The first 200 lines.
آنچه گذشت...
جوناس صبرکن! کاماریا داره بهمون حمله میکنه.
من بخاطر کاماریا اینجا نیومدم. اینجام تا شرایط رو تغییر بدم.
در این زوال دنیا،
شر جادوگران بسیار زیاد شده...
دخترهامون دیگه نه...
سربازها، رسم سوون!
امشب مردگان رو بیدار میکنیم!
والدا استربروک.
ویلا کالر.
چرا نیومد؟
چرا نمیخواست باهام حرف بزنه؟
باید برم وسایلم رو برای تعطیلات جمع کنم.
باید برم پدرم رو ببینم.
شارول بلودر.
تو ابیگیل بلودر هستی.
و انتقام گیرنده.
شارول روشنم کرد. باید اونایی که صداش رو دزدیدن
پیدا کنم و صداش رو برگردونم.
وقتشه کاری کنیم حس کنن دارن شکار میشن.
و با کسی شروع میکنیم که شارول رو کشته.
از اولین نفسی که بعد از تولد میکشیم
تا آخرین جادویی که بکار میگیریم،
ما در جنگیم.
هرگز حق انتخابی در کار نبوده.
پس اگه قراره خونمون ریخته بشه،
بگذاریم برای آزادی ریخته بشه.
و با این عمل...
جنگ ما به پایان میرسه.
و پاداش ایمانتون به من رو خواهید گرفت.
ممنون جوناس.
از خون ما،
دوران جدیدی برای تمام جادوگرها آغاز میشه!
ما Spree هستیم.
ما Spree هستیم. ما Spree هستیم.
ما Spree هستیم.
ما Spree هستیم. ما Spree هستیم.
ما Spree هستیم!
ما Spree هستیم.
- وای! - قشنگه، مگه نه؟
عه، میگم، تالی؟
بهتره پیش بابام...
راجع به بمب-جادویی حرف نزنی.
و اعزاممون. و Spree.
و آها، اصلاً راجع به سیلا هم حرف نزنی.
کلی چیز هستن که نباید راجع بهشون حرف زد.
چندتا چیز قبل از اینکه بریم داخل...
خونه باید خالی باشه، به جز مادربزرگم کسی نیست.
کاری که میخوایم بکنیم براش اهمیتی داره؟
مینروا نباید بدونه.
تنها زن زنده دنیا که از آلدر سر سخت تره، اونه.
از هر برخوردی اجتناب کن.
پس به محض اینکه دستمون به بقایای شارول رسید،
سریعاً میریم و برمیگردیم.
حالت خوبه؟
مردههامون رو مستقیماً به خاک میسپریم
و یه درخت میکاریم همونجا تا رشد کنه.
کمکشون میکنید به یه زندگی جدید تبدیل بشن.
شبیه رسوم ما نیست.
درسته، مشکلی داره؟
مادامی که یه چند قطره از خون شارول رو بتونم پیدا کنم،
مشکلی پیش نمیاد.
فکر میکردم خونه خالی هست؟
آره، مردم اینجا،
از اینکه نظرشون رو اعلام کنن خجالتی نمیکشن.
بیشتر از اینکه مشکلات رو حل کنه، بوجود میاردشون، مگه نه؟
روحی که احضار کردی اینو بهت گفت؟
کم و بیش.
استربروک کاری کرد که واقعیت رو ببینم.
آلدر نیکته رو مجبور کرد جبهه لیبریا رو به قتل برسونه
و بعد هم جوری نشون داد که انگار خودکشی کردن.
میتونه...میتونه بهت دستور بده
با بمب-جادویی یه کاری همینطوری بکنی.
خب، اگه استربروک داشت واقعیت رو میگفت...
نشونم داد، خودم دیدم.
پس آلدر اوضاع لیبریا رو بدتر کرد.
و اون نبرد، مادر منو به کشتن داد.
پس، بلای بزرگتر از این دیگه نمیتونه سرم بیاره، مگه نه؟
رایل؟
نگران نباش تالی، همیشه حق انتخاب دارم.
سلام بچه جون.
- حالت چطوره؟ - خوبم.
- خوشحالم میبینمت. - منم همینطور.
دارم ضعف میرم.
تالی.
سلام! منم دارم ضعف میرم.
ممنونم!
- دخترم. - عزیزم.
سلام فرزندم.
نظرت چیه؟
یه مراسم عروسی هست که من خبر ندارم؟
هنوز نه.
همه بخاطر تو اومدن اینجا.
و شما باید عادل باشید.
مردمت موضوع اصلی بحث های محفل ما هستن.
اونو به این خاطر اوردی که...؟
به این خاطر که جایی برای تعطیلات نداشت بره.
- مشکلی هست؟ - نه.
یه جایی براش پیدا میکنیم.
من، آنتون و فرمین تصمیم گرفتیم بالا رده ترین خواستگار هات
رو برای تعطیلات اینجا دعوت کنیم، به نظر زمان مناسبی
برای انتخابت هست.
مادرم راجع به این موضوع خبر داره؟
البته، فکر خودش بود.
شلبارک!
خوشحالم دوباره میبینمت!
خواهش میکنم قربان.
