Limitless - First Season

Limitless - First Season

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

Limitless with Chris Hemsworth 2022 S01E06 per
A Commentary by peaceful_man
فقط آپلود کردم

Tags

other
Published on: 2022-12-09
Downloads: 32
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

ترجمه از آرمینا

‫روشنش کن، روشنش کن.

‫اراده‌ات رو بر دریا حاکم کن.

‫ضربانش 145 ئه.

‫دو برابر تپش قلبش.

‫در یک سال گذشته

‫من مشغول مطالعه‌ی علم افزایش طول عمر بودم.

‫هر کاری از دستم بر بیاد می‌کنم که زمان رو ‫متوقف کنم.

‫اما هر کاری هم که بکنم، دیر یا زود پیری و مرگ ‫برنده می‌شن.

‫پس چه کاری از دستم بر میاد؟

‫شما باید منو ببندین.

‫این... این توی قرارداد اولیه‌مون نبود.

‫خیلی جذابه.

‫بسیارخب، کریس. حالا وزنه‌ها رو بهش می‌بندیم.

‫ظاهرا این کاریه که از دستم بر میاد.

‫به این لباس عجیب می‌گن شبیه‌ساز پیر شدن.

‫توی دانشگاه ام آی تی طراحی شده،

‫و به طور خاص مخصوص سایز فیزیکی منه.

‫این طناب‌ها حرکات من رو محدود می‌کنن.

‫و یه وزنه‌ی پونزده کیلویی اضافه هم با خودم حمل ‫می‌کنم.

‫و این کفش‌ها هم به حفظ تعادلم کمک می‌کنن.

‫ای کارا رو واسه این می‌کنم که بتونم بفهمم

‫بدنم پنجاه سال دیگه چه حسی خواهد داشت.

‫واقعا کنجکاوم ببینم وقتی 87 سالت بشه چه شکلی ‫می‌شی.

‫و همسرم، السا، یه خرده زیادی هیجان‌ده است.

‫هی، تو از این لباس خوشت اومده، مگه نه؟ این...

‫- همینطوری بذارش باشه. ‫- می‌تونم یه شب سر قرار بپوشمش.

‫" نه نه نه، لباس آتش‌نشانی رو نپوش.

‫- لباس... لباس شبیه‌ساز پیری رو تنت کن." ‫- دقیقا! لباس پیری رو بپوش.

‫برخلاف چیزی که در نظر اول به چشم میاد، دانشمندا در ‫این زمینه

‫در واقع باور دارن که راه عمر طولانی و سالم،

‫در این نیست که در برابر پیری مقاومت کنیم،

‫بلکه در اینه که ازش استقبال کنیم.

‫قراره شنواییتو از دست بدی.

‫خیلی خنده‌دار شدی.

‫پس منم دارم از جنگیدن واسه جوون موندن دست می‌کشم، ‫و یاد می‌گیرم چطور پیر بشم.

‫یکمی از بیناییت رو هم از دست می‌دی.

‫در ضمن این خیلی بده.

‫بسیارخب، کریس.

‫غیر قابل‌تحمله.

‫- چه حسی داری؟ ‫- حس می‌کنم پیرم.

‫بسیارخب، ادامه می‌دیم،

‫به تمرین ادامه می‌دیم.

‫همه‌ی چیزی که بهم گفته‌ان

‫اینه که قراره 50 سال به آینده پرواز کنم

‫و دو سه روز رو به شکل یک انسان در دهه‌ی هشتم ‫زندگیش بگذرونم.

‫به سمت پذیرش برید، ممنون.

‫طراح این لباس عجیب

‫دکتر بی. جی. میلرئه.

‫یک فیزیکدان در حیطه‌ی درمان‌های تسکینی، و مشهور در ‫سطح جهانی.

‫کار او اینه که قدرت شگفت‌انگیزی که با پذیرش مرگ و ‫پیری

‫به وجود میاد رو در ما آزاد کنه.

‫مرگ یه وِیژگی‌ای داره، اونم اینه که ما می‌تونیم ‫نظرمون رو

‫نسبت به دیدی که بهش داریم، تصمیمی که راجع بهش ‫می‌گیریم و جوری که باهاش رفتار می‌کنیم تغییر بدیم.

‫کریس قراره بخشی از یه آزمایش خیلی ویژه باشه.

‫آماده‌ای، پیرمرد؟

‫نمی‌دونم. منظورم اینه که بهتره سه روز بعد ازم ‫بپرسی.

‫ما اینجا داریم یه کار مهم و تازه انجام می‌دیم.

‫داریم علوم رو با هنر ترکیب می‌کنیم

‫تا یه دنیای کاملا مجازی برای کریس درست کنیم.

‫یه پانسیون سالمندان براش ساختیم.

