The first 193 lines.
ناکامورا.
راستش همیشه دلم میخواست صمیمی ترین دوستت باشم.
قبول میکنی؟
هیروسه.
واقعاً مطمئنی که میخوای باهام دوست بشی؟
آره.
واقعاً باهام دوست میشی؟
آره.
بهترین دوستم؟
البته.
خیلی خب! از امروز من و تو صمیمی ترین دوست های همیم!
آره! صمیمی ترین صمیمی ها!
این مانگایی که کاوامورا-سان از من و هیروسه کشیده...
هیچ وقت قدیمی نمیشه.
گفتم صبحونه آمادهست! وقتی میگم بیا پایین، اوکوتوی احمق!
°°مترجم : احسان°° ○○@Ehsan_Cn○○
آخه چرا کانا باید انقدر لوس و بی ادب باشه؟
همش کارش شده «احمق» و «خنگ» گفتن.
باید احترام بیشتری به برادر بزرگ ترش بذاره.
آرامش مطالعه صبحگاهیم رو به هم زد.
هی!
صبح بخیر.
سلام.
هی، تکلیف ریاضی رو انجام دادی؟
ای داد. یادم رفت.
مال خودت رو بهم نشون میدی؟
باشه. یه نوشیدنی بهم بدهکاری.
چه خوب. به نظر میرسه دوست های صمیمی باشن.
همون نوشابه همیشگی، مگه نه؟
تو دیگه من رو خیلی خوب میشناسی.
من همه چی رو در موردت میدونم، هیروسه.
برای همین هم بهترین دوستمی.
فقط همین یه بار.
حالا که حرف از دوست های صمیمی شد...
طبق «ناهارهای دوست داشتنی»، همون مجموعه ای که دارم میخونم...
اونا مدام با هم وقت میگذرونن، و شب ها خونه همدیگه میخوابن.
«ناهارهای دوست داشتنی» یه رمان بی ال جدید درباره ناهارهایی هست که به شکل انسانن.
برای جزئیات قسمت دو رو ببینید.
یه شبمونی با هیروسه.
شبمونی، هان؟
ببخشید. فقط یه تشک هست.
ناکامورا، جا به اندازه کافی داری؟
من خوبم، هیروسه.
اون روز، تا خود شب با هم توی یه اتاق گیر افتاده بودیم.
این عملاً مثل یه نصفه شبمونیه.
مانگای کاوامورا-سان میتونه به واقعیت تبدیل بشه.
صبح بخیر، ناکامورا.
شاید حتی اونطوری بهم سلام کنه.
هی، هیروسه.
پس با دوچرخه به مدرسه میای، هان؟
از کجا رکاب میزنی؟
دانگوگائوکا.
وای، واقعاً دور محسوب میشه.
هیروسه با من سر صحبت رو باز کرد.
حتماً دارم خواب میبینم.
دانگوگائوکا شیرینی فروشی های ژاپنی خوبی داره، مگه نه؟
این کیه؟
جدی؟
آره. وقتی پیشم اومدی، گفتی اونا خوشمزهن.
چی؟ پیش تو؟
آه، اون نون ها رو میگی؟
یعنی این پسره...
آه، این اوموریه.
تو ناکامورا-کونی، درسته؟
من اوموری تسوکاسا هستم. با هم توی یه کلاسیم.
اولین باره با هم حرف میزنید؟
آره.
شـ... شما دو تا، اوم، با هم به مدرسه میاید؟
آره، همینطوره.
چـ... چی؟
چطور جرئت میکنه این رو به رُخم بکشه!
البته نه هر روز.
ولی خیلی نزدیک هم زندگی میکنیم.
مـ... من هنوز تسلیم نمیشم.
اوه، جدی؟ پس دوست های صمیمی هستید؟ مدرسه راهنماییتون هم یکی بود؟
آره. از دوران دبستان همیشه با هم بودیم.
فکر کنم این یعنی رفیق دوران بچگی هستیم.
دیگه به هم گره خوردیم.
از دوران دبستان؟ عجب رقیب سرسختیه.
دور گردن هم دست انداختن! خیلی حسودیم میشه!
اوموری، بذار من جات بیام!
چطوری میتونم جای اوموری رو بگیرم؟
راستی هیروسه-کون، مامانم میگه دلش برات تنگ شده.
نه، وایسا. میتونم از طریق اوموری اطلاعات بیشتری درباره هیروسه به دست بیارم.
استیک های همبرگری مامانت حرف ندارن.
پس از مامانم میخوام برات درستشون کنه.
ایول!
هیروسه-کون؟
هی، یه اختاپوس زندهست.
من رو یاد کلاس آشپزی میندازه.
