The first 200 lines.
یک کشتی تجاری در مسیر از چین به هاکاتا
و کیوتو، ژاپن،
در سواحل سینان غرق شد
با ۳۴ متر طول و ۱۱ متر عرض،
کشتی عظیمی بود که حدود ۱۰۰ خدمه داشت
محموله آن شامل ۸ میلیون سکه
و بیش از ۲۰,۰۰۰ قطعه ظروف سفالی بود
از سلسلههای سونگ و یوآن
بر اساس داستان اراذل و اوباش اثر یون ته هو استودیو سوپرکامیکس
قسمت ۱، شایعه
۱۹۶۲ سئول
- گمشو بیرون! - گفتم گمشو بیرون! بیرون! - این کوچولو
اینجا خونه منه! گمشو بیرون، عوضی!
هی، توله سگ این چه طرز برخوردیه؟
هیدونگ! هیدونگ!
خوبی؟
شماها دارین چیکار میکنین؟
هی، تو خوبی؟
تو اوه تهسوک هستی؟
- نه، قربان - آره، جون عمهت نیستی
من برادرشم، اوه گوانسوک بفرمایید
چیه، شما دوتا دوقلویین؟
اوه گوانسوک
کدوم گوریه؟
چه میدونم سه ماه پیش، رفت و از اون موقع هیچکس خبری ازش نداره
موضوع چیه؟
تحت تعقیبه قانون پاکسازی سیاسی رو نقض کرده
- یعنی چی؟ - یعنی ضد دولته
قانونی برای سرکوب فعالیتهای ضددولتی
اون عضو آکادمی جوانان کره بود
برادر من؟
هی، شما اشتباه گرفتین
اون از اون آدما نیست که خودشو قاطی این چیزا کنه
این چرتوپرتها رو تحویل من نده، تیکه گه دروغگو
هی فکر کردی ما اینجا داریم کسکلکبازی درمیاریم؟
نه، نه، نه، نه جدی میگم بفرمایید فقط همین یه بار
اگه امروز با ما راه بیاین، وقتی بیاد،
یقهشو میگیرم و خودم میکشونمش کلانتری
باید بیاریش
- فهمیدی؟ - بله، حتماً
- بزن بریم - آره
خدانگهدار
اوه، ممنونم، قربان
روز خوبی داشته باشین، افسرها
حالت چطوره؟ خوبی؟
هیدونگ، تو چطوری؟
کجا میتونه فرار کرده باشه؟
نمیدونم گفت داره میره جنوب
جنوب؟
باورم نمیشه این حرومزادهها
خونهمونو داغون کردن!
بابات… زود برمیگرده، باشه؟
بیا
بگیرش
هی
میدونی مهمترین چیز تو دنیا چیه؟
همین
بابات به خاطر همین فراریه
همه چیز تو دنیا به خاطر این میچرخه
این خود زندگیه یادت باشه
عموم گوانسوک وقتی بابام نبود کنارم بود
صد وون
اون بهم یاد داد ارزش واقعی پول و کاری که واقعاً میتونه بکنه چیه
مجبور شدیم تو جنگ فرار کنیم…
یه لحظه صبر کن
فروشگاه پونگنیون
کسی خونه نیست؟
ببخشید؟
اینجا بمون و کشیک بده اگه کسی رو دیدی سرفه کن، فهمیدی؟
اولش اجازه نداشتم دخالت کنم،
بعد شروع کرد بهم نقشهای کوچیکتر و امنتر بده
فقط در حدی که مشارکت داشته باشم بدون اینکه ریسکی داشته باشه
جلوی مغازهی من چیکار میکنی؟
- چی؟ - یالا، برو کنار
عمو! عمو!
هی، فرار کن!
دزد! دزد!
دزد! کمک!
وایسا!
آخ چه مرگته؟
حرومزاده میخوای بمیری؟
عموم از اون آدما نبود که راحت بترسه
حتی جلوی گانگسترها هم وایمیستاد وقتی باهاش دعوا راه مینداختن
چی گفتی؟
تو یه کسکش احمقی
اصلاً میدونی داری با کی حرف میزنی؟
به تخمم، هر خری میخوای باش
واقعاً خنگی
واقعاً دلت میخواد بمیری، نه؟
باید به پلیس زنگ بزنیم!
ولی واقعاً تو دعوا خوب نبود
کونده عوضی
هیدونگ
شما حرومزادهها برگردین!
آخ، لعنتی
مشروبفروشی پالسونگ
با این همه کامیونی که میاد و میره هیچ راهی برای پیدا کردن یه فرصت نیست
لعنتی، وقتی تو انبار قفلش کنن کار سخت میشه
پس چرا منتظریم؟ بیا انجامش بدیم
نه وقتی دارن همونجا کار میکنن
هی!
این دیوونه کوچولو…
آه، لعنتی
تو دیوونهای
چندتای دیگه تو کامیون هست
اوه، آره، آره
ها؟
| تو کی هستی؟
اوه، سلام شیفت شب کار میکنی، هان؟
دیگه مزاحمت نمیشم
برو هی، هی برو!
