The first 200 lines.
"آيا اين است قطاري که بايد سوارش شوم؟"
"آيا ميداني که من ديگر در حالِ رفتنم؟"
"... ميتواني صدايِ سوتش را بشنوي"
"،از فاصلهيِ 500 مايلي"
«کتي به خانه بيا»
"... ميتواني صدايِ سوتش را بشنوي"
".از فاصلهيِ 500 مايلي"
خُب راستش، ديگه به اينجام رسيده بود، ميدونيد؟
به نظر نميرسيد که اونجا .چيزِ چنداني واسم وجود داشته باشه
.لابد ميدونيد اين شهرهايِ کوچيک چطوري هستن .فقط يه کافه-بار داشت
.که يکشنبهها هم تعطيل بود
حتي بهشون نگفتم .که دارم ميرم
وقتي اونجا رسيدم، واسشون .يه کارت پستال فرستادم
،اون خونهاي که اونجاست .آره، هموني که پلههايِ شکستهاي داره
اونجا بود که رفتم ،اتاق کرايه کُنم
.ولي اون يارو مدام ميخواست باهام لاس بزنه پس آخرش کجا خونه گرفتم؟
!اوه، آره! اونجا .خيابونِ «مانچوآ»، هفتهاي 3 پوند
.اونجا بود که اولين شغلِ خودم رو بدست آوردم !دخترِ متصديِ پمپِ بنزين. ديوونهکُننده بود
خلاصه داشتن پُشتِ سرِ نعشکشها ،به يه مجلسِ شامِ عجيبغريب ميرفتن
و بعدش وقتيکه يکي از اون ياروها ،داشت ميرفت داخل، چلچراغ افتاد روش. ميدوني
يارو داشت زيرِ سنگينيِ !تمامِ اون الماسها خفه ميشد
،و بعدش يه خانمِ گندهبک بود ... که قدش تا ارتفاعِ حدوداً 12 متري رُشد کرده بود
بخاطرِ غبارهايِ راديواکتيو بود ديگه، درسته؟ - .اوه، آره، آره -
بعد، زنه دستش رو ... از پنجره بيرون کرد
و دستِ يه مردِ کوتولهاي که .ظاهراً با همديگه بودن رو به چنگ گرفت
.و بعدش شروع به رقصِ دونفره کردن - فيلمش قديمي بود؟ - .اوه، آره، خيلي قديمي -
و بدونِ اينکه اون دخترِ 12 متري ... خبر داشته باشه، ميدوني
بعداً يه جورايي جاها ،عوض و بدل شد
و ديگه اصلاً شوهرش نبود .که باهاش ميرقصيد
،و همينطور که يارو داشت با خانمه ورجه وورجه ميکرد .نقابش افتاد پايين. کامل از صورتش لغزيد پايين
و فکر ميکُني طرف کي بود؟ - دوکِ «ادينبورو»؟ -
"... اگر آسماني که به آن مينگريم"
"... برُمبد و سقوط کُند"
"... يا کوه"
"... به دريا فرو ريزد"
،من نخواهم گريست" "،من نخواهم گريست
"... نه، قطره اشکي نخواهم ريخت"
"... تا مادامي که"
،تو باشي" "،تو در کنارم باشي
،و تو اي محبوبم، اي محبوبم" "،در کنارم باش
"،آه، در کنارم باش"
".آه، همينک در کنارم باش"
".در کنارم باش"
.بعداً يه ماشين هم ميخريم يه مدلِ «ايتايپ»، باشه؟
!باشه، ولي فعلاً کمکم کُن - مدلِ جگوارِ «ايتايپ» چطوره؟ ها، «کَت»؟ -
!مدلِ «ايتايپ»؟ - !آره -
!آخه «رِج»، اونها گرون هستن - !نخير، ما يه «ايتايپ»ش رو ميخريم -
منظورم اينه، با پولي که من درميارم، چرا که نه؟
بعدش به نظرت چکار ميکُنيم، ها؟
.نميدونم !به گمونم ويراژ ميريم
!ويراژ ميريم؟! معلوم هست چي داري ميگي؟ !من رانندهيِ پايه يک هستم، پايه يک
.نه، ترمزش رو درمياريم
