن
چرا گريه ميکني؟
چون لباست رو پاره کردم؟
مادر جندهت ميتونه هر روز يکي برات بخره
و برخي از اين احساسات انگار هرگز رخ ندادن
انگار مال زندگي قبلي من بودن
عين ديروز که ديوونه شده بودم
از زمينم، از خونهام از گوداواري
!از دعاهاي پدرم و خداش
وقتي مادرم رو ديدم
انگار ابدي شده بود
دين چيه؟
مادر يا پدر؟
No comments yet. Be the first to leave one.