‫و بعد از سه روز، در "سانست پاینز"

‫کریس همزورث رو می‌کُشیم.

‫آروم باشین! چرا انقدر تند می‌رین؟

‫طوری نیست. به اونجاشم می‌رسیم.

‫شاید باید بذاری من برونم.

‫ابدا!

‫نه می‌تونم چیزی ببینم و نه می‌تونم چیزی بشنوم.

‫به سانست پاینز خوش اومدین.

‫خونه‌ی جدید من اینجاست، آره؟

‫«قسمت ششم» ‫«پذیرفتن»

‫اینم دوست جدید من.

‫پس بالاخره ما اینجاییم. خیلی منتظر این لحظه بودم.

‫این فرصت من برای شکست دادن پیریه.

‫سلام.

‫چقدر می‌تونه سخت باشه؟

‫کریس خیلی نگران به نظر نمیاد، اما به نظرم پیری رو ‫دست کم گرفته.

‫فکر کنم به زودی دلش بخواد هر چه سریع‌تر از این حال ‫دربیاد.

‫«روز اول» ‫«سه روز از زندگی باقیست»

‫خودشه.

‫آره.

‫- السا. ‫- هی، می‌تونی منو ببینی؟

‫کجا داریم می‌ریم؟

‫- اوه، اینو ببین. سلام، سلام. ‫- چطوری؟

‫کریس. از دیدنت خوشحالم رفیق.

‫از دیدنت خوشحالم.

‫من بی.جی. ام. لباست چطوره پسر؟

‫یکم سنگین‌تر و کندتر از چیزیم که قبلا بودم، اما...

‫- زدی به هدف. ایده‌اش همین بوده. ‫- ایده‌اش همین بوده.

‫خب، این اولین بخش این دنیای مجازیه.

‫دومین بخش... این مکانه.

‫- بله. ‫- سانست پاینز.

‫اینجا یه خانه‌ی سالمندانه که فقط واسه تو ساخته ‫شده.

‫خوبه.

‫این یه تئاتر مجازی سه روزه است.

‫قراره یکم سوررئال بشه.

‫اما در هر چیز سوررئالی، واقعیتی هم هست.

‫هورا!

‫تمام آدم‌های پیری که سر راهش قراره ببینه کاملا ‫واقعی‌ان.

‫و اومده‌ان اینجا تا کریس باهاشون ارتباط برقرار کنه

‫و باهاشون دوستی کنه و درکشون کنه.

‫آه!

‫اما کارمندای سانست پاینز، پرستارا و بازیگرا،

‫قراره یه جوری با کریس رفتار کنن که انگار 87 سالشه.

‫اونا کاملا در نقششون فو می‌رن.

‫عذر می‌خوام وسط حرفتون می‌پرم، دکتر میلر. ‫آقای همزورث،

‫به سانست پاینز خوش اومدین، جایی که ما هر روز رو تا ‫انتها زندگی می‌کنیم.

‫اسم من سوفیاست. من یکی از پرستارای اینجام.

‫می‌خوام شما رو ببرم و با این دور و بر آشناتون کنم.

‫پس ازتون می‌خوام که همین الان خداحافظی‌هاتون رو ‫بکنین.

‫- بعدا می‌بینمت. ‫- به امید دیدار.

‫بسیارخب.

‫خب، آیا راحتی که راه بری یا دوست داری بشینی؟

‫- نه، راه رفتن راحته. ‫- بسیارخب، عالیه.

‫ممکنه یکم طول بکشه که به

‫سانست پاینز عادت کنی.

‫در نتیجه اوایل خیلی عادیه که احساس غریبگی کنی،

‫اما می‌تونم بهت اطمینان بدم

‫که پانسیون ما خیلی گرم و دوستانه است.

‫یه نرده اونجاست. ازت می‌خوام که بگیریش.

‫آها، خودشه. همه چیز خوبه؟

‫- خوبم، ممنونم. ‫- آها؟

‫هی!

‫- جوی همه‌ی شما رو پذیرش می‌کنه. ‫- بسیارخب.

‫و بعد به آپارتمان‌تون راهنمایی می‌شین.

‫راستش خیلی تجربه‌ی هولناکیه.

‫من همونطور که پیش می‌رم، سعی می‌کنم ازش سر در ‫بیارم، اما...

‫... یکم هولناکه.

‫- سلام، جوی. ‫- سلام.

‫ایشون آقای همزورث هستن، یکی از ساکنین جدید اینجا.

‫سلام آقای همزورث.

‫به سانست پاینز خوش اومدین، جایی که ما هر روز رو تا ‫انتها زندگی می‌کنیم.

‫- خوبه. ‫- خب من... من مشخصات شما رو وارد سیستم می‌کنم.

‫پس لطفا یه لحظه بهم فرصت بدین.

