The first 200 lines.
من یه روزنامه نگارم روبرت،من به تو اطمینان میدم
من علاقه خیلی کمی به پرواز خیال تو دارم
تو،دنیل دیفو یه نویسنده ای
... این سرنوشت توه بعنوان
این داستان جالب توجه ...مرد بوجود بیاد
...یه داستان درباره تلاش سخت
دوستی فوق العاده ... و عشق پایدار
در تمام جهان
خوب بود،خوب بود
پر از زندگی،مرگ،اشتیاق
تو واقعا میتونی ...انتشار رو ول کنی
برای این صحنه،آقا
...به من بگو،بهرحال
این داستان خوب ...چه رابطه ای داره
با یه کاتب بی خاصیت مثل من؟
...چون،دنیل
چون تو کاتب بی مصرف مورد علاقه منی
و این چیه؟
یه کشف جدید مسافرتی از رابینسون کروزوهه
پس این افسانه که به من گفتی واقعیه؟
همه کلمات اون
یه سخنرانی درباره یه مسافرت از یک ملوان خودسر
این دفتر رو بخون،دنیل
من مطمئن ام،آقا ...شما بهش علاقه پیدا میکنید
توی داستان اون باید بگه
و بعد ...داستان من شروع میشه
مثل خیلی از داستان های دیگه با یه زن
برای مدت زیادی که من ...میتونم بیاد بیارم
ماری مک گریگور تصمیم گرفته بودیم که ازدواج کنیم
هرچند،خانواده مک گریگور ...از نطر موفقیت رشد کرده بودن
همونطور که شانس خانواده کروزوهه رفته رفته کمتر میشد
از اینرو،زنی که من ...واقعا دوستش داشتم
مقابل میلش ...خودشو نامزد شده دید با
با دوست عزیزم پاتریک کونور
اگرچه پاتریک از ...عهد مادام العمر ما خبر داشت
اون جدایی ماری رو قبول نکرد
من میخوام که این راه تموم نشه،پاتریک
چطور،پس؟
نامزدی رو بهم بزنم و باعث خفت خانوادم بشم؟
!پاتریک
ما قبلا دوست بودیم
برای هر کاری این کار رو میکردیم؟
ما قبلا دوست بودیم،کروزوهه
اما دیگه دوست نیستیم
پس باید بجنگیم
اون زن ن میشه،رابین
این رو خدا خواسته
میدونی من و ماری از وقتی که بچه بودیم همدیگه رو دوس داشتیم
!پاتریک
این نبرد تو نیست،جیمز
تو شبیه برادرت هات نیستی،پاتریک
شبیه برادرات نباش
شما هیجوقت با !هم نخواهید بود
!پاتریک
نه! نه نه
خدای عزیز،منو ببخش
اون مرده،آقا
قاتل
سوار اسبت شو،آقا
من نمیرم
!الان برو،آقا
!آقا
اه
البته که اون میدونه که من دوسش نداشتم
به اون زیاد گفتم
اون نبرد رو انتخاب کرد
شما دوتا نبرد رو انتخاب کردید،رابین
چی داری میگی،ماری؟
باور میکنی که من مایلم که دوستمو بکشم؟
من ازش دور شدم
تو مبارزه اونو قبول کردی
یه مرد عاقل چیزی بهتر از جنگیدن میدونه،ها؟
برادرهای اون دنبال انتقام ان
اه،اونا قبلا هم داشتن
اون دوست من بود،ماری
...من هیچوقت دوست نداشتم
چه سرنوشت وحشتناکی برای پاتریک
تو باید الان بری
بیشتر از این برای تو امن نیست
اون برای من امن میشه،ماری؟
زمان این زخم رو خوب میکنه،رابین
من به خانواده پاتریک توضیح میدم
اونا میفهمن
با درشکه چی برو
میتونی به اون اعتماد کنی
اون تو رو به ...ادینبرگ میبره
و یه اجازه عبور امن برات سازماندهی میکنه
با تجربه هات عاقلانه برگرد
توی یه سال...من برمیگردم
بعد ما باید عروسی کنیم
...اگه 13 ماه باشه،رابین
اجازه دارم که با یه نفر دیگه ازدواج کنم؟
دوست دارم
من همیشه تو رو قبل از خودم میبینم
یک سال
نه بیشتر
پس من به ...دریا ها رفتم
یه جایی که من میدونستم که امنه
برای چندین ماه ما روی اقیانوس های بزرگ جهان سفر کردیم
ما توی جزیره های معطر ...اسرار آمیز لنگر انداختیم
زیر تقاطع جنوبی
...ما با پری های دریایی شنا کردیم
و ما بارهای ...شگفت انگیزی رو حمل میکردیم
