The first 200 lines.
ترجمه از آرمینا
روشنش کن، روشنش کن.
ارادهات رو بر دریا حاکم کن.
ضربانش 145 ئه.
دو برابر تپش قلبش.
در یک سال گذشته
من مشغول مطالعهی علم افزایش طول عمر بودم.
هر کاری از دستم بر بیاد میکنم که زمان رو متوقف کنم.
اما هر کاری هم که بکنم، دیر یا زود پیری و مرگ برنده میشن.
پس چه کاری از دستم بر میاد؟
شما باید منو ببندین.
این... این توی قرارداد اولیهمون نبود.
خیلی جذابه.
بسیارخب، کریس. حالا وزنهها رو بهش میبندیم.
ظاهرا این کاریه که از دستم بر میاد.
به این لباس عجیب میگن شبیهساز پیر شدن.
توی دانشگاه ام آی تی طراحی شده،
و به طور خاص مخصوص سایز فیزیکی منه.
این طنابها حرکات من رو محدود میکنن.
و یه وزنهی پونزده کیلویی اضافه هم با خودم حمل میکنم.
و این کفشها هم به حفظ تعادلم کمک میکنن.
ای کارا رو واسه این میکنم که بتونم بفهمم
بدنم پنجاه سال دیگه چه حسی خواهد داشت.
واقعا کنجکاوم ببینم وقتی 87 سالت بشه چه شکلی میشی.
و همسرم، السا، یه خرده زیادی هیجانده است.
هی، تو از این لباس خوشت اومده، مگه نه؟ این...
- همینطوری بذارش باشه. - میتونم یه شب سر قرار بپوشمش.
" نه نه نه، لباس آتشنشانی رو نپوش.
- لباس... لباس شبیهساز پیری رو تنت کن." - دقیقا! لباس پیری رو بپوش.
برخلاف چیزی که در نظر اول به چشم میاد، دانشمندا در این زمینه
در واقع باور دارن که راه عمر طولانی و سالم،
در این نیست که در برابر پیری مقاومت کنیم،
بلکه در اینه که ازش استقبال کنیم.
قراره شنواییتو از دست بدی.
خیلی خندهدار شدی.
پس منم دارم از جنگیدن واسه جوون موندن دست میکشم، و یاد میگیرم چطور پیر بشم.
یکمی از بیناییت رو هم از دست میدی.
در ضمن این خیلی بده.
بسیارخب، کریس.
غیر قابلتحمله.
- چه حسی داری؟ - حس میکنم پیرم.
بسیارخب، ادامه میدیم،
به تمرین ادامه میدیم.
همهی چیزی که بهم گفتهان
اینه که قراره 50 سال به آینده پرواز کنم
و دو سه روز رو به شکل یک انسان در دههی هشتم زندگیش بگذرونم.
به سمت پذیرش برید، ممنون.
طراح این لباس عجیب
دکتر بی. جی. میلرئه.
یک فیزیکدان در حیطهی درمانهای تسکینی، و مشهور در سطح جهانی.
کار او اینه که قدرت شگفتانگیزی که با پذیرش مرگ و پیری
به وجود میاد رو در ما آزاد کنه.
مرگ یه وِیژگیای داره، اونم اینه که ما میتونیم نظرمون رو
نسبت به دیدی که بهش داریم، تصمیمی که راجع بهش میگیریم و جوری که باهاش رفتار میکنیم تغییر بدیم.
کریس قراره بخشی از یه آزمایش خیلی ویژه باشه.
آمادهای، پیرمرد؟
نمیدونم. منظورم اینه که بهتره سه روز بعد ازم بپرسی.
ما اینجا داریم یه کار مهم و تازه انجام میدیم.
داریم علوم رو با هنر ترکیب میکنیم
تا یه دنیای کاملا مجازی برای کریس درست کنیم.
یه پانسیون سالمندان براش ساختیم.
و بعد از سه روز، در "سانست پاینز"
کریس همزورث رو میکُشیم.
