Motherland: Fort Salem

Motherland: Fort Salem

Download Farsi Persian Subtitle

Season 2

Release info

Motherland Fort Salem S02E06 480p WEB x264 RMTeam
Motherland Fort Salem S02E06 WEBRip x264-ION10
Motherland Fort Salem S02E06 1080p WEB h264-GOSSIP
Motherland Fort Salem S02E06 WEB Xvid RMX
A Commentary by ebi_gh
مترجم: ابراهیم قلی پور

Tags

web
x264
480p
480
webrip
BRip
1080
XviD
Published on: 2021-07-28
Downloads: 27
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫آنچه گذشت...

‫جوناس صبرکن! کاماریا داره بهمون حمله میکنه.

‫من بخاطر کاماریا اینجا نیومدم. ‫اینجام تا شرایط رو تغییر بدم.

‫در این زوال دنیا،

‫شر جادوگران بسیار زیاد شده...

‫دخترهامون دیگه نه...

‫سربازها، رسم سوون!

‫امشب مردگان رو بیدار میکنیم!

‫والدا استربروک.

‫ویلا کالر.

چرا نیومد؟

چرا نمیخواست باهام حرف بزنه؟

‫باید برم وسایلم رو برای تعطیلات جمع کنم.

‫باید برم پدرم رو ببینم.

‫شارول بل‌ودر.

‫تو ابیگیل بل‌ودر هستی.

‫و انتقام گیرنده.

‫شارول روشنم کرد. ‫باید اونایی که صداش رو دزدیدن

‫پیدا کنم و صداش رو برگردونم.

‫وقتشه کاری کنیم حس کنن دارن شکار میشن.

‫و با کسی شروع میکنیم که شارول رو کشته.

از اولین نفسی که بعد از تولد میکشیم

‫تا آخرین جادویی که بکار میگیریم،

‫ما در جنگیم.

‫هرگز حق انتخابی در کار نبوده.

‫پس اگه قراره خون‌مون ریخته بشه،

‫بگذاریم برای آزادی ریخته بشه.

‫و با این عمل...

‫جنگ ما به پایان میرسه.

‫و پاداش ایمانتون به من رو خواهید گرفت.

‫ممنون جوناس.

‫از خون ما،

‫دوران جدیدی برای تمام جادوگرها آغاز میشه!

‫ما Spree هستیم.

‫ما Spree هستیم. ‫ما Spree هستیم.

‫ما Spree هستیم.

‫ما Spree هستیم. ‫ما Spree هستیم.

‫ما Spree هستیم!

‫ما Spree هستیم.

‫- وای! ‫- قشنگه، مگه نه؟

عه، میگم، تالی؟

‫بهتره پیش بابام...

‫راجع به بمب-جادویی حرف نزنی.

‫و اعزام‌مون. و Spree.

‫و آها، اصلاً راجع به سیلا هم حرف نزنی.

‫کلی چیز هستن که نباید راجع بهشون حرف زد.

‫چندتا چیز قبل از اینکه بریم داخل...

‫خونه باید خالی باشه، به جز مادربزرگم کسی نیست.

کاری که میخوایم بکنیم براش اهمیتی داره؟

‫مینروا نباید بدونه.

‫تنها زن زنده دنیا که از آلدر سر سخت تره، اونه.

‫از هر برخوردی اجتناب کن.

‫پس به محض اینکه دستمون به بقایای شارول رسید،

‫سریعاً میریم و برمیگردیم.

حالت خوبه؟

مرده‌هامون رو مستقیماً به خاک میسپریم

‫و یه درخت میکاریم همونجا تا رشد کنه.

‫کمکشون می‌کنید به یه زندگی جدید تبدیل بشن.

‫شبیه رسوم ما نیست.

درسته، مشکلی داره؟

‫مادامی که یه چند قطره از خون شارول رو بتونم پیدا کنم،

‫مشکلی پیش نمیاد.