راستی...
ناکامورا، تو اختاپوس ها رو دوست داری، مگه نه؟
یـ... یادش بود.
چرا ازشون خوشت میاد؟
اول از همه، قیافهشون باحاله.
اونا خیلی باهوش هم هستن، و نه تا مغز دارن.
حتی به آدم ها وابسته میشن.
ناکامورا، تو چرا از اختاپوس ها خوشت میاد؟
چی؟ خب، اوم...
اول از همه، قیافهشون باحاله. خیلی هم باهوش هستن.
عجب.
اونا میتونن کاملاً تغییر شکل بدن، و توی تک تک پاهاشون یه مغز دارن.
بیشتر از همه، عاشق مرموز بودنشونم، مثل موجودات فضایی.
اوه، اوم...
آهان، آره! یه روزی دلم میخواد یه اختاپوس خونگی داشته باشم!
حتی میذارم شما هم ببینیدش!
وای. واقعاً؟
ناکامورا، تو یه جورایی...
تو یه خوره ای. معمولاً هم زیاد حرف نمیزنی.
چی؟
چندشی. در واقع، ترسناکی.
بیا بریم.
بعداً میبینمت.
زیاد ازشون خوشم نمیاد.
هان؟
از اختاپوس ها اونقدرها خوشم نمیاد.
که اینطور.
ساعت رو ببین! دیرمون میشه!
جدی؟
چون پیاده ایم، بهتره عجله کنیم!
توی مدرسه میبینمت!
خلاصه که...
چقدر من احمقم!
هیروسه باهام حرف زد!
ولی من...
ولی همه چی رو خراب کردم.
من احمق ترین آدم دنیام!
اوه؟
تو استعداد داری.
میتونم صدای فریاد روحت رو از لای اون طراحی شوم بشنوم.
اگه هنوز عضو باشگاهی نشدی...
میخوای به ما ملحق بشی؟
ما باشگاه هنریم.
میخوای به باشگاه هنر بیای؟
اوه، چه دختر عجیبیه.
چی؟ هی!
یه لحظه وایسا! تو واقعاً استعداد داری!
نه، ممنون.
دقیقاً میفهمم چه حسی داری.
یه اشتیاق مهار نشدنی توی قلبت مخفی شده.
دردناکه، مگه نه؟
برای همینه که تونستی اون هنر شوم... منظورم اینه، اون هنر زیبا رو خلق کنی.
ولی نباید سعی کنی تنهایی تحملش کنی.
من استعدادت رو میشناسم، و میخوام بهت کمک کنم.
فقط یه ذره.
فقط یه امتحان کوچیک بکن.
بهم اعتماد کن.
من، رئیس باشگاه، آئوکی یاما ریکو، به استعدادت باور دارم.
ببین، گوش کن.
آره، به باشگاه هنر خوش اومدی.
من عضو نمیشم.
چی؟ چرا نه؟
این دختره چشه؟
از قبل توی باشگاه دیگه ای هستی؟
نه، ولی خودم تصمیم میگیرم.
ببخشید، ولی نگران من نباش. خب، فعلاً.
که اینطور. حیف شد.
هیچ وقت راز باور نکردنی باشگاه هنر رو نمیفهمی.
یه راز؟
آره، و حتی میتونم بهت بگم چیه.
اون مسابقه هنری شهر رو که سال هاست برگزار میشه میشناسی؟
خب؟
میگن اگه توی مسابقه شرکت کنی، هر چی بکشی واقعی میشه.
این یه جور خرافهست.
چی؟
خیلی مسخرهست.
قیافهت داد میزنه که کنجکاوی.
مردم از اولین مسابقه این رو میگفتن.
وقتی شرکت کننده ها رویاهاشون رو میکشن...
به یه جزیره استوایی رفتم.
پولدار شدم.
وقتی بیدار شدم، خیلی جذاب شده بودم.
این مسابقه به برآورده کردن یکی یکی رویاها مشهوره.
واقعاً؟
خیلی خوش شانسی.
کلوب ما برای شرکت یه نفر دیگه توی مسابقه جا داره!
یه نفر دیگه؟
فقط مسئله زمانه تا مردم سرش به جون هم بیفتن.
ای... این خرافه هر جور آرزویی رو برآورده میکنه؟
آره، البته. همینطوره.
اگه بخوای یه نقاشی درباره عشق بکشی...
عضو میشم!
آره، عالیه! ممنونم!
فقط اسمت رو اینجا بنویس.
باشه!
ها؟
یه چیزی زیر اینجاست.
نه، وایسا!
نه، وایسا! نکن!
لطفاً عضو انجمن شو!
No comments yet. Be the first to leave one.