The first 163 lines.
میدونم داری به چی فکر میکنی
یه سوارِ تنها
یه دنیای ویرانشهر
سرزمینی که به فنا رفته
چی شد که این دنیا اینقدر دربوداغون شد؟
خب، همهچیز از ۵۰۰ سال پیش شروع شد
کوماندرا
این چیزیه که قدیما بودیم
وقتی سرزمینمون یکپارچه بود
و در کنار هم با صلح و صفا زندگی میکردیم
اژدهاها
موجودات جادویی که برامون
آب و بارون و آرامش میآوردن
اونجا بهشت بود
اما بعد، "درونها" (Druun) اومدن
یه طاعونِ بیعقل که مثل آتیش به جون همه افتاد
با بلعیدنِ زندگی، تعدادشون زیاد میشد
و به هر کسی دست میزدن، سنگش میکردن
اژدهاها تا جایی که میتونستن برامون جنگیدن
اما کافی نبود
اونجا بود که "سیسوداتویِ" بزرگ
آخرین اژدها
تمام جادوش رو توی یه جواهر جمع کرد و
درونها رو با یه ضربه از بین برد
همه اونایی که سنگ شده بودن، برگشتن
به جز اژدهاها
تمام چیزی که از سیسو موند، جواهرش بود
این باید یه لحظه الهامبخشِ بزرگ میشد
که توش بشریت به خاطر فداکاری اون با هم متحد بشن
اما در عوض، آدمها طبق معمولِ آدم بودنشون
همهشون برای به دست آوردنِ
آخرین باقیمونده از جادوی اژدها با هم جنگیدن
مرزها کشیده شدن و کوماندرا تیکه تیکه شد
همهمون با هم دشمن شدیم و جواهر هم باید مخفی میشد
اما دنیا اینطوری از هم نپاشید
این اتفاق واقعاً تا ۵۰۰ سال بعد نیفتاد
یعنی وقتی که من وارد داستان شدم
هوم
هاه
انگار یکی خواسته زرنگی کنه
خیلهخب توکتوک
بیا بهشون نشون بدیم زرنگیِ واقعی یعنی چی
رایای جوان: توکتوک
بدو
تمرکز کن
ممنون
ایول رفیق، عالی بود. بزن قدش
گرفتمت
اوه
یه لحظه صبر کن
زیادی آسون به نظر میاد
رئیس بنجا
میدونم وظیفته که جلوم رو بگیری
اما نمیتونی
بنجا: شجاعت رو با مهارت اشتباه نگیر، کوچولو
بهت قول میدم پات رو
به دایره داخلیِ جواهر اژدها نمیذاری
حتی یه انگشتت هم بهش نمیرسه
شاید بهتر باشه اون شمشیر رو بکشی بیرون
لازمش داری
بنجا: امروز نه
بنجا: دیدی
همونطور که گفتم، حتی یه قدم هم توی دایره داخلی نذاشتی
باختی، رایا
واقعاً؟
رایا
احتمالا باید میگفتم دو تا پا
هی، خودت رو زیاد ناراحت نکن، رئیس بنجا
تو تمام تلاشت رو کردی
ناراحت نمیشم
در ضمن، برای تو یا "پدر" هستم یا "با"
کارت عالی بود، قطره شبنمِ من. از امتحان قبول شدی
(نفس کِشیدنِ رایای جوان از سر تعجب)
واو. (میخندد)
روحِ سیسو
برای نسلها، خانواده ما قسم خورده که از این جواهر محافظت کنه
امروز، تو هم به این میراث ملحق میشی
رایا، شاهزادهی سرزمینِ قلب، دختر من
تو حالا نگهبانِ جواهر اژدها هستی
مرد: اوه. آه
خب، مثل اینکه یکی خیلی هیجانزدهست
رایای جوان: معلومه که هستم
منظورم اینه که هر کسی بخواد جواهر اژدها رو بدزده
حالا باید با خشمِ
دو تا از خفنترین شمشیرزنهای کلِ این سرزمین روبهرو بشه
خوشحالم که احساس آمادگی میکنی، شبنمِ من
چون باید یه چیز مهمی بهت بگم
بقیه سرزمینها، همین الان که داریم حرف میزنیم، دارن مییان اینجا