فکر میکردم خونه خالی هست؟

‫آره، مردم اینجا،

‫از اینکه نظرشون رو اعلام کنن خجالتی نمیکشن.

بیشتر از اینکه مشکلات رو حل کنه، بوجود میاردشون، مگه نه؟

روحی که احضار کردی اینو بهت گفت؟

‫کم و بیش.

‫استربروک کاری کرد که واقعیت رو ببینم.

آلدر نیکته رو مجبور کرد جبهه لیبریا رو به قتل برسونه

‫و بعد هم جوری نشون داد که انگار خودکشی کردن.

میتونه...میتونه بهت دستور بده

‫با بمب-جادویی یه کاری همینطوری بکنی.

‫خب، اگه استربروک داشت واقعیت رو میگفت...

‫نشونم داد، خودم دیدم.

‫پس آلدر اوضاع لیبریا رو بدتر کرد.

‫و اون نبرد، مادر منو به کشتن داد.

پس، بلای بزرگتر از این دیگه نمیتونه سرم بیاره، مگه نه؟

رایل؟

‫نگران نباش تالی، همیشه حق انتخاب دارم.

‫سلام بچه جون.

‫- حالت چطوره؟ ‫- خوبم.

‫- خوشحالم میبینمت. ‫- منم همینطور.

‫دارم ضعف میرم.

‫تالی.

‫سلام! منم دارم ضعف میرم.

‫ممنونم!

‫- دخترم. ‫- عزیزم.

‫سلام فرزندم.

نظرت چیه؟

یه مراسم عروسی هست که من خبر ندارم؟

‫هنوز نه.

‫همه بخاطر تو اومدن اینجا.

‫و شما باید عادل باشید.

‫مردمت موضوع اصلی بحث های محفل ما هستن.

اونو به این خاطر اوردی که...؟

‫به این خاطر که جایی برای تعطیلات نداشت بره.

‫- مشکلی هست؟ ‫- نه.

‫یه جایی براش پیدا میکنیم.

من، آنتون و فرمین تصمیم گرفتیم بالا رده ترین خواستگار هات

رو برای تعطیلات اینجا دعوت کنیم، به نظر زمان مناسبی

‫برای انتخابت هست.

مادرم راجع به این موضوع خبر داره؟

‫البته، فکر خودش بود.

‫شل‌بارک!

‫خوشحالم دوباره میبینمت!

‫خواهش میکنم قربان.

‫بل‌ودر!

‫ممنون که منو دعوت کردید، چه سورپرایز دلپذیری.

‫بخش مهمش سورپرایز بودنش هست.

مگه نه کلاد؟

ابیگیل چندتا پدر داره؟

فقط سه تا، تعداد نرمالش برای جامعه ما اینقدره، چرا؟

‫متوجه وسعت خانواده ابیگیل نشده بود.

‫دوست من، این فقط یه بخش کوچیکش هست.

همه‌اش به این دلیل که طرف مرد بود؟

‫بابا، مرد نه.

‫هیچوقت.

‫بعدش مادرم به سرعت خودشو رسوند و گفت...

‫بهش صدمه نزنید! بهش صدمه نزنید!

‫اون وکیلم هست!

معلوم شد، طرف اونجا بود

‫تا کمک کنه معافیتم رو بگیرم.

تنها مردی که تا حالا به

‫جامعه مادرسالار ساکرامنتو پا گذاشته و زنده مونده.

‫این منو یاد زمانی که رایل به دنیا اومد میندازه.

‫بابا...

ویلا بچه رو توی فورت سنوکس به دنیا اورده بود

‫و من باید برای رفتن به اونجا مجوز مخصوص میگرفتم.

همینطور که داشتم توی درمانگاه میرفتم سمت اتاق ویلا

‫یه سربازی جلو منو گرفت.

‫میتونست تشخیص بده من یه شهروند عادیم.

اما شما اجازه حضور در اونجا رو داشتید؟

‫اما وقتی فهمید من پدر بچه‌ام،

‫شروع کرد به داد و فریاد راجع به اینکه چقدر اینکار اشتباه بوده و چطور...

