The first 200 lines.
زمان جدايي باد از پرواز بود.
و من به نرمي او را درک کردم.
چرا بايد ماند، چرا بايد ماند.
ولي او رفته است و این تمام آن چيزي که من ميتوانم بگويم،
تمام آن چيزي که من ميتوانم بگويم،
ولی او رفته است و این تمام آن چيزي که من ميتوانم
بگويم، تمام چيزي که من ميتوانم بگويم...زمان.
من اعتقاد دارم، اعتقاد دارم، اعتقاد دارم
به عشق،
همينطور که پلک روي هم گذاشتي به بالا نگاه کن،
حالا يه نفس عميق بکش و نگه دار،
نگه دار، نگه دار، آماده سه، بده بيرون،
بذار چشمات آروم باشن، و بدنت شل باشه.
تصور کن که شناور ميشي، شناور ميشي وسط صندلي.
همينطور که به شناور بودن تمرکز ميکني
من دارم به بازو و دست چپت تمرکز ميکنم.
دست چپ به سمت بالا ميره، آرنج چپ خم ميشه،
ساعد تو در حالت عمود قرار ميگيره.
گاهي ممکنه حس کني، به نيروي مغناطيسي پشت دستت داري.
حالا دستت در همين حالت عمودي برات ميشه يه سيگنال،
که به وضعيت "مديتيشن" وارد بشي.
بدنت در اختيار تو هست يا نه؟
تو زنده اي يا نه؟
حالا البته اگه زنده نيستي، به سيگار کشیدن ادامه بده،
ترتيبي بده که همش با کشيدن، سوخته و تبديل به خاکستر بشه.
ولي اگه هنوز اعتقاد به زنده بودن، وجود داره،
به همين حالت شناور تمرکز کن،
و همزمان، به اين سه نکته ي انتقادي گوش کن
سيگار براي بدن تو سمه،
بايد بذاري بدنت زندگي کنه،
و تو اين احترام و مراقبت رو، به بدنت بدهکاري.
بعد با يه حس ويژه، به معنايي که ميده بازتاب نشون بده
و اينجوري خودت رو از اين وضعيت تمرکز. بيرون بکش،
چشمات رو بچرخون، و اونها رو به آرومي باز کن
و وقتي به حالت فوکوس برگشت به آرومي دستت رو مشت کن،
و همينطور که مشتت رو آروم باز ميکني
احساس و کنترل تو برميگرده. و تو ميتوني اونو حس کني.
و فرض کن يک يا دو ساعت گذشته،
و ميخواي تمرين کني. ولي تنها نیستی
اين روشيه که ميتوني اين مِتُد رو مخفي کني دوتا کار انجام بده،
اول پلک رو مي بندي بعد به بالا نگاه ميکني،
اينجوري تخم چشم پنهان ميشه.
دوم اينکه بجاي اينکه دستت اينجوري بياد بالا. بذار اينجوري بياد بالا.
با لبخندي بر روي صورتت، و قلبي براي در آغوش گرفتن،
هر کسي نياز به شادي دارد. هر کسي نياز به عشق دارد،
با يک اميد، يک آه و اشکي در چشمانت
هر کسي نياز به شادي دارد هر کسي نياز به عشق دارد،
با تمام وجودت عشق را اهداء کن
- و نتيجه ي تمام اينها - ممنون، بعدي.
در ضمن ميخوام همه بدونيد، که من بندباز هم هستم.
من زمزمه ي چوبهاي پشمي را ميشنوم
ممنون، بعدي
من ميخواهم کشتزارهاي طلايي و سبز را ببينم.
من ميخواهم چيزهايي را ببينم، که هرگز نديده ام...
- اسمت چيه؟ - "ارلين بيکر" "جيني تاين".
"ارلين بيکر"
"جيني تاين"
- چند سال دارين؟ 16، 16-
پونزده سال و نيم
ميشه خواهش کنم بريد اونجا
ايله؟
من "لين تاين" هستم. مادر "جيني تاين".
ببخشيد مزاحم شدم، از دخترها خبر دارين؟
خب "جيني" و "كورينا" امروز قرار بود برن شهر.
نه شما اشتباه ميکنيد خانم "تاين".
"كورينا" امروز نرفته شهر.
من متوجه نميشم.
خانم "ديويتو"، ميتونم با "کورينا" صحبت کنم، لطفا؟
خب، فقط اينکه.
فکر کردم شايد اون به شما نگفته رفته شهر،
یا شايد "جيني" چيزي بهش گفته باشه.
نه فکر نکنم، نه، من مطمئنم، نه، نه، اون نرفته
ممنون.
- تو امروز با " جيني تاين" حرف زدي؟ - نه.
" اريکا انرابت "
"بوني مارکوس، جسيکا هارير "
شما بايد دخترهارو توي دستشويي ديده باشين
اونا همش استفراغ ميکردن.
اونا نوشابه خوردن خيلي عصبي هستن.
اونا توي دستشويي بالا آوردن.
تو هم تماشاچي هستي؟ منم هستم.
تو حرفه اي هستي؟
نه، تو هستي؟
من نميتونم خيلي خوب بخونم.
باطراوت باران باطراوت
اوه، لعنتي
اوه، لعنتي
فکر کنم داره گريه ام ميگيره
اوه، خدايا، نه، بازم داره گريه ام ميگيره
دارم کم ميارم، بايد تاوانش رو بپردازم،
همينطور که چرخها ميچرخن، شادي از بين ميرود،
نميتونم دستام رو بلند کنم. چراکه خيلي درد داره،
و وقتي بر روي زماني که داشتم، گام برميدارم،
اينجا من فقط به انتظار مي ايستم همينجا فقط به انتظار مي ايستم،
اينجا من فقط به انتظار مي ايستم همينجا فقط به انتظار مي ايستم،
ولي اگه حتما بايد بري، من فقط ميخوام بدونم...