،کاري که ميکُنيم اينه !ترمزش رو درمياريم
!ترمزش رو درمياريم؟
.آره! يه يارويي برام تعريف کرد .طرف تويِ شرکتِ خودروسازيِ «لوتوس» کمکمکانيکه
ميگفت به ترمز .اصلاً هيچ نيازي نيست
با دنده رانندگي کُن. دندهها خودشون .ماشينت رو متوقف ميکُنن
.منظورم اينه که ترمز، درستحسابي رانندگي کردن رو خراب ميکُنه .اينطور نيست؟ حتي يه موتورِ درستحسابي رو هم خراب ميکُنه
!پس ترمز، بي ترمز !وسوسه نشو ازش استفاده کُني
راستش حس ميکُنم که انگار !همزمان چند تا مشروب دادم پايين
،آخه ميدوني، وقتي آدم دو يا سه تا مشروب ميخوره ... ديگه هيچکس رو نميبينه، ديگه نمي
ميخواي بشينيم؟
منظورت چيه؟ يعني يه کمي مست هستي؟ - !نه -
،فقط وقتي با تو ميام بيرون .ديگه حواسم به هيچکسِ ديگهاي نيست. همهاش همين
!اوه
حسِ قشنگيه، نه؟
خُب، تو چه احساسي داري؟
!بهت نميگم - !اوه، يالا ديگه! من که حسم رو بهت گفتم - !نه -
!ولي من حسِ خودمو بهت گفتم - !آخه خجالت ميکِشم -
،اينجا فقط من هستم !و اون مَشتياي که اونجا گرفته خوابيده
گفتنِ همچين چيزي .خيلي وحشتناکه
.ول کُن بيا بريم يه نوشيدني بزنيم - .اصلاً نميدونستم که تو قسم خوردي -
.آخه اين که قسم خوردن نيست !همينطوري از دهنم پريد بيرون. همهاش همين
پسرهايِ مودب !از اينجور چيزها نميگن
!خُب راستش آشفته بودم - !دستت رو بکِش ببينم -
!من فقط آشفته بودم !همهاش همين
!فکر کُنم ديگه برم خونه - !نه! احمق نشو -
.بيا بريم يه نوشيدني بزنيم
من امشب بهترين لباسم رو پوشيدم .تا با تو بيام بيرون
،متأسفم .دستِ خودم نبود
حداقل ميتونستي ... کاري کُني که
آيا تو عاشقم هستي؟" "آيا تو عاشقم هستي؟
براستي آيا تو عاشقم هستي؟" "آيا تو عاشقم هستي؟
آري، آيا تو عاشقم هستي؟" "آيا تو عاشقم هستي؟
اين هم يکي از مزايايِ کار کردن واسه .يکي از اينجور شرکتهايِ کوچيکه
،اونها اصلاً سختگير نيستن ميدوني؟
،اونها بابتِ اينکه چند ساعت کار ميکُني يا کِي حضور ميزني ... آيا تا حدِ مرگ پدرِ خودت رو درمياري
.يا بيخيالي طي ميکُني، نگراني به خودشون راه نميدن .واسشون اصلاً اهميتي نداره
در موردِ کسي رو سوار کردن هم همينطور. حتي اگه .يه خوشگلمشگلي رو هم سوار کُني، اصلاً سختگيري نميکُنن
.جورابهام داغون شدن - .خودم واست يه نوش رو ميخرم -
.در موردِ خوشگلمشگلها رو سوار کردن هم همينطور .واسشون اصلاً اهميتي نداره
!پس اين اولين بار نيست که دختر سوار ميکُني، آره؟ - !اوه، احمق نشو -
رِج»، اينجا مالِ کيه؟» - .مالِ شرکتيه که من واسش کار ميکُنم -
اينجا امنه؟ - !البته که هست -
شرط ميبندم دخترهايِ ديگهاي رو هم !با خودت اينجا آوردي
نگاه کُن! از همينجاش هم !ميشه يه چيزهايي ديد
ميشه از اينجا .تقريباً نصفِ شهر رو ديد
.نه، «رِج»، من خوشم نمياد .آخه زياد تکون داره
