The first 192 lines.
دفتر تحقیقات ماورا طبیعی موهیو و روجی
ایستگاه ناناگاسه اونسنمایی
ناناگاسه اونسنمایی
! ! !چشمه های آب گرم! چشمه های آب گرم!یوهو
این یه سفر کاریه اون برای چی اینجاست؟
خب برای شادی بیشتر، نه؟
مسافرخانه ناناگاسه
ایناینجا
موضوع ششم پروانهی شب
یوناتنیساما؟
اوه، بله استاد الان در جلو هستن
شما از طرفداران استاد هستید؟
نه، راستش، از ما خواستن که کاری برای ایشون انجام بدیم
خداروشکر آدمای اینجا عادی هستند
خب، چطوره یه سری به چشمه آب گرم بزنید و منتظر بمونید؟
!آره
تو
برای چشمه آب گرم اومدی اینجا، مگه نه؟
حس خوبی داره مگه نه، موهیو؟
خیلی خوشحالم که اینجاییم
آبِ سمت تو چطوره؟
واقعاً عالیه
بله، اون ممکنه واقعاً عالی باشه
چند سالشه، کنجکاوم بدونم؟
از درخشش پوستش میتونم بگم که، اواسط نوجوانیه
استخوان ترقوه ناقصش نشون میده که هنوز خیلی مونده که یه زن کامل بشه
اما این سینه های رشد کرده کاملا فریبنده هستن
میدونم، خب؟
شونه هام اخیرا خیلی سفت شدند
صبرکن
!چیکار میکنی؟
!ای مردک هیز
ناناچان، الان فرصتشو داری که
!روجیکون، پسرک هیز
نه، من
!دید زدن؟ قطعا نه
!اون صرفا یه رصد کردن بود
!سریع منو باز کنید، احمقای خشن
اون آدم عجیبِ هیز استاده
!ها؟
پس شما اون افراد قانون گذار جادویی هستید که !دنبالشون فرستادم
بذارید خودمو معرفی کنم
من یونتانی ابیوکی هستم، نویسنده
شاهکارِ من
شاهکار
کتابِ درونِ عشقـه
درون عشق
یونتانی؟
یجورایی مشکوک میزنه
صبر کن، منظورت اینه
پروانهی شب
نویسنده پرفروش ترین کتاب حال حاضر پروانهی شب هستی؟
دقیقا
!شوخی میکنی
پروانهی شب ="16"(جلد 1) یونتانی ابیوکی
پروانهی شب ="16"(جلد 2) یونتانی ابیوکی
فکرشم نمیکردم که نویسندهی همچین کار مشهوری
!یه آدم عجیب هیز و چشم چرون باشه
اون معروفه؟
!اسمشو نشنیدید؟
اون نویسنده رمان حماسی عاشقانه دیوانه وار !پروانهی شبه
!!برای چاپ مجدد
رمان پرفروش بزرگ، اکنون در فروشگاههای سراسر کشور !
فروش بیشتر از 2میلیون جلد !
!!ساخت فیلمی اقباسی از روی رمان
یونتانی ابیوکی پروانهی شب بخش اول و دوم
مجموعه هنوز کامل نشده
اما ترسیم اون از دوران میجی خیلی واقعیه
و بالاتر ازون، دردو رنج عشق درک نشده
!پروانهی شب کارِ من نیست
ها؟
اگر بخوام دقیق بگم، ساختهی روی دیگری از منه
منظورت چیه؟
مسافرخانه ناناگاسه
من به مدت شش ماهه که در مسافرخانه هستم
مسافرخانه ناناگاسه
و وقتی شب فرا میرسه من همیشه خودمو درحال نوشتن دستنویس ها پیدا میکنم
اولش فکر میکردم اشتباه میکنم
نویسنده ها در مواجهه با زمان تجربه افت حافظه رو دارن
ولی هر روزی که میگذشت، بیشتر و بیشتر به تعداد صفحاتی که مینوشتم اضافه میشد
تمامش چیزایی بود که من حتی بهش فکر هم نکرده بودم
و داستان هایی که هیچوقت نشنیده بودم
پروانهی شب
و محصولش شد پروانهی شب
الان دیگه مطمئنم که
باید توسط یه روح تسخیر شدهام
!عمرا
!چی میگی؟
!داری میگی حرفمو باور نمیکنی؟
منکه اثری از تسخیر نمیبینم
خب منظورم اینه که
داره مینویسه
باورم نمیشه اینهمه غذا خورده باشه
این ایده استاد یونتانی بود
عه؟ فکر کنم روی خوبشو داشته
بعد از این همه غذا خوردن خوابم گرفته
میرم اتاق بغل میخوابم اگر اتفاقی افتاد بیدارم کنید
