The first 191 lines.
Escanor Sama
&
HodaArian
بابا نباید تکون بخوری! میمیری ها!
وایستا! راه نرو بابا جان!
پزشکا گفتن نباید راه بری.
گل بگیرین بابا! اگه بکِشینم، منم بیشتر زور میزنم بعد احتمال مُردنم بیشتر میشه!
اصلاً مخت رو به کار انداختی که این حرف رو زدی؟
الان جایی رفتن که فایده نداره!
نشنیدی سِرو چی گفت؟!
تعریف میکنیم، پس آروم باش گوش کن.
تودوروکی سوخته...
آیزاوا سنسه هم شدید مجروح شده...
ولی زندهن.
بقیه هم همه به هوش اومدهن...
ولی میگن هشیاری میدوریا برنگشته.
اون لاشی...
اگه بمیره ها، میکشمش.
زنده
آتش در پالایشگاه
چند تن از کارگران در آتش گیر افتادهاند
دیگه جای نگرانی نیست.
میدونین چرا؟
خبر فوری
نجات کارگران
آلمایت آمده
چون من اینجام.
خبر فوری
نجات کارگران
آلمایت آمده
زنده
حضور تبهکاران در شهر
مشت شیدافشان...
فوران سوزان!
باختی چون با من در افتادی.
خبر فوری
سختبنیاد به یک چشم بر هم زدن، تبهکاری را شکست داد
قهرمانها همیشه...
توی تلویزیون بودن.
با خودم فکر میکردم فرای واقعیتن.
فکر میکردم مثل موجودات خیالی توی خوابهامن.
کیگو!
رفتی شهر سیِ چی؟
فکر کردی بری من نمیفهمم؟ پسرهی چشمسفید!
رفتی اونجا سی چی؟ هان؟
رفتی منو بفروشی، آره؟!
منو لو دادی؟!
خیال کردی نمیفهمم؟!
بالهام به شور افتاده بودن...
پیش خودم گفتم شاید توی شهر خبری شده باشه...
ولی بعد یهو شورشون خوابید منم کاری نکردم و برگشتم خونه.
کسی منو ندید.
دروغ نگو!
نه میری کسی رو میبینی، نه از خونه پات رو میذاری بیرون و نه کاری میکنی!
حالیت شد...
تلویزیون روشن نمیشه.
به درک که روشن نمیشه!
از زیرش در نرو، یه کاری بکن، خب؟
خودت یه تکونی بخور و برو کار کن!
گویا پدرم خیلی قبلاً یکی رو بهخاطر پول کمی کشته بود.
اون همینطور فرار میکرد و مامانم هم قایمش میکرد.
و بعدش من به دنیا اومدم.
تکون بخور.
مگه هزار بار بهت نگفتم
پشتت رو به من نکنی، هان؟!
ببخشید.
نباس روی کوسهی تومی حساب باز میکردم...
نچ، اگه حامله نمیشد...
اگه این بچه به دنیا نمیومد...
من هنوز آزاد بودم.
از زیرش در نرو، خب؟
چون هم مامانم و هم بابام آدمهای داغونی بودن...
به این امید وضعیت رو تحمل میکردم که مثل اونا نشم.
میگفتم اگه تحمل کنم...
زمان که بگذره...
حتماً...
بابات رو گرفتن...
هان؟
حالا ما چیکار کنیم کیگو؟
یه ماشین دزدید که فرار کنه...
ولی گرفتنش...
سختبنیاد گرفتش.
سختبنیاد...
تو اون لحظه همهی آرزوها به حقیقت پیوستن.
کسی که تا اون موقع فقط توی تلویزیون دیده بودمش...
اون قهرمان... واقعاً وجود داشت.
باید فرار کنیم... پلیس داره میاد...
ما رو هم میگیره...
زیاد توی شوک نموند.
از ترس مجازات مخفیکردن پدرم...
دستم رو گرفت و همون روز با هم از خونه زدیم بیرون.
ولی مامانم بلد نبود پول در بیاره.
بیا بریم پیش پلیس.
من سعی کردم کار درست رو بکنم.
کیگو، کار ندارم چیکار میخوای بکنی برو واسهمون یه پولی در بیار.
بچهی باباتی دیگه.
اصلاً واسه چی به دنیا اومدی؟
اون بالها رو واسه چی داری پس؟
بجنب دیگه!
اگه از بالهای شوریده استفاده میکردم، قشنگ کاری که مامانم میخواست، میکردم.
ولی نمیخواستم...
شما تاکامی تومیه سان هستین و ایشون هم پسرتونن، درسته؟
این بچه استعدادی ذاتی داره.