.اوه، بيخيال! بهش عادت ميکُني - !نه، من ميترسم - !يالا، يالا -
!نه، من نميام - !يالا، يالا -
!اوه ... يالا، يالا
!ووووه
!بهت اعتماد کردمها - !يالا، بپر بالا -
!مراقب باش !يالا
!ايناهاش
،منو بگو که بهت اعتماد کردم بياريم بالا !به يه جايِ قديميِ پوسيده مثلِ اين
حالا چطوري بريم پايين؟ - .نگران نباش -
،در لحظه زندگي کُن !ها، «کَت»؟
گفتي اينجا پوسيدهست، مگه نه؟ .اتفاقاً قراره به زودي کُلِ اين محل رو بيارن پايين
!«من ميترسم، «رِج - !اي بابا، احمق نباش -
!نه، واقعاً ميترسم
.من چندان دل و جرأتي ندارم
،به گمونم حالا ديگه فقط خودمون هستيم !مگه نه؟
.فقط خودمون !فقط تو و من، نيست؟
.واسم مهم نيست
!بچهدار بشيم، «کَت»؟
!«اينو دوست دارم، «رِج
!پس گورِ بابايِ بقيه - !آره -
!بعدش سر و کلهيِ آقايِ بهداشتي پيدا ميشه به بابايي که تويِ بهداري کار ميکُنه چي ميگن؟ ميدوني؟
!تو حالت خوبه، عزيزم؟
!اصلاً سرِ حال به نظر نميرسيها؟ !بگذريم
!خيلي داغونه
يارو معتقده که سوسکها لابلايِ اون ... «درختهايِ فرسودهيِ پُشتِ کافه «ارديبهشت
.لونه ميکُنن
آره، واسه همين، کُلي از اين .اسپريهايِ ضدِعفونيکُننده به درختها ميزنه
«که يه مقداريشون رفته تويِ غذايِ کافه «ارديبهشت .و باعثِ مرگِ دو نفر از مشتريهاش شده
!بالاخره يه نفر بايد ميخوردشون ديگه - نظرت دربارهيِ ترانهيِ «به پايان ميرسد عشق» چيه؟ -
شعرش چطوري بود؟
"... به پايان ميرسد عشق"
.همهاش رو من نوشتم .که اصلاً هم هيچوقت به اسمِ خودم تمام نشد
،وقتي تويِ روستا زندگي ميکردي اونجا زندگي کردن رو دوست داشتي؟
!اوه، نه، وحشتناک بود
اونجا هيچي نبود .که به دردِ من بخوره
!واي! باز ديگه چيه؟
،من يکي از همون سوسککوچولوها هستم !که دارم ميرم تويِ پُشتش
و حالا خيلي مختصر، در موردِ ... .ناتواني در کنترل کردنِ خودش بگيد
.اوه، بله، اتفاقاً همينطوريه
اصلاً هيچوقت شده که ذهنش همينطور آواره بشه؟
و به ياد آوردنِ چيزهايِ کماهميتِ مختلف براش دشوار باشه؟
يه کمي. مگه نه، بابابزرگ؟ - ... نميدونم. من هيچوقت -
.نه، نه، متشکرم
و بايد تويِ لباس پوشيدن کمکش کرد؟
بله، راستش فکر ميکُنم ... با توجه به اين مواردي که ذکر کردين
قطعاً بايد پدرتون رو .تحتِ مراقبت قرار داد
نظرِ خودتون چيه، بابابزرگ؟
،اگه از من ميپرسيد !اصلاً موافق نيستم
به علاوه، حقيقتِ امر اينه که .ما کمبودِ فضا داريم
،آخه دو تا پسرمون هم هستن ميدونيد؟
،اونها دارن از خدمتِ نظام برميگردن .پس ما نميتونيم نگهش داريم
همينطوريش هم شورايِ شهر .اينجا رو پُرجمعيت برآورد کرده
.بله، بله، البته
،و ناتواني در کنترل کردنِ خودش .ديگه کمکم داره خيلي ناجور ميشه
خُب، بابابزرگ، شما رو تويِ يکي از .اقامتگاههايِ وسيعترمون جا ميديم
ريوِرميد» خوبه؟ حدس ميزنم که» از طريقِ شورايِ شهر، تعريفش رو شنيده باشيد؟
