The first 200 lines.
این برنامه شامل صحنههای زورگویی و ناراحتکننده است.
تماشای آن برای برخی از بینندگان توصیه نمیشود.
اگر شما یا کسی که میشناسید در بحران است یا نیاز به حمایت دارد،
منابعی برای کمک وجود دارد.
قسمت قبل
من تو رو میبینم.
باید بدونم کی با پسرم این کارو کرده.
بچهبازی بود، همین.
این بچهبازی نیست.
من اینجام. - نه، کایری. تو هم اینجا نیستی.
به خاطر همین خودت رو نامرئی کردی.
به خاطر همین هیچکس بهم کمک نکرد. چون نمیتونستن منو ببینن.
قدرت داشتن واقعی نیست، باشه؟
اونا این کارو وقتی بچه بودی با تو هم کردن؟
نه.
و لطفاً، جلسه با خانوادهها رو فردا بعدازظهر فراموش نکنید.
نمیخوام کسی غیبت داشته باشه.
پس من چی؟
زورگو
چیکار کردی، پسرم؟
بهش آتیش بپاش و پوستشو بکن.
گفتم "نه!"
این مال قبل از تصادفه.
تقصیر هیچکس نیست، مگه نه؟
تقصیر هیچکس نیست که نصف سر پسرم شکافته شد
و بدنش پر از زخم بود.
با دیدن دهها پیام
حمایت روی دیوارهای این دبیرستان،
مشخصه که چقدر تصادف اون دانشآموز،
که چند روز پیش اتفاق افتاد، همکلاسیهاش رو عمیقاً تحت تأثیر قرار داده.
تو هم در مورد آدمبدا خیلی میدونی، مگه نه؟
یکی رو میشناختم، آره.
شکستش دادی؟
به همهچیزای دیگه نگاه کن، به همهچیزایی که دور و برشن.
بگو تو بودی! بگو تو بودی!
تو هم بودی!
بیعدالتی رو تحمل نکن.
جایرو، بریم. بریم، جایرو! جایرو، بریم! جایرو، بریم!
خودش افتاد، بریم! یالا، جایرو!
یالا، رفیق! بریم.
آدم میتونه تحمل درد رو یاد بگیره.
وقتی پر از درد بشیم، دیگه درد اثری نداره.
تولدت مبارک
هورا! هورا!
خیلی قشنگ! یه عکس، یه عکس.
خب، یه عکس. لبخند بزنید!
عالیه!
عالیه عزیزم.
خب، تقریباً بهتره که دوستات نتونستن بیان.
کیک بیشتری برای ما، مگه نه؟
نمیخوام برگردم.
میدونی که باید بری. - میترسم.
بهشون نشون بده که تو از اونا قویتری.
قوی... قویترین.
راحت باش.
مطمئنی؟ - حرف نباشه.
این درد داره.
درد میتونه قویترت کنه.
اما وقتی وارد وجودت بشه،
دیگه هیچوقت ترکت نمیکنه.
چیزی که نمیفهمم اینه که چرا هیچ پروتکلی اجرا نشده بود.
دختری با اژدها روی کمرش
خب، ما پروتکلهای لازم رو اجرا کردیم
که با چیزی که داشت اتفاق میافتاد منطقی بود.
با تمام اطلاعاتی که داشتیم. ما چیز دیگهای نمیدونستیم،
نمیدونم، شما میدونستید چی شده بود؟
تا حالا دیدید بهش زور بگن؟
ما نمیتونیم همه چیزایی که اینجا اتفاق میفته رو کنترل کنیم.
برای این کار پرسنل کافی نداریم.
منظورم اینه که، به نظرم این فقط بچهبازی بود،
و به نظرم داریم یه کم زیادی واکنش نشون میدیم. میدونی--
البته، این هر سال اتفاق میفته.
موقع زنگ تفریح... - دقیقاً، این چیزا که...
بیش از حد محافظت کردن از دانشآموزان هم شاید جