The first 136 lines.
نباید بهم بزنیم؟
شاید
ها؟
بیا یه مدتی جدا شیم
ترندهای چند سال گذشته
رو بررسی کردم
...به طور چشمگیری- چی شده؟-
ببخشید
توی سال2024، به ویژه توی اقیانوسیهی آسیا
...و آمریکای لاتین
میاتا کون
میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
حتماً
بابت یهکم قبل ببخشید
زیاد کار کردن خوبه
ولی تو حالت خوبه؟
...راستی، سنسه ایواناگا هم
حمایتت میکنه، درسته؟
درخواست تغییر ویراستار داد
فکر کردم اتفاقی افتاده
گفت عالی بودی و
میخواد روی کارت به عنوان معاون رئیس ویراستاری تمرکز کنی
واقعاً اینطوره؟
حتی این گلها رو هم فرستاد
خوشحال شدم که دیدم رابطهی خوبی باهاش برقرار کردی
و اینکه رشد هم کردی
واقعاً قراره اینطوری تموم بشه؟
« @fojanshi ترجمه اختصاصی تیم فوجانشی» مترجم: تهمینه ویراستار: Lollifer آپلودر: Saturn
از اون موقع اصلاً باهام تماس نگرفته
'چون نتونستم بگم 'عاشقتم
یعنی من برای سنپای همین بودم؟
سنسه کجاست؟
همونطور که توی ایمیل گفتم
فعلا سرش زیادی شلوغه
برای همین خواست یهکم استراحت کنه
...این
سنسه الان کجاست؟
نمیدونم
که اینطور
خب پس
تو و سنسه بهم زدین، درسته؟
سنپای گفت؟
نه
زدم تو خال؟
اینجوری نیست که بهم زده باشیم
وقتی به صورت سنسه نگاه میکنم
میدونی، میتونم احساساتش رو بفهمم
من که واقعاً نمیفهمم
به این خاطر نیست که عشقت میلنگه
سنسه
به دلیل موقعیت خانوادگی برگشته به یاماناشی
میدونستم
بهم گفت چیزی نگم
ولی قیافهی اون موقعش طوری بود انگار میخواست که بهت بگم
واقعاً خوب درکش میکنی
بهت حسودیام میشه
خیلی وقته که
حواسم به سنسه هست
ولی الان فقط براش احترام قائلم
چون سنسه
جز تو به کسی نگاه نمیکنه
ممنون
بابت فرستادنت برای فرزندخواندگی
واقعاً متأسفم
ولی اون موقع هیچ چارهای نداشتم
من هم مستأصل بودم
حتی یه ذره هم معنای اینجا زندگی کردن رو
درک نمیکنی؟
وقتی گفتم از پسرها خوشم میاد
مامان، یهویی سرد شدی
و فقط بهم گفتی هرگز به کسی نگم
آخرش
مامان تو به ظاهر بیشتر اهمیت میدادی
اون موقع، فهمیدم
برای این که دیگران قبولت کنن
باید خودت واقعیات رو پنهون کنی
به نوعی، سپاسگزارم
از زمانی که این خونه رو ترک کردم
خوب تونستم خودم رو پنهون کنم
و آدمها همیشه تحسینم کردن
ولی متوجهی این که الان یهویی ازم میخوای خونه رو به ارث ببرم
چقدر مضحک به نظر میاد؟
کیوسوکه سان
چند سال از وقتی که وارد این اتاق شدی میگذره؟
کی میدونه
خیلی با هم بازی می کردیم
برای تو هم سخته، تاکاشی
تویوکو سان
باید سختگیری میکرد تا اوضاع پیش بره
بعد از این که بابات فوت کرد
کمپانی و ریاست خانوادهی هوشیزاوا بهش سپرده شد
داری طرف مامانم رو میگیری
برای این که بهش نزدیک بودی؟
خب، من عضوی از این خانوادهم
کیوسوکه سان
واقعا مشکلی نداری؟
مجبور به خدمت کردن به مامانم مثل پسر پادوش شدی
باید میتونستی آزادانهتر زندگی کنی
...میاتا کون
تو بهش در مورد شرط بندی گفتی، نه؟
چی شده؟
امروز، از این خونه میرم
برنامه داشتم بدون خبردار کردن کسی برم
ولی خواستم به تو بگم، کیوسوکه سان
اون میاد؟
ها؟
فقط داره با احساسات عشقی موقتی باهات فرار میکنه
پس، بیا شرط ببندیم
من روی اومدن میاتا کون شرط میبندم
میخوام باور کنم برای فرار آمادهست
تاکاشی، تو چی؟
فهمیدم
روی نیومدنش شرط میبندم
خیلی خب
اگه میخوای گردن من بنداز
نه
اشکال نداره
...واقعیته که من
با تو شرط بستم و با احساساتش بازی کردم
روی نیومدنش شرط بستم
تا آسیب نبینم
حتی اگه کیوسوکه سان اون عکس رو ندیده بود
فکر میکنم ما باز هم به نتیجه نمیرسیدیم
اینجوری بهترین بود
چرا نتونستم اون موقع باورش کنم؟
چرا نتونستم درست و حسابی باهاش رو به رو شم؟
فقط باید چک میکردم
اون عکس در مورد چی بود؟
دنجه، نه؟
بعضی وقتها، که واقعاً میخوام تنها باشم
فقط میام اینجا
مشکلی نداره این رو بهم گفتی؟
نه، خوبه
با این که سنپای معمولاً خفن به نظر میومد
بعضی وقتها حال و هواش غمگین بود
این مسئله همیشه آزارم داده
No comments yet. Be the first to leave one.