The first 200 lines.
صدا: اوه، نه! شروع شد!
بهت گفتم! شروع شده.
میو.
گربه: خاله هیلدا، خاله زلدا، زود بیاید!
تو اتاق سابرینا دردسر شده.
گربه: یالا! میو!
اوه، نه، هیلدا.
شب بخیر.
باید بیاریمش پایین قبل از اینکه به خودش صدمه بزنه
روی تیرهای سقف.
سالم، قرار بود مراقبش باشی!
اول باید منتقلش کنیم بالای تخت.
باشه، ولی مواظب باش. بیدارش نکن.
به آرامی پایین بیا، مثل پر قویی سبکبار،
سالم فرود بیا به بستر، برای دیدار صبح.
میدونی، قدرتهاش واقعاً دارن جوانه میزنند.
تا وقتی که شکوفا نشن...
قبل از ماه کامل.
ممم.
تو واقعاً تو این کار عالی هستی، زلدا.
خب، هر کدوم از ما تواناییهای خودمون رو داریم.
شاید بتونیم یه اشاره کوچولو بهش بکنیم...
فقط که اون-- - به هیچ وجه!
میخوای از همون اول از طرف شورا به مشکل بربخوره؟
قانون واضحه.
به هیچ وجه نباید بدونه تا ماه کامل...
بعد از تولد ۱۶ سالگیش، بعدش میتونیم بهش بگیم.
میدونم. هیس!
زلدا: فقط امیدوارم وقتی میفهمه سکته نکنه.
چی؟ - میدونی، دیوونه بشه.
رادیو: امروز روزی آفتابی و زیبا در ریوردیل داریم.
ماکزیمم دما حدود ۷۰ درجه پیشبینی میشه.
شما در حال گوش دادن به رادیو WITC، روی موج A.M. هستید.
در ادامه، آهنگی قدیمی ولی شنیدنی.
دیشب اتفاق عجیبی افتاد؟
نه.
چی شده؟ چرا میپرسی؟
خب، خیلی عجیبه.
کسی وسایل اتاقم رو وقتی خواب بودم جابجا کرده؟
چی؟
تختم حداقل یک متر جابجا شده.
خب، شاید یه زلزله اومده.
تو ریوردیل زلزله نمیاد.
نه خیر، اگه دقت نکردین، سه ماهه اینجام،
و هیچوقت تو ریوردیل هیچی اتفاق نمیافته.
علاوه بر این، سالم بهمون هشدار میداد.
مگه نه، سالم؟
همه میدونن گربهها قدرت ماورایی دارن.
واقعاً؟
گاهی اوقات قسم میخورم که میتونم افکارش رو بشنوم.
سالم گربه خیلی خاصیه.
دیشب عجیبترین خواب رو دیدم.
واقعاً عزیزم؟ در مورد چی؟
خب، خواب دیدم پرواز میکنم.
بالای شهر بودم و همینطوری شناور.
اوه، منم قبلاً همین خواب رو میدیدم وقتی که--
وقتی داشتم خواب میدیدم.
که دیگه نمیبینم.
هیلدا: خب، حالا هر چی.
حالا که صحبت از خواب شد...
تا حالا خواب دیدی که یهو میفهمی...
واسه کلاس دیرت شده؟
نترسید. دارم میرم. دارم میرم.
بفرما. - ممنون.
خداحافظ. - خداحافظ.
خداحافظ.
گاهی وقتا فکر میکنم این دوتا یه چیزای خیلی عجیبی دارن.
مگه نه، سالم؟
چه چکمههای باکلاسی، رفیق.
باحالن.
ممنون.
چه خبر؟
من برات فرق دارم به نظر میرسم؟
قدبلندتر.
نه، جدی میگم.
تا حالا حس کردی که به جایی تعلق نداری؟
هر روز هفته، رفیق. هر روز هفته.
منظورم اینه که یه چیز واقعاً مشکلدار تو وجودت باشه.
مثلاً یه بیماری یا یه چیز عجیب غریب؟
نه، بیماری نه. فقط یه چیزی... متفاوت.
خب، ببین، به نظرت چرا اینجا تو مدرسه مشاور دارن؟
همه فکر میکنن یه مشکلی دارن.
ما نسل جوان مشکلدار امروزیم.
یعنی، پدر و مادرم دیگه طاقت ندارن تا من برم دانشگاه...
و آدم شم و برگردم.
سلام، سابرینا.
سلام، هاروی. اوضاع چطوره؟
خوبه. هی، چی شدی تو؟
چی؟
نمیدونم. فرق کردی انگار.