از ادویه ها و ابریشم, اسب و درخت
...وحتی یکبار
ما باری از آدم های برده رو حمل کردیم
مشیت الهی حکم کرده بود ...که من یه مرد بدون سرزمین باشم
اما من هنوز بدون هدف نبودم
هرچند من قبلا توی ...ارتش سلطنتی خدمت کرده بودم
اون خیلی ادبی و علمی بود ...پیش زمینه
و اطلاعات من ...درباره تاریخ
باعث شده بود که کاپیتان ...کشتی من رو ببینه
برای نوشتن شرح سفرمون بصورت کامل
بیا تو
کاپیتان سلام رسوند آقای کروزوهه
ممنون.در رو ببند
هرچند مرگ پاتریک ...باعث تبعید من شده بود
فکر کردن به ماری ...اندیشه من شده بود
که من به محض برگشتم ...دست اونو برای ازدواج میگیرم
اینه که روح منو برای ادامه دادن به سفرمون قوی میکنه
اطاعت میشه،آقا
کشتی کوچولو ما ...دیدار کرد با
هواهای بد و دریاهای بلند روی سه اقیانوس
گاهی وقتا طوفان ها ...یک هفته یا بیشتر طول میکشیدن
اما من رشد کردم ...حتی مطمئن تر شدم
به مهارت کاپیتان و خدمه کشتی اش
شما هم اون ساحل رو میبینید؟
پیش بسوی جلو
بسوی اون برگرد،اقا
دور هم جمع شید دور هم جمع شید
افراد انتهای کشتی اطاعت کنن
!دریچه ها رو بپوشونید
!دریچه ها رو بپوشونید
اطاعت میشه،قربان
!بیا اینجا
!اوه
!اوه،خدایا
!اووه
!اوه،خدایا
!برو بیرون
!بچرخونش !بچرخونش
!اه،اه
!دست منو بگیر
!احمق نباش آقا !دست منو بگیر
!الا به من بدش !دستتو به من بده
!مایکی،کمکم کن
!آه
!وایی
آه
آه
آه
وقتی که من ...اولین قدم هامو برداشتم
...توی اون سرزمین ناشناس
یه ترس بر من غلبه شد
من شروع کردم که حقیقت رو بفهمم که چقدر شرایط من وحشتناک بود
!سلام
!سلام
!نه
وقتی که همراه های بیچاره ...من دراز کشیده بودن برای استراحت
اعتراف میکنم که افکارم برای شخص خودم بود
من نمیدنستم که توی ...چه سرزمینی بودم
توی چه کشوری ...میون چه ملتی
اینکه آیا من میتونستم ...یه شب رو تنهایی اینجا تحمل کنم
...چه برسه به یک هفته
یا یه ماه
من شب اول رو گذروندم ...بدون جرئت فکر کردن به
اینکه چه خطراتی ...ممکنه بسوی من بیان
...و بیخوابی برای فکر کردن
چطور ممکنه من سپری کنم ...فردا
بدون غذا و سلاح یا گروه انسانی
اما همونطور که خورشید طلوع میکرد ...روح من هم همینطور
اونموقمع بود که ...لاشه ی کشتی مون رو دیدم
جایی که اون بدام افتاده بود روی تپه جایی که اون غرق شده بود
ممکن بود اونجا بتونم غذا یا نوشیدنی برای معاشم چیدا کنم
و این به من امید تازه داد
اووه
سلام؟
کسی اینجاست؟
من کشتی رو پیدا کردم ...که توی جزیره خوابیده بود
که فقط نصف اون با آب پر شده بود
...قسمت های بعدی خشک بودن
و من اونجا باروت و ...سلاح پیدا کردم
و توشه
من صندوق نجار رو پیدا کردم
یه آدم با شخصیت میشم ...یه خورده تجربه داشتم
با ابزار تجارت
با اینحال ...پس من اونجا تصمیم گرفتم
که من یاد گرفتم
...کشتی تنها قایقه
اون به وسیله طوفان ...بسرعت به قطعات کوچیک تبدیل شده بود
اما من یه قسمت از یه عرشه بالایی رو پیدا کردم
از اون بعنوان یه قایق موقت استفاده کردم
ممنونم از جریان آب ...ویه نسیم ملایم
مهارت من،منو یکراست به ساحل برد
من احساس ...غرور کردم
برای پیروزی ام...تا این حد
پس فکر کردم که شانس زیاد شده بود
توشه من برای یک ماه ...یا بیشتر کافی بود
ابزار و چوب خوب ...حتی یه گروه خوب
با سگ پیر کاپیتان اسکیپر
No comments yet. Be the first to leave one.