من این ظروف برمیگردونم
کمک میخوای؟
مشکلی نیست
سریع برمیگردم فقط حواست به اون باشه، خب؟
اگه واقعا یونتانیسان تسخیر شده باشه چی؟
یه روح محدود اینجاست
بابت غذا ممنون
اوه، ممنون که ظروف رو آوردی
شب بخیر
آو، دختره امروز اینجا نیست
داره خوابم میگیره
!ناناچان تو خطره
مشکلی پیش اومده؟
اون رفته
این یعنی
اگر تو واقعا ناناچان باشی
!ببخشید
!طلسم اتصال سحر و جادو
!تو یه متوسط هستی؟
طلسم کار نکرد؟
اون
!میدونستم
فکر میکنم یه روح محدوده
حدس من اینه که اون خودشو جای تو جا میزده
!چی میگی؟
!منو ببخشید
صبر کن، اون واقعا یه روحه؟
!موهیوسان بلند شو
!ناناچان
اینجا چه خبره؟
!موهیوسان بیدار نمیشه
خیلی خوشحالم که اون سالمه
ازین فرصتی که دادید بسیار سپاس گزارم
لطفا منو بخاطر بی ادبی که کردم ببخشید
با خودم گفتم اگر بترسونمش، اون ازونجا میره
روح هایی که زیاد حرف میزنن خیلی خطرناک هستند
و به شما، یونتانیدونو واقعا نمیدونم چی بگم
ولی اگر اون به اندازه کافی حافظه داشته باشه که کل رمان رو بنویسه
فقط کی میتونه
! !کافیه! فقط اسمتو بهم بگو
!داری بی ادبی میکنی
ببخشید
اسم من هیراتا زانزتسو هست
قصهی هیراتا زانزتسو
من در عصرِ میجی به دنیا اومدم
ولی من هرگز کاری جز الافی و حرف زدن روزانه با رفیقام نداشتم
من یه نویسنده درجه 3 بودم
قبل ازینکه بتونم حتی چیز ارزشمندی بنویسم
بیماری سل گرفتم که در آن زمان قابل شناسایی نبود
بیماری سل
من به دنبال چشمه های آب گرم رفتم که گفته میشد میتونه طول عمر یه نفرو افزایش بده
چشمه های آب گرم ناناگاسه
و من در ناناگاسه برای تسکین دردم در حمام ساکن شدم
استراحتگاه چشمه آب گرم
چشمه های آب گرم ناناگاسه عصر میجی
خودمو یه نویسنده معرفی کردم
ولی هیچ دستنوشتهای نداشتم و بخاطرش به خودم لعنت میفرستادم
حتی به فکر خودکشی هم افتادم
"من هیچی ندارم"
و بعد، اون دختر نجاتم داد
یوری
اسمش یوری بود
یک عشق نهایی در استرحتگاه چشمهی آب گرم بود
اون هم بیماری سل داشت
عشقمون کوتاه، اما بسیار جانسوز بود
و خیل زود تموم شد
بعد از فوت شدن یوری در غم و اندوه بزرگی گم شدم
به شدت میخواستم خاطرات زیبای ما برای نسل های آینده هم باقی بمونه
و این تمام فکر و ذکرم بود
منو هل داد به سمت نوشتن
پروانهی شب
ولی
!بعدش خودتم مُردی، آره؟
تمام این داستان تو رمان پروانهی شب هست !
پروانهی شب ="18" ( 1) یونتانی ابیوکی
پس این یه مجموعه از شرح حال خودته؟
همونطور که میتونید تصور کنید
بالاخره یه روزی از پا دراومدم
ولی نمیتونستم به خودم اجازه بدم بمیرم
پس من تو این مسافرخانه موندگار شدم
جایی که دنبال بهترین گزینه مناسب برای نوشتن و تموم کردن پروانهی شب برای خودم بودم
ناناگاسه
زمان در من جریان داشت
ناناگاسه
ناناگاسه
تا اینکه یونتانی دونو پیداش شد
اون پیر بود
! !فایده نداره! به درد نمیخوره
اما تمایل زیاد او برای نوشتن منو درون خودش فرو برد
میدونستم که اون منو درک میکنه
برای اجتناب از سو ظن افراد مسافرخانه
شب ها خودم رو جای اون جا میزدم
و به نوشتن ادامه میدادم
نمیتونم تصورشم بکنم که با رفتارم چقدر به شما بی احترامی کردم
ولی
No comments yet. Be the first to leave one.