هی، چیزی گفتم مگه؟
آره.
باحال.
تو باکلاسی، هاروارد. کسی تا حالا بهت گفته بود؟
همیشه.
گرفتیش؟ - آره، دارم.
مبانی اخلاق. بابت این مقاله یه B میگیری.
میدونستم میتونم روت حساب کنم. خیلی ممنون، رفیق.
عالیه!
بیا از اینجا بریم.
ست، اون سال دوم دبیرستانه.
خب، هیچکس کامل نیست.
بیخیال.
فقط نگاهش کن.
خانم بهترینِ دنیا، کتی لمور.
واقعاً؟ کی گفته؟
تصورات خودش.
وای. عجب سرسبزی محشری!
منم یه چیزایی تو کمدم رشد کرده،
اما فکر کنم کپک ساندویچ آووکادوئه،
یا یه همچین چیزی.
حتماً یه خواستگار پنهانی داری.
هیس. تو تنها کسی هستی که میدونی تولدمه.
تولدت. آره، آره.
تولدت ۲۷امه، پس یعنی امروزه.
تولدت مبارک.
مرسی.
بریم سر کلاس.
آره.
لطفاً تمرکز کنید، دخترا.
چشمتون به توپ باشه.
ببخشید، خانم جونز.
اینو ببین، سابرینا.
ست؟ خب، فکر کنم بد نیست.
بد نیست؟ بیا بابا. اون خیلی بیشتر از خوبه.
حالتون خوبه بچه ها؟
اوه. - اونو دیدی؟
وای خدای من.
یالا بچهها، سرعتتونو حفظ کنید.
دارم با ست بهم میزنم.
چی؟
فکر کردم شما دوتا دیوانهوار عاشق همید.
هستیم.
چیزی هست که من نمیدونم؟
فران، تو در مورد عشق و عاشقی خیلی سادهای.
ها؟
مسائل عاشقانه.
رابطهی راکد محکوم به شکسته.
میخوام حواسشو جمع نگه دارم.
هی. خب، مهمونی کجاست؟
مهمونی؟
خب، من دعوت شدم، درسته؟
ما با هم رفیقیم، مگه نه؟
خب برای کیه؟
سابرینا.
سابرینا؟
اوه، منظورت اون دانشآموز انتقالی خوشتیپه، درسته.
درسته.
کتی کجاست؟
نشنیدی؟ ما بهم زدیم.
من آزادم.
هی، آقای دینگل!
سلام دخترا.
مارنی، به جادو اعتقاد داری؟
خب، اولین باری که بابی پیترسون منو بوسید،
جادو بود.
البته، حالت تهوع گرفتم
و حس کردم میخوام بالا بیارم، ولی...
منظورم اون نبود. بیشتر منظورم چیزای ماوراء طبیعی بود.
منظورت مثل فرافکنی اختری
و کانالینگ و شبکهی غیبگو؟
تقریباً.
یعنی، بذار اینو ازت بپرسم.
واقعاً بیگانهها بودن که اهرام ثلاثه رو ساختن؟
جدی میگم.
حتماً. صددرصد قطعاً نه.
کسی اینجاست؟
من اومدم خونه.
عالیه، تولدمو فراموش کردن.
هوم.
خب، همیشه پیتزا هست.
حتماً.
همه: سوپرایز!
چی؟
سوپرایز، عزیزم!
سوپرایز، عزیزم! باید قیافهتو میدیدی.
تولدت مبارک، سابرینا!
نگاه کن، حتی غذای کافی هم داریم.
اینو ببین. غذا! غذا.
این عالیه.
تو بهترینی.
راستش، میدونم که فوقالعادهام،
اما همهی اینا ایدهی هاروی بود.
هاروی؟
آره، فقط فکر کردم راه خوبی میشه
که دوستای جدید پیدا کنی.
واقعاً کار قشنگی بود.
تولدمو فراموش کرده بودم. واقعاً که، سابرینا.
آره، هیچی نبود.
البته، عمههات هم کمکم کردن.
اون دوتا واقعاً یه چیزی هستن.
آره، یه چیزی هستن.
هاروی! ناچوهات دارن میسوزن.
الان برمیگردم.
این مهمونی تازه گل کرده.
چی؟ - سته.
خب، معلومه که منتظرمون بودن.
باحال.
آره، یه کمی بانمکه.
اوه، بانمک. بیخیال سابrina.
No comments yet. Be the first to leave one.