‫خب، الان لازمه که...

‫پوشیدن این لباس خیلی وحشتناکه. اصلا راحت نیست.

‫همه چیز سنگینه.

‫و احساس می‌کنم خیلی محدود شده‌ام.

‫و خب می‌دونین، بیناییم کم شده، گوشم نمی‌شنوه...

‫احساس می‌کنم 20 تا 30 درصد چیزهایی که گفته می‌شه ‫ رو نمی‌شنوم.

‫لطفا مستقیما به لنز نگاه کنین. خوبه.

‫خیلی احساس تنهایی بهم دست می‌ده، چون

‫انگار همه چیز دور و بسته شده.

‫حالت چطوره؟

‫چی گفتین؟

‫- حالت چطوره؟ ‫- ببخشید، ببخشید.

‫- یکم احساس درموندگی می‌کنم. ‫- درسته.

‫نمیتونم درست ببینم یا درست بشنوم.

‫- خب، هدف همین بوده، درسته؟ ‫- آره.

‫یه دلیلی که این آزمایش رو روش انجام دادیم این ‫بود که

‫داریم تو دوره زمونه‌ای زندگی می‌کنیم که همه پیر ‫شدن،

‫سن بالا و مرگ رو انکار می‌کنن. ‫یکم نگران‌کننده است.

‫این انکار برای فشار خون‌مون، برای وضعیت ‫هورمونی‌مون،

‫و برای حالت شیمیایی اعصابمون ضرر داره.

‫به این ترتیب همواره یه فشار فیزیکی مستقیم

‫روی ما هست. و این اضطراب عمر رو کوتاه می‌کنه.

‫در عین حال هر روز بیشتر از قبل به مطالعات موثقی بر ‫می‌خوریم که ثابت می‌کنن

‫که اگر این واقعیت رو بپذیریم،

‫اگر بتونیم راهی پیدا کنیم که با پیری کنار بیایم و ‫باهاش راحت باشیم،

‫خوشحال‌تر و کمتر دچار افسردگی خواهیم بود و حتی ‫طولانی‌تر عمر خواهیم کرد.

‫و نه فقط یکی دو روز طولانی‌تر، بلکه سال‌ها.

‫- بله. ‫- وای.

‫درست نیست؟

‫خب، به نظر میاد آماده‌ای.

‫ما مشخصاتت رو پرینت گرفتیم.

‫بی‌زحمت چک کنین ببینین همه چیز درسته؟

‫تاریخ تولدتون و تلفظ اسمتون.

‫بله، تلفظ اسمم درسته، اما راجع به این عکس شک دارم.

‫چه بلایی سرم اومده؟

‫اون تویی، برادر. اون پیرمرد زیبا.

‫- وای. ‫- اوه.

‫بالاخره پنجاه سال سختی بوده.

‫می‌خوای کمکت کنم اون رو بپوشی؟

‫خودم از کله‌ی گنده‌ام ردش می‌کنم. بفرما.

‫آها!

‫همینه.

‫شما به صورت رسمی ساکن جدید اینجا هستین. مایکل.

‫آقای همزورث، حالتون چطوره؟ من مایکلم، یه پرستارم.

‫- حال شما چطوره؟ ‫- به سانست پاینز خوش اومدین،

‫- ممنونم. ‫- جایی که ما...

‫جایی که ما هر روز رو تا انتها زندگی می‌کنیم.

‫عکست چه قشنگه، رفیق.

‫- ممنونم. ‫- کجا می‌ریم؟

‫- اتاق شماره 9، خوش‌تیپ. ‫- خوش‌تیپ.

‫- من خوش‌تیپم؟ ‫- لباست خیلی قشنگه، رفیق.

‫طی روزهای آینده، ما کریس رو پنجاه سال به جلو

‫پرت می‌کنیم و یه تجربه‌ی پیری روی دور تند براش ‫رقم می‌زنیم.

‫کروکه دوست داری؟

‫- نه خیلی. ‫- اوه، خیلی هم جالب نیست.

‫در نتیجه اون بیش از یه تصور معمولی تجربه می‌کنه،

‫می‌تونه با تمام وجودش حس کنه یه پیرمرد بودن چه حسی ‫داره،

‫و حتی می‌تونه روحیه‌ی به پایان نزدیک شدن

‫و در حاشیه‌ی زندگی قرار گرفتن رو لمس کنه.

‫واستا، فرد.

‫چیزها از اینجا به بعد قراره هولناک‌تر بشن.

‫هرگز.

‫خانوما، مراقب باشین. یه تازه‌وارد اومده.

‫- روز بخیر. ‫- بیا، کریس.

‫بسیارخب رفیق. طبیعت این دور و بر خیلی زیباست.

‫خیلی دوستانه است.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left