باید قهرمان بشه.
اگه پیشنهادی که پیشتر باهاتون مطرح کردیم، بپذیرین...
خانوادهتون رو کامل حمایت میکنیم.
خانوادهمون رو؟
یه جوری میگین انگار کس دیگهای هم هست.
بله، بخشی از اون حمایتی که میگیم...
اینه که ارتباطی رو که با تاکامی داشتین از پروندهتون پاک میکنیم و شما میتونین زندگی نویی رو شروع کنین.
کیگو کون...
از امروز دیگه این اسم رو میندازی دور.
اینجا تحت آموزشهایی میری که تو رو به قهرمانی شاخص بدل میکنه.
تمرینهای پیشِ رو سختن. مشکلی با این مسئله نداری؟
یعنی من...
قهرمانی میشم که آدمبدا رو ناکار میکنه؟ مثل سختبنیاد میشم؟
یعنی منم دنیا رو برای همه جای بهتری میکنم...
مثل کاری که سختبنیاد کرد و منو نجات داد؟
شاهین! شاهین!
قهرمان حرفهای
قهرمان حرفهای
شاهین
کوسه:
کوسه:
بالهای شوریده
خب، خدا رو شکر.
قهرمان حرفهای
قهرمان حرفهای
جینپوش شایسته
کوسه:
کوسه:
الیافافزاری
نمیدونستم خوابی یا مُردی.
الانه که برسیم.
شرمنده، فقط من بودم که فرصت کرد چرتی بزنه.
ولی جدی...
بدون فناوری پزشکیِ پایگاه مرکزی...
هنوز داشتی با مرگ دستوپنجه نرم میکردی.
من هم زیر جراحیای نمیرفتم که برم توی وضعیت مرگ موقت...
فکری که به خاطر نوموها جرقهش زده شد.
به خاطر اون قضیه، بدنم مثل یه پارچهی مندرس، شرحهشرحهست.
شرمنده.
من بودم که به کمیتهی ایمنی گفتم...
لیگ تبهکاران با حقههای آبکی مجاب نمیشن.
چون یکی رو پشت پرده داشتن که میتونست نومو بسازه...
جراحی موفق بود.
تو همون وضعیت بدنت رو آوردم دابی ببینه.
حتی داد واسه کالبدشکافی
ولی نگاه کردن دیدن بدن خودته برای همین بدون مشکل این مرحله رو رد کردیم.
دابی باورش شد که مُردی، برای همین...
برای همین گفت کمک میکنه بدنت رو سالم نگه دارن
تا هر وقت لازم شد، تو یه جای دیگه ازش استفاده کنن.
اینجوری بود که بدنت رو توی یکی از ساختمونهاشون نگه داشتن.
البته، وقتی فکر کردم زمان مناسبش رسیده، یواشکی احیات کردم.
سفت بچسب!
چی شد؟
بلبشو راه افتاده.
خوش آمدید
وقت انقلابه!
خدای شکم
ویژهی سرآشپز، مرغ سوخاری صد گرمی/۱۰۸ ین
من، خدای شکم، این منطقهی تجاری رو غُرُق میکنم!
بافت روشن!
پرتاب بافت!
خداحافظ خدای شکم!
زرقوبرق فراوان
سروصدای دستگیری ایشون رو به وضعیت من ببخشید.
ممنونم، نجاتمون دادی!
جینپوش شایسته!
الحق که قهرمان شماره سه بودن برازندهته!
پلیس و قهرمانهای کشیک این محدوده کجان؟
نمیان.
پلیس که درگیر تبهکارهاییه که از زندان فرار کردن.
قهرمانها هم تا دیدن مردم شروع کردن به نقدشون...
دفترهاشون رو بستن و رفتن.
قهرمانها...
کی به اونا نیاز داره؟
خیلی خب. پس من چند تا از دستیارهام رو راهی اینجا میکنم.
اینجا هم؟
بیاعتمادی به قهرمانها، داره روزبهروز بدتر هم میشه.
کدومه؟
اون عقبی.
قبل از خوبشدن و برگشت به انظار عموم باید یه چیزی رو بررسی کنم.
یوکای
بیخبر رفته؟
«کیگو جان...
ببخشید. یه آدم ترسناک اومد خونه...
بعد تهدیدم کرد و گفت «جیک و پوک خانوادهت رو بگو ببینم.»
منم آخرش ماجرای تو و پدرت رو گفتم.
واقعاً شرمندهم.
نمیخوام بیشتر از این برات دردسر درست کنم. برای همین از این خونه میرم.
No comments yet. Be the first to leave one.