The first 104 lines.
آنانی که در انتظار ستارهاند بخش دوم
.به کتابخونهی جنگل خوش اومدی
جانم؟
...چیزه
.من جادوگر جنگلمها
...نه، اومم
.آره، یه جورایی اشتباهه
.فقط میخوام احساس راحتی کنی
.اونها نمیتونن بیان داخل
میتونی ببینیشون؟
.بـله
چطور؟
خودت میتونی بهم بگی که «چرا میتونی ببینیشون»؟
.تازه، هیچکدوم از اون بدهاشون نمیتونن بیان داخل
.بهتره بگم، من بهشون اجازه نمیدم
.همه مشغول کتابهای خودشون هستن
.کسی قرار نیست تو رو اذیت کنه
.خودت باید فهمیده باشی
.بگیر بشین، فکر کن تو خونهی خودتی
.برم ببینم چیز به درد بخوری دارم
.خیلی وقته که مهمونی برام نیومده
.خیلی خوشحالم
.امیدوارم کتابی داشته باشم که خوشت بیاد
یا، چطوره بگم، کتابی که از تو خوشش بیاد؟
عه، چی شد پس؟
.ببخشید قایمکی اومدم داخل
.اشکالی نداره، طوری نشده که
.آهای
!یه لحظه، فقط یه لحظه
...کجا بود
.همینجاها گذاشته بودمشها
.همین خوبه
اسمت چیه؟
.من ریچی هستم
.میورا ریچی
شما؟
.هاتوری چیسه
.هاتوری چیسه
.اسم قشنگی داری
.بیا
.کارت کتابخونه
.برای توئه
.بعدا لازمت میشه
.پس یه وقت گمش نکنی
.خوب گوش کن
.همین مسیر رو مستقیم باید بدویی
.حالا، بدو
.خیلی خوش گذشت
.من که بدجور خسته شدم
.وقتی کسی داره باهات حرف میزنه، تلفن رو بذار سر جاش
.یه دقیقه وایسا
.بجنب
.گفتم وایسا
.همیشه همین آش و همین کاسه است
.هیچوقت گوشِت بدهکار حرفهای من نیست
هان؟
میدونی هر روز چقدر عذاب میکشم؟
.میدونم، میدونم
.نخیر، هیچ هم نمیدونی
.میدونی، من هم خسته شدم
بحث سر دخترهست دیگه، نه؟
!این منم که همهاش باید مراقبش باشم
.خودت بودی که پاش رو تو خونمون باز کردی
.خودت رضایت دادی
...بله، به خاطر تو بود که
.بهش دست نزن
.زحمت نکش
.دایکی، زودباش آماده شو
چرا تو خونهی مایی؟
.برو گمشو
...تقصیر توئه که مامانم
دختر جون، چت شده؟
زخمی شدی؟
.عجبا
.این
گزارش کتاب
.هاتوری سان
میشه چندتا از کتابها رو بخونم؟
.الـبته
کارت کتابخونه همراهته، درسته؟
،گوش کن
،تا وقتی که این کارت رو داشته باشی .عضو اینجا به حساب میای
،هر وقت دلت خواست میتونی بیای اینجا .و حتی میتونی کتاب هم امانت بگیری
.اما، هر دفعه یک کتاب
.و هیچوقت نباید در ورودی جلو رو باز بذاری
.اگه این قانونها رو رعایت کنی، میتونی هر روز بیای اینجا
هر روز؟
.هوم
.هر روز
.هر چند دفعه که دوست داشتی، هر وقت که دلت خواست
،خوش اومدی، هاتوری سان .به کتابخونهی جنگل
.بفرما
زنبورها
.نه، دیگه تحملش رو نداریم
.بله
.خانمم بچهها رو برداشته و رفته
تا همین الان هم هیچی واسش کم نذاشتیم، غیر اینه؟
.حالا، نوبت توئه که بیای ببریش
بدجور خورهی کتاب شدیها، نه؟
.آره
.وقتی مشغول خوندن میشم، کل مشکلاتم رو فراموش میکنم
.آها، راستی
،هاتوری سان، اگه دوست داری —چرا اینجا نمیمونی
.ای وای
No comments yet. Be the first to leave one.