ببخشيد ميتونم برگردم؟
بعدي لطفا
جشن به پايان ميرسد
شب فرا ميرسد
من شروع به درخشیدن بر تو و خودم میکنم
اينجا، در زير نور ستاره.
لطفا نگو شب بخير
تا وقتی که خاطرات کودک زودرنج خود را بسازيم،
بيا کمي احساساتي باشيم،
بيا دست يکديگر را بگيريم،
بيا نقشه بکشيم.
به اين بيانديش، که چه چيزي را از دست ميدهيم زمانيکه به يکديگر بوسه نمي دهيم،
بيا کمي احساساتي باشيم،
نور چراغ را کم کنيم،
مشکلات مي آيند و ميروند.
ولي زمانيکه با يکديگر باشيم.
ميتوانيم براي هميشه با هم زندگي کنيم
براي غم و غصه وقت است. شايد فردا
ولي اکنون وقت آنست، که مرا محکم بغل کنی،
و زمانيکه من خواب مي بينم مرا ببخش که فريب ميدهم،
برای بردن عشق تو، آیا من حق دارم
که امشب عاشق تو شوم؟
پس...
بيا کمي احساساتي باشيم، بيا دست يکديگر را بگيريم،
بيا نقشه بکشيم
ولي زمانيکه با يکديگر باشيم.
ببخشيد، کلمه چي بود؟
بيا کم احساساتي باشيم.
"لين"
چرا فکر ميکني فرار کرده؟
من نميگم فرار کرده من دارم کلي ميگم.
اتاقش رو نگاه کردي؟
کي پشت خطه؟
شماره اشتباست
ميتونم صداي نفس کشيدن يه نفر رو بشنوم.
هنوز نفس ميکشه.
ميشه واضح حرف بزني؟ فقط بگو آره یا نه.
گوشي رو گذاشتن.
من در جهاني زاده شدم که
سرشار از پادشاه و ملکه مي باشد،
جايي براي رشد کردن بود،
و يکي براي بودن،
و حتي در تاريک ترين توفان ها
تو ميدانستي که خورشيد هنوز هست،
حتي اسب ها هم بال داشتند
جهاني ويژه بود.
با قلبي که از خنده بود،
و ستاره اي که ميشد لمس کرد
و رؤيايي که ميگذشت.
او در پايان هر روز
شگفتي هر شب بود.
و حتى اسب ها هم بال داشتند.
جهاني بود، که من در کودکي ميشناختم،
و اين من نيستم که تغيير کرده ام. جهان تغيير کرده،
و به گونه اي که آن را ساختيم، ميتوانيم آنگونه که بود بسازيمش
ميتوانيم بمانند گذشته بسازيمش،
آنگاه که حتي اسب ها هم بال داشتند.
- سيگار ميکشه؟ - نه
- خيلي سيگار ميکشه؟ - نه، اصلا
من در جهاني مي ميرم،
که پيش از مرگ خواهد مرد
چرا که فرشتگان وجود ندارند،
و شاهان هرگز نمي خندند،
و ميترسم که فراموش کنم باور دارم.
که آن جهان حقيقت داشت،
جايي که حتي اسب ها هم بال داشتند،
تا حالا براي تست "ديافراگم" برديش؟
نه، اون هنوز بچه ست
فکر کردم يکي داره و گم شده
ميدوني منظورم چيه؟
هنوزم تنها هستم.
و کاري بود که بايد انجام ميدادم،
ولي از آن زمان خيلي گذشته، و من به ياد ندارم چه کاري بود،
اسب ها؟
تو هم نميتوني خوب بخوني؟ منم نميتونم.
من خيلي يکنواخت ميخونم، خيلي وحشتناک.
ولي وقتي به "مايتي کوئين" برسم
خيلي خوب ميخونم.
خيلي قشنگ ميخونم.
"مايتي کوئين" کيه؟
بدجنس، وقتي بهش برسم
چيز خوبيه.
تو خوب ميخوني
کسي رو ميخواي؟
خيلي وقته قوانين فيزيکي ناشناخته مونده،
پس من يه داروي ديگه ميخوام. ميخوام سنگ بشم،
- نه تو نميتوني. - همه چي تموم شد
تموم شد، ميشنوم.
تموم نشد.
ميدونم ولي من ميخونم،
هر چي بيشتر فيلم ميبينم،
خيلي وقته قوانين فيزيکي ناشناخته مونده،
تأثيرات قانون زودگذر فيزيک. خيلي عادي شده،
تأثيرات قانون زودگذر فيزيک. خيلي عادي شده،
" لاري " خواهش ميکنم.
ميدوني من چقدر شانس دارم،
نصف شب برم دنبالش بگردم.
همينجوري توي خيابون ها سرگردون بشم؟
نميدونم از کجا شروع کنم احتمالش يک در میليون.
درست ميگم؟ احتمالش يک در میليون.
نميتونم با وجدان خودم کنار بيام
که همينجا بشينيم و کاري نکنيم.
اگه اون جايي باشه و به کمک ما نياز داشته باشه چي؟
ما نميتونيم همينطوري همينجا بشينيم.
No comments yet. Be the first to leave one.