The first 200 lines.
...آنچه در "روزی روزگاری" گذشت
بیدار شدی- رجینا، چی تو فکرت بود؟-
آخه برای چی اونو اینجا آوردی؟
یه شروع تازه میخواست و منم فقط سعی دارم کمکش کنم
وقتی دروغ میگی متوجه میشم
داری چی رو ازم مخفی میکنی؟
وقتی اِما سوان رو کشتم بلاخره تبدیل به یه قهرمان میشم
شکست دادن ناجی به اون آسونی که فکر میکنی نیست
نخستین جنگ غولها
!یالا، اون چرخ دستی رو تکون بدین
!به دستور من... مجهز کنین
نـ... نمیتونم
داری کجا میری؟
غولها ما رو میکشن
ما تنها چیزی هستیم که بین اون هیولاها و خونهمون ایستادیم
اگه ما فرار کنیم، اونا همه رو میکشن
آخه چطور ممکنه پیروز بشیم؟
اسم این شمشیر... "هرانتینگ" ـه
با جادوی سفید افسون شده
تا اطمینان پیدا کنن هرکسی که توی جنگ اون رو به دست میگیره
به مقام قهرمانی میرسه
پس یا میتونی توی خاطر همه یه قهرمان باشی
یا تا ابد به عنوان ترسویی شناخته بشی
که در شب پیروزی پا به فرار گذاشت
"خیلی خب، "بئوولف
میجنگم
!به سوی پیروزی
!نشون بده چی تو چنته داری
تو... اونو کشتی
همهشونو کشتم
«روزي روزگاري» قـسـمـت سیزده از فـصـل ششم "نگارههای شوم"
مترجمین: شيرين و مهرناز Shirin DC, Mary Gold
یکم برای عرق نوشیدن زود نیست؟
به دفترت زنگ زدم
وقت ملاقات نداشتی
ولی بطری مشروب حاضر و اماده بود
پس از دیوید خواستی بهت اجازه بده با اِما ازدواج کنی؟
درسته
خب چی شد، جواب رد داد؟
.راستش برعکس
بهم اجازه داد، زد رو پشتم
و تقریبا منو پسر خودش صدا زد
خب پس مشکل چیه؟
دلسرد شدی؟ چون باید بگم ...کاملا طبیعیه که
کاپیتان هوک هیچوقت دلسرد نمیشه
نه
...از اون موقع چیزی رو در مورد گذشتهم فهمیدم
چیزی که اِما هرگز درک نمیکنه
هیچ موجود زندهی دیگهای جز من از این موضوع خبر نداره
میتونم این راز رو با خودم به گور ببرم
خب، پس چرا همینکارو نمیکنی؟
چون اینجوری به نظر میاد که شکستم
واقعا دلم میخواد حقیقت رو به اِما بگم
حالا دلیلش رو بهم بگو، جیرجیرک
خب، شاید بخاطر اینه که تو واقعا همون مردی هستی
که اِما میخواد باهاش ازدواج کنه
،اگه به اِما بگم چیکار کردم
هرگز دلش نمیخواد باهام ازدواج کنه
آره، ولی این حقیقت که دلت میخواد بهش بگی
،حتی با وجود اینکه مجبور نیستی بهش چیزی بگی به این معناست که عوض شدی
فکر میکنی اِما هم همینجوری به قضیه نگاه میکنه؟
به نظرم شاید باید خودت بفهمی
!گیدیون
!گیدیون
بل
اثری ازش پیدا کردی؟
نه- توی جنگل های شمالی-
هم هیچی نبود
چرا تعجب نکردم نتونستی پیداش کنی؟
ممکنه بخاطر این باشه که ...اونی که از اول گمش کرد
تو بودی؟
اگه دنبال یه پری میگردی که عصبانیتت رو روش خالی کنی
شاید باید بری مادرت رو پیدا کنی
خب از اونجایی که پری سیاه توی یه سرزمین دیگه گیر افتاده
به گمونم باید به تو بسنده کنم
الان مهمترین چیز، پیدا کردن پسرمونه
فکر کنم بهتر باشه خودم به تنهایی ادامه بدم
دارم کم کم به این نتیجه میرسم که
نمیتونیم اینجا پیداش کنیم
چرا؟ به نظرت کجاست؟
از صمیم قلب تصمیم گرفته سرنوشتش رو به حقیقت مبدل کنه
بدون شمشیر نمیتونه اینکارو بکنه
کدوم شمشیر؟
همون شمشیری که اِما آخرین باری که با گیدیون روبرو شد، خردش کرد
متوجه نمیشم
چرا فکر میکنه کشتن اِما
با اون شمشیر ازش یه قهرمان میسازه؟
اون اولین کسی نیست که فکر میکنه با به دست گرفتن اون شمشیر
یه قهرمان میشه
باید قبل از اینکه دوباره شمشیر رو به چنگ بیاره و سراغ اِما بره