برو، برو! لعنتی
- این طرف! دزد! دزد گرفتیم! - اِ اوه، لعنتی
- واو، کجان؟ - هی!
واو! واو!
لعنتی، شما کسکشا! بیاین جلو! کلهتونو باز میکنم
فرار کن، عمو!
- بندازش زمین! - کسکش!
یالا دیگه! بازم میخواین؟ بازم میخواین؟
شما مادرجندهها میخواین دعوا کنین؟ حرومزادهها
آروم باش!
آره، همینه، کسکشا
واو! بگیرینش!
واو! بگیرینش!
چطور تونستی منو اونجوری ول کنی بری، تو خائن؟
هی، حداقل یکیمون باید فرار میکرد
- یالا، هل بده! - دارم هل میدم، لعنتی!
خیلی خستهام
وقتی به اندازه کافی بزرگ شدم، کارمون رو با دزدیهای کوچیک شروع کردیم،
که در نهایت به کارهای خیلی خطرناکی تبدیل شد
و با این حال، هیچکدوم از اون کارها برامون پولی به همراه نداشت
آروم، احمق، بچهها رو بیدار میکنی
- آره، فهمیدم - پس درست انجامش بده
حتی کمک هم نمیکنی
- مراقب اون باش - گفتم فهمیدم
- ببین چی داریم اینجا - ترسوندی منو
- بد موقع مزاحم شدم؟ - تو کی هستی؟
اینجاست؟
واو چه بار خوبی جمع کردی
- اِ کی - اوه، من؟
من از امور جنایی هستم
واو، تو تکتک جزئیات رو نوشتی
عمو تو دوران جنگ دانشآموز بود که علاقهشو به درس خوندن از دست داد
وقتی ترک تحصیل کرد، شروع کرد به نوشتن وسواسگونه همه چیز
تا ذهنش تیز بمونه
ولی دفترهاشو اینقدر با جزئیات نگه میداشت
که در نهایت تبدیل شدن به مدرک تمام جرمهاش
هی، چرا سس سویا دزدیدی؟
من واقعاً خرچنگ خوابونده شده دوست دارم
امیدوارم با ما راه بیاین
وقتی با عمو از این زندان به اون زندان میپریدم، باهاش آشنا شدم
یه کلهگنده تو کار عتیقه
- هی - گربه وحشی اینسادونگ
بچهها، اشکالی نداره من یه استراحت کوچولو بکنم؟
نگاهش کن
حتی یه دقیقه هم نمیتونی تحمل کنی، پیرمرد کونی؟
بیا اینجا، کسکش
خواهش میکنم خواهش میکنم، بس کنین خواهش میکنم، من نمیتونم
مثل جندهها رفتار نکن سرت رو زمین، همین الان
سرت رو زمین، تیکه گه!
خفه شین، احمقا!
دیگه تا خرخره از این کسشرا خسته شدم، فهمیدین؟
اون چی بود؟
ببین، کسکش دیوونه
اونجا بشین و سرت تو کار خودت باشه
میخوای با من در بیفتی؟ میدونی داری با کی حرف میزنی؟
اوه، لعنتی
کس دیگهای هم هست؟
خب میری تو این روستاهای دورافتاده و چی پیدا میکنی؟
همه این مردم رو این سفالهای گرانبها نشستن،
و دارن هدرشون میدن، ازشون به عنوان کاسه سگ استفاده میکنن
با یه چشم تیزبین میفهمی
- ارزش واقعیشون چقدره - ها؟
آقای سونگ
اوه، ببین کی اینجاست! گوانسوک هی
-اوه، واو -این دفعه به خاطر چی افتادی اینجا؟
اوه، اصلاً حرفشم نزن
چندتا سفال دادم به یه نفر، و همه چی به هم ریخت
- اوه، مرد - هی، شما همدیگه رو میشناسین؟
هوم؟
اون گربه وحشی اینسادونگه در موردش بهت گفته بودم
اوه
تو این بچه رو از کجا میشناسی؟
خواهرزادهمه
آه، اون حرومزاده کوچولوی بیادب که…
واو
- شما دوتا زوج خیلی خوبی میشین - نه، نه، نه، اون یکی خواهرزادهمه
- هیدونگ - آه…
میخوام منتقل بشم به سلول تو
- صبر کن، چطوری؟ - به نگهبانها پول دادم
چی بهت گفتم؟ هیچ چیزی نیست که با پول نشه خرید
پول از کجا آوردی؟
تو سلولم، من حساب کتابا رو دستم دارم
نگاهش کن روز موعودت فرا رسیده
نمیخوای یه کم بیشتر بمونی؟ هوم؟
وقتی اومدی بیرون باهام تماس بگیر برات کار دارم
هوم؟
- یالا، بزن بریم - بله، بله
- میبینمت - طاقت بیار
سونگ اولین کسی بود که آزاد شد،
No comments yet. Be the first to leave one.