اونجا ... اونجا مخصوصاً ،برايِ شما خيلي مناسبه
چون انواع و اقسامِ تسهيلاتي که ... احتمالاً در يک منزلگاه کوچکتر
ازشون بهرهمند نخواهيد شد رو .برايِ ارائه دادن بهتون دارند
و همينطور، اونجا هميشه .کُلي کار برايِ انجام دادن هست
خودتون خواهيد ديد اونجا کُلي کار هست ،که باعث ميشه زمان رو راحت بگذرونيد
مثلاً انواع و اقسامِ مجالسِ رقص .و باشگاههايِ تفريحي
... و کمک هم هميشه مهياست
در صورتيکه احتمالاً ،وضعيت کمي بغرنج بشه
مثلاً لباس پوشيدن .و مراقبت کردن از پاهاتون
!بيا اينجا
!«کَتي»! يالا ديگه «کَتي» - !نه -
!«کَتي»! «کَت» - !«خواهش ميکُنم، «رِج -
حالا اگه ميتوني !خودت رو خلاص کُن
من فقط ميخوام !«باهات صحبت کُنم، «کَت
هي «رِج»، اين خيلي خوبهها، مگه نه؟ اصلاً چي هست؟ - .پنجرهيِ دوجدارهست -
تمامِ سر و صدايِ ترافيکِ بيرون رو .خفه ميکُنه
.و گرمايِ داخل رو هم حفظ ميکُنه - !اوه -
ميدوني، الان داشتم با خودم .فکر ميکردم
اون ميزي که تويِ مغازه ديديم رو يادته؟ - .آره -
به نظرت اگه اونجا ميذاشتيمش قشنگ نميشد؟ - .آره -
ميشد يکي از اون دستهگُلهايِ پلاستيکي رو هم .بخرم و بذارم روش
،«اوه، آره. ولي «کَت به نظرت تلويزيون رو بايد کجا بذاريم؟
... تلويزيون .نميدونم والا
اينجا رو! به گمونم تابلو نقاشيِ .«کوچولويِ قشنگيه، «کَت
،به نظرت با اجاره کردنِ اين منزل يه کمي پامون رو از گليمِمون درازتر نميکُنيم؟
اوه، نميدونم. حالا که اجارهاش کرديم ديگه واسه اين حرفها دير شده، نشده؟
،ولي اگه نتونيم از پسِ هزينهاش بربياييم .هيچ معني نداره که يه خونهيِ شيک اجاره کُنيم
!البته که ميتونيم
،منظورم اينه که من دارم هفتهاي 25 پوند درميارم .و تازه، حقوقِ تو هم هست
چقدره؟ هفتهاي 6 پوند بهعلاوهيِ انعامها؟
.پس ميشه هفتهاي 34 يا 35 پوند
!ما حسابي اعيون هستيم، نيست؟ - ولي با هفتهاي 35 پوند ارزشش رو داره؟ -
،خيلي بامزهست. خونهاي مثلِ اين .حتي بويِ متفاوتي هم داره
بايد بخاطرِ سيستمِ .گرمايشِ مرکزيش باشه
،حسِ متفاوتي هم داره .تا مغزِ استخونِ آدم
!اوه، عجب خونهاي
کفِ چوبفرش، درِ قوطيبازکُنهايي .ثابتشده به ديوار، شيشههايِ دوجداره
!و همسايهها !چقدر باکلاس هستن
خيله خُب، حالا قصد داريم ... چيزي رو آزمايش کُنيم
،که به نظر کمي پيچيده مياد .ولي در واقع اينطور نيست
حالا ميشه دستهاتون رو بذاريد کنارتون؟
.فقط بذاريدش پايين کنارِ بدنِتون .و کاملاً در آرامش باشيد
،حالا همزمان با منقبض کردنِ پاهاتون .انگشتهاش رو بديد بالا
انگار که نوعي مربع يا پاشنه .زيرِ پاتون درست کرده باشيد
... کاملاً غافلگيرانه اتفاق افتاد وقتي فهميدم - .حالا بذاريدش پايين -
،که اين همه مدت ناخوش بودم ... .و معلوم نيست چرا هيچوقت به ذهنم خطور نکرده بود
No comments yet. Be the first to leave one.