پیداش کنیم
پیداش میکنیم
میتونی بهم اعتماد کنی، بل
قبلا یه پسرم رو از دست دادم
یه پسر دیگه رو از دست نمیدم
به سلامتی پوستچروکین !قهرمان جنگ غولها
حقیقت داره، بابا؟
واقعا غولها رو شکست دادی؟
درسته، بلفایر همینطوره
بهت که گفتم این خنجر زندگیامون رو تغییر میده
حالا لازم نیست کس دیگهای بمیره
چرا دارین اون هیولا رو تشویق میکنین؟
بئوولف
اینو توی خط مقدم گم کردی
...پوستچروکین
چقدر عوض شدی
از همون موقعی که لنگان لنگان از جنگ فرار کردی
چطور ترسویی که از جنگ فرار کرد
تونست یه ارتش کامل از غولها رو شکست بده؟
چیزی داشتم که ارزش جنگیدن داشت
.من میدونم چطور
سیاهپوش شدی
جادوی سیاه بهایی داره
همهی ما بخاطر این کار تقاص سختی پس میدیم
بابا
بهش گوش نکن، بی
فقط حسودیش شده
شاید، بابا ولی در مورد جادو حق با اونه
جنگ تموم شده
دیگه بهش احتیاجی نداری
نمیتونم به این راحتی ولش کنم، بی
حالا دیگه بخشی از من شده
حقیقت نداره
زیر اون فلس ها هنوزم پدر من قرار داره
دیگه به خنجر نیازی نداری
باشه، پسرم
دیگه جادو بی جادو
بیا بریم خونه
پدر- گیدیون-
بعد از اون زور آزمایی کوچیکت با ناجی
نباید اینجاها آفتابی میشدی
نگران نباش، پدر
با این، دیگه هرگز نمیتونه منو شکست بده
شاید نتونه
ولی هنوز یه سری چیزها هست
که باید از بابات یاد بگیری
!جلوتر نیا
چطور پیدام کردی؟
،باور کنی یا نکنی
اون یکی رابین هم برای تفکر به همینجا میاومد
فکر میکردم قبلا مطمئن شدیم من اون مرد نیستم
آره، میدونم به همین خاطر اینجام
اومدم تا معذرت بخوام
امکان داره بهت فشار آورده باشم
کسی باشی که نیستی
معذرت میخوام
...من فقط
فکر کنم عادت کردنم به این دنیا
یکم بیشتر از حد تصورم طول کشیده
...خب، بذار کمکت کنم. من
نه. رجینا، جدی میگم نیازی نیست
اینو مردی میگه که توی جنگل قایم شده
و برای هر جنبندهای تیر و کمون در میاره
...خب، حالا که اینجوری عنوانش کردی
نظرت چیه امشب توی خونهت به دیدنت بیام؟
فقط یکم بهم زمان بده ذهنم رو خالی کنم
متاسفانه نمیتونستم هیچ ریسکی رو بپذیرم
گفتی بهم کمک میکنی
گفتی طرف منی
گفتم و هستم
ولی با کشتن ناجی و حتی نابود کردن پری سیاه
هرگز اون قهرمانی که میخوای نمیشی
...گیدیون
میدونی چرا سیاهپوش شدم؟
نه متاسفانه
این قدرت رو به دست گرفتم تا اولین جنگ غولها رو به پایان برسونم
و اولین پسرم رو نجات بدم
تاریکی رو تا ابد به جون خریدم
ولی هرگز یه قهرمان نشدم
چون وقتی تسلیم تاریکی بشی
مقاومت در برابر نداش تقریبا غیر ممکنه
اگه ناجی بشم اینطور نمیشه
اگه جادوی سفید اِما رو بدزدم اینطور نمیشه
چطور میخوای اینکارو بکنی؟
این عتیقه بی فایدهست، گیدیون
از همون اولش هم کاری ازش برنمیومد
میدونی، فکر میکردم تو بیشتر از هرکس دیگهای
دلت میخواد سقوط پری سیاه رو ببینی
...اوه، همینطوره
ولی نه اگه به بهای روح پسرم تموم بشه
باید شکستش بدم
باید مردمم رو از نفرینش نجات بدم
گیدیون، هیچکس بیشتر از من راجع به تاریکی نمیدونه
،اگه اینکارو بکنی
تسلیم تاریکی شدن فقط مسبب دل شکستگی میشه
بی؟
چی شده؟
کی اینکارو باهات کرده؟
میتونی بهم بگی
پسر نانوا
چرا همچین کاری کرده؟
که... شبیه یه هیولا بشم
درست مثل من
فکر کنم وقتشه با پدرش چند کلمه صحبت کنم
نه، بابا همهچیزو بدتر میکنی
پوست چروکین- !چیه؟-
یه موجود به اسم "گرندل" وجود داره
به روستامون یورش آورد
No comments yet. Be the first to leave one.