دارن مییان؟ اوه... (صدای جیرجیر توکتوک)
خیلهخب
باشه، نه، ما میتونیم. من حاضرم
دقیقاً میدونم چطوری باید جلوشون رو بگیریم
واقعاً؟ بهم بگو از بقیه سرزمینها چی میدونی
اول... "تِیل" (دم)
یه کویرِ داغ با مزدورهای موذی
که کثیف میجنگن
دوم، "تالون" (پنجه)
یه بازارِ شناور که به معاملههای سریعش معروفه
و جنگجوهایی که دستشون از اون هم سریعتره
سوم، "سپاین" (ستون فقرات)
یه جنگلِ خیزرانِ یخزده
که سربازهای خیلی تنومندی ازش محافظت میکنن
با تبرهای غولپیکرشون
رایای جوان: چهارم، "فَنگ" (نیش). سرسختترین دشمنمون
ملتی که آدمکشهای عصبانی ازش دفاع میکنن
با گربههایی که از خودشون هم عصبانیترن
(فریاد توکتوک)
خیلهخب
پس به تیرکمون و منجنیق نیاز داریم و
اوه! منجنیقهای آتیشی چطوره؟
یا، نظرت چیه با خمیرِ میگو از "تِیل"
علفِ لیمو از "تالون"، جوونهی خیزران از "سپاین"
فلفل از "فَنگ" و شکرِ نخل از "قلب"؟
قراره مسمومشون کنیم؟
نه، قرار نیست مسمومشون کنیم
و قرار هم نیست باهاشون بجنگیم
قراره باهاشون غذا بخوریم
چی، چی؟ من دعوتشون کردم
اما اونا دشمنهای مان
اونا فقط به این خاطر دشمن مان
چون فکر میکنن جواهر اژدها
با جادو برامون رفاه و ثروت میاره
این مسخرهست. جواهر که همچین کاری نمیکنه
اونا فرض میکنن که میکنه
درست مثل ما که درباره اونا یه سری فرضها داریم
رایا، یه دلیلی داره که اسم هر سرزمین
از روی یه بخش از بدن اژدها برداشته شده
ما قدیما متحد بودیم. در کنار هم، مثلِ یک تن
کوماندرا
اینا دیگه مالِ عهدِ بوقه، با (بابا)
اما مجبور نیست که اینطوری بمونه
گوش کن، اگه دست از این کار برنداریم
و یاد نگیریم که دوباره به هم اعتماد کنیم
فقط بحثِ زمانه
تا اینکه همدیگه رو تیکه پاره کنیم
این اون دنیایی نیست که دلم میخواد توش زندگی کنی
من باور دارم که میتونیم دوباره کوماندرا بشیم
اما یکی باید قدم اول رو برداره
بهم اعتماد کن
اوضاع یکم متشنجه، با
نگران نباش، با یه جوک شروع میکنم
لطفاً این کار رو نکن
شوخی کردم، شوخی کردم
مردمِ تِیل، تالون
سپاین، و فَنگ
به "قلب" خوش اومدین
برای مدتی طولانی ما با هم دشمن بودیم
اما امروز یه روزِ جدیده
امروز، میتونیم دوباره کوماندرا بشیم
سخنرانیِ قشنگی بود، رئیس بنجا
اما واقعاً واسه چی ما رو کشوندی اینجا؟
نکنه میخوای غارتمون کنی؟
اون اصلاً چرا باید بخواد ما رو غارت کنه؟
سرزمینِ قلب همین الانش همهچیز داره
اوه، وقتی قدرتمندترین سلاحِ کلِ سرزمینها دستته
خیلی راحته که درباره کوماندرا دادِ سخن بدی
بنجا: جواهر یه سلاح نیست. یه یادگارِ مقدسه
رئیس سپاین: کوماندرا! کوماندرا یه جوکه
رئیس تِیل: اون ما رو این همه راه کشونده اینجا
که برامون قصهی پریان تعریف کنه
رئیس سپاین: این کار بیفایدهست
من یه چیزی میخوام بگم
کی گشنهشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.