بلودر!
ممنون که منو دعوت کردید، چه سورپرایز دلپذیری.
بخش مهمش سورپرایز بودنش هست.
مگه نه کلاد؟
ابیگیل چندتا پدر داره؟
فقط سه تا، تعداد نرمالش برای جامعه ما اینقدره، چرا؟
متوجه وسعت خانواده ابیگیل نشده بود.
دوست من، این فقط یه بخش کوچیکش هست.
همهاش به این دلیل که طرف مرد بود؟
بابا، مرد نه.
هیچوقت.
بعدش مادرم به سرعت خودشو رسوند و گفت...
بهش صدمه نزنید! بهش صدمه نزنید!
اون وکیلم هست!
معلوم شد، طرف اونجا بود
تا کمک کنه معافیتم رو بگیرم.
تنها مردی که تا حالا به
جامعه مادرسالار ساکرامنتو پا گذاشته و زنده مونده.
این منو یاد زمانی که رایل به دنیا اومد میندازه.
بابا...
ویلا بچه رو توی فورت سنوکس به دنیا اورده بود
و من باید برای رفتن به اونجا مجوز مخصوص میگرفتم.
همینطور که داشتم توی درمانگاه میرفتم سمت اتاق ویلا
یه سربازی جلو منو گرفت.
میتونست تشخیص بده من یه شهروند عادیم.
اما شما اجازه حضور در اونجا رو داشتید؟
اما وقتی فهمید من پدر بچهام،
شروع کرد به داد و فریاد راجع به اینکه چقدر اینکار اشتباه بوده و چطور...
من باعث ضعیف شدن دخترم شدم.
- خیلی بده! - آره، همینطور هم بود.
تا اینکه ویلا از اتاقش بیرون اومد
هنوز بخاطر بدنیا اوردن بچه بدنش غرق خون بود،
دخترمون هم توی بغلش بود.
- آخی... - آره...
بگو مادرت چطور این قسمت رو میگفت؟
- وای، نمیدونم. - بعدش چی گفت؟
- یادم نمیاد. - خب بگذریم،
ویلا کالر به چشمهای اون سرباز نگاه کرد و گفت
به نظرت دختر من ضعیفه؟
- واو. - برم یه چیزی بگیرم اینارو ببریم.
باشه.
ارتش هند اعلام کرده که این حمله
میشه یه جعبه بهمون بدید؟
ممنونم.
به دست گروه ضد-جادوگری کاماریا انجام شده است.
چی میخوایم بهش بگیم؟
به نظرم گفتن حقیقت شروع خوبی باشه.
خب، اگه قرار باشه ناپدید بشه
بهتره اینم بدونه، مگه نه؟
ناپدید بشه؟
قرار نیست با گروه Spree همیشه در حال فرار باشه.
- نمیتونه بره پیش ارتش. - باید نگران کاماریا باشه،
نه سربازی اجباری.
موضوع من یا تو نیستیم.
موضوع اونه.
فراری ها میتونن مراقبش باشن، درست همونطور که مراقب من بودن
تا وقتی که اونقدی بزرگ بشه که خودش انتخاب کنه چی میخواد.
سیستم فرزندخوندگی به من که خوب رسید.
و الان از کجا سر در اوردی؟
این بیرون با من، یه تروریست.
موقع مراسم توی مرکز خرید بهت توجه کردم.
تو آدمی که یه سال پیش بودی، نیستی.
پس چرا موقع کشتن شین میخندیدم؟
شین رو کشتی؟
بهم بگو بخاطر بلایی که سر تیفانی اورده بود، لیاقتش رو نداشت؟
و تو چه بلایی سر بریانا اوردی
وقتی پدرش رو ازش گرفتی؟
نباید صدامون رو بشنوه که داریم اینطور دعوا میکنیم.
بریم یکم شکلات داغ بخوریم.
- خدافظ بابا. - روز خوبی داشته باشید!
تالی، میشه فقط آروم بشینیم؟ این اولین مرخصیمون هست.
و توی یه چشم بهم زدن تموم میشه.
برای همین باید راجع به مادرت باهاش حرف بزنی.
فقط...
دلم نمیخواد ناراحتش کنم.
اون کسی نیست که ناراحت میشه.
خب پس بگو چطور نباید بخاطر اتفاقات سوون ناراحت نباشم.
روحی که تو احضار کردی یه غریبه بود و خیلی زود اومد،
و من تمام شب منتظر مادرم بودم، و اون نیومد.
دلش نمیخواد تنهایی این مساله رو پشت سر بزاری.
آره، پس میرم ازش میپرسم، میگم بابا
میدونی چرا مامان برای بار دوم منو ترک کرده؟
میگم، اون ماشین رو میشناسی؟
بیرون سالن غذاخوری هم بودن.
آره، همینطور توی مسیرمون به شهر.
این یه اخطار بود.
میشناسمت.
ارتشی هستی؟!
وایستا ببینم، اون دوتای دیگه کجا رفتن؟
بهمون دستور دادن که مراقب
خانم منحصر به فرد باشیم.
اما تو رو از دوره آموزشی یادم میاد.
تو خود دردسری سرباز.
No comments yet. Be the first to leave one.