آروم باشین! چرا انقدر تند میرین؟
طوری نیست. به اونجاشم میرسیم.
شاید باید بذاری من برونم.
ابدا!
نه میتونم چیزی ببینم و نه میتونم چیزی بشنوم.
به سانست پاینز خوش اومدین.
خونهی جدید من اینجاست، آره؟
«قسمت ششم» «پذیرفتن»
اینم دوست جدید من.
پس بالاخره ما اینجاییم. خیلی منتظر این لحظه بودم.
این فرصت من برای شکست دادن پیریه.
سلام.
چقدر میتونه سخت باشه؟
کریس خیلی نگران به نظر نمیاد، اما به نظرم پیری رو دست کم گرفته.
فکر کنم به زودی دلش بخواد هر چه سریعتر از این حال دربیاد.
«روز اول» «سه روز از زندگی باقیست»
خودشه.
آره.
- السا. - هی، میتونی منو ببینی؟
کجا داریم میریم؟
- اوه، اینو ببین. سلام، سلام. - چطوری؟
کریس. از دیدنت خوشحالم رفیق.
از دیدنت خوشحالم.
من بی.جی. ام. لباست چطوره پسر؟
یکم سنگینتر و کندتر از چیزیم که قبلا بودم، اما...
- زدی به هدف. ایدهاش همین بوده. - ایدهاش همین بوده.
خب، این اولین بخش این دنیای مجازیه.
دومین بخش... این مکانه.
- بله. - سانست پاینز.
اینجا یه خانهی سالمندانه که فقط واسه تو ساخته شده.
خوبه.
این یه تئاتر مجازی سه روزه است.
قراره یکم سوررئال بشه.
اما در هر چیز سوررئالی، واقعیتی هم هست.
هورا!
تمام آدمهای پیری که سر راهش قراره ببینه کاملا واقعیان.
و اومدهان اینجا تا کریس باهاشون ارتباط برقرار کنه
و باهاشون دوستی کنه و درکشون کنه.
آه!
اما کارمندای سانست پاینز، پرستارا و بازیگرا،
قراره یه جوری با کریس رفتار کنن که انگار 87 سالشه.
اونا کاملا در نقششون فو میرن.
عذر میخوام وسط حرفتون میپرم، دکتر میلر. آقای همزورث،
به سانست پاینز خوش اومدین، جایی که ما هر روز رو تا انتها زندگی میکنیم.
اسم من سوفیاست. من یکی از پرستارای اینجام.
میخوام شما رو ببرم و با این دور و بر آشناتون کنم.
پس ازتون میخوام که همین الان خداحافظیهاتون رو بکنین.
- بعدا میبینمت. - به امید دیدار.
بسیارخب.
خب، آیا راحتی که راه بری یا دوست داری بشینی؟
- نه، راه رفتن راحته. - بسیارخب، عالیه.
ممکنه یکم طول بکشه که به
سانست پاینز عادت کنی.
در نتیجه اوایل خیلی عادیه که احساس غریبگی کنی،
اما میتونم بهت اطمینان بدم
که پانسیون ما خیلی گرم و دوستانه است.
یه نرده اونجاست. ازت میخوام که بگیریش.
آها، خودشه. همه چیز خوبه؟
- خوبم، ممنونم. - آها؟
هی!
- جوی همهی شما رو پذیرش میکنه. - بسیارخب.
و بعد به آپارتمانتون راهنمایی میشین.
راستش خیلی تجربهی هولناکیه.
من همونطور که پیش میرم، سعی میکنم ازش سر در بیارم، اما...
... یکم هولناکه.
- سلام، جوی. - سلام.
ایشون آقای همزورث هستن، یکی از ساکنین جدید اینجا.
سلام آقای همزورث.
به سانست پاینز خوش اومدین، جایی که ما هر روز رو تا انتها زندگی میکنیم.
- خوبه. - خب من... من مشخصات شما رو وارد سیستم میکنم.
پس لطفا یه لحظه بهم فرصت بدین.
خب، الان لازمه که...