‫من باعث ضعیف شدن دخترم شدم.

‫- خیلی بده! ‫- آره، همینطور هم بود.

تا اینکه ویلا از اتاقش بیرون اومد

‫هنوز بخاطر بدنیا اوردن بچه بدنش غرق خون بود،

‫دخترمون هم توی بغلش بود.

‫- آخی... ‫- آره...

بگو مادرت چطور این قسمت رو میگفت؟

‫- وای، نمیدونم. ‫- بعدش چی گفت؟

‫- یادم نمیاد. ‫- خب بگذریم،

ویلا کالر به چشمهای اون سرباز نگاه کرد و گفت

به نظرت دختر من ضعیفه؟

‫- واو. ‫- برم یه چیزی بگیرم اینارو ببریم.

‫باشه.

ارتش هند اعلام کرده که این حمله

میشه یه جعبه بهمون بدید؟

‫ممنونم.

‫به دست گروه ضد-جادوگری کاماریا انجام شده است.

چی میخوایم بهش بگیم؟

‫به نظرم گفتن حقیقت شروع خوبی باشه.

خب، اگه قرار باشه ناپدید بشه

بهتره اینم بدونه، مگه نه؟

ناپدید بشه؟

‫قرار نیست با گروه Spree همیشه در حال فرار باشه.

‫- نمیتونه بره پیش ارتش. ‫- باید نگران کاماریا باشه،

‫نه سربازی اجباری.

‫موضوع من یا تو نیستیم.

‫موضوع اونه.

‫فراری ها میتونن مراقبش باشن، ‫درست همونطور که مراقب من بودن

‫تا وقتی که اونقدی بزرگ بشه که خودش انتخاب کنه چی میخواد.

‫سیستم فرزندخوندگی به من که خوب رسید.

و الان از کجا سر در اوردی؟

‫این بیرون با من، یه تروریست.

‫موقع مراسم توی مرکز خرید بهت توجه کردم.

‫تو آدمی که یه سال پیش بودی، نیستی.

پس چرا موقع کشتن شین میخندیدم؟

شین رو کشتی؟

بهم بگو بخاطر بلایی که سر تیفانی اورده بود، لیاقتش رو نداشت؟

و تو چه بلایی سر بریانا اوردی

وقتی پدرش رو ازش گرفتی؟

‫نباید صدامون رو بشنوه که داریم اینطور دعوا میکنیم.

‫بریم یکم شکلات داغ بخوریم.

‫- خدافظ بابا. ‫- روز خوبی داشته باشید!

‫تالی، میشه فقط آروم بشینیم؟ ‫این اولین مرخصیمون هست.

‫و توی یه چشم بهم زدن تموم میشه.

‫برای همین باید راجع به مادرت باهاش حرف بزنی.

‫فقط...

‫دلم نمیخواد ناراحتش کنم.

‫اون کسی نیست که ناراحت میشه.

‫خب پس بگو چطور نباید بخاطر اتفاقات سوون ناراحت نباشم.

‫روحی که تو احضار کردی یه غریبه بود و خیلی زود اومد،

‫و من تمام شب منتظر مادرم بودم، و اون نیومد.

‫دلش نمیخواد تنهایی این مساله رو پشت سر بزاری.

آره، پس میرم ازش میپرسم، میگم بابا

میدونی چرا مامان برای بار دوم منو ترک کرده؟

میگم، اون ماشین رو میشناسی؟

‫بیرون سالن غذاخوری هم بودن.

‫آره، همینطور توی مسیرمون به شهر.

‫این یه اخطار بود.

‫میشناسمت.

‫ارتشی هستی؟!

وایستا ببینم، اون دوتای دیگه کجا رفتن؟

بهمون دستور دادن که مراقب

‫خانم منحصر به فرد باشیم.

‫اما تو رو از دوره آموزشی یادم میاد.

‫تو خود دردسری سرباز.

More Farsi Persian subtitles for Motherland: Fort Salem

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left