پوشیدن این لباس خیلی وحشتناکه. اصلا راحت نیست.
همه چیز سنگینه.
و احساس میکنم خیلی محدود شدهام.
و خب میدونین، بیناییم کم شده، گوشم نمیشنوه...
احساس میکنم 20 تا 30 درصد چیزهایی که گفته میشه رو نمیشنوم.
لطفا مستقیما به لنز نگاه کنین. خوبه.
خیلی احساس تنهایی بهم دست میده، چون
انگار همه چیز دور و بسته شده.
حالت چطوره؟
چی گفتین؟
- حالت چطوره؟ - ببخشید، ببخشید.
- یکم احساس درموندگی میکنم. - درسته.
نمیتونم درست ببینم یا درست بشنوم.
- خب، هدف همین بوده، درسته؟ - آره.
یه دلیلی که این آزمایش رو روش انجام دادیم این بود که
داریم تو دوره زمونهای زندگی میکنیم که همه پیر شدن،
سن بالا و مرگ رو انکار میکنن. یکم نگرانکننده است.
این انکار برای فشار خونمون، برای وضعیت هورمونیمون،
و برای حالت شیمیایی اعصابمون ضرر داره.
به این ترتیب همواره یه فشار فیزیکی مستقیم
روی ما هست. و این اضطراب عمر رو کوتاه میکنه.
در عین حال هر روز بیشتر از قبل به مطالعات موثقی بر میخوریم که ثابت میکنن
که اگر این واقعیت رو بپذیریم،
اگر بتونیم راهی پیدا کنیم که با پیری کنار بیایم و باهاش راحت باشیم،
خوشحالتر و کمتر دچار افسردگی خواهیم بود و حتی طولانیتر عمر خواهیم کرد.
و نه فقط یکی دو روز طولانیتر، بلکه سالها.
- بله. - وای.
درست نیست؟
خب، به نظر میاد آمادهای.
ما مشخصاتت رو پرینت گرفتیم.
بیزحمت چک کنین ببینین همه چیز درسته؟
تاریخ تولدتون و تلفظ اسمتون.
بله، تلفظ اسمم درسته، اما راجع به این عکس شک دارم.
چه بلایی سرم اومده؟
اون تویی، برادر. اون پیرمرد زیبا.
- وای. - اوه.
بالاخره پنجاه سال سختی بوده.
میخوای کمکت کنم اون رو بپوشی؟
خودم از کلهی گندهام ردش میکنم. بفرما.
آها!
همینه.
شما به صورت رسمی ساکن جدید اینجا هستین. مایکل.
آقای همزورث، حالتون چطوره؟ من مایکلم، یه پرستارم.
- حال شما چطوره؟ - به سانست پاینز خوش اومدین،
- ممنونم. - جایی که ما...
جایی که ما هر روز رو تا انتها زندگی میکنیم.
عکست چه قشنگه، رفیق.
- ممنونم. - کجا میریم؟
- اتاق شماره 9، خوشتیپ. - خوشتیپ.
- من خوشتیپم؟ - لباست خیلی قشنگه، رفیق.
طی روزهای آینده، ما کریس رو پنجاه سال به جلو
پرت میکنیم و یه تجربهی پیری روی دور تند براش رقم میزنیم.
کروکه دوست داری؟
- نه خیلی. - اوه، خیلی هم جالب نیست.
در نتیجه اون بیش از یه تصور معمولی تجربه میکنه،
میتونه با تمام وجودش حس کنه یه پیرمرد بودن چه حسی داره،
و حتی میتونه روحیهی به پایان نزدیک شدن
و در حاشیهی زندگی قرار گرفتن رو لمس کنه.
واستا، فرد.
چیزها از اینجا به بعد قراره هولناکتر بشن.
هرگز.
خانوما، مراقب باشین. یه تازهوارد اومده.
- روز بخیر. - بیا، کریس.
بسیارخب رفیق. طبیعت این دور و بر خیلی زیباست.
خیلی دوستانه است.
No comments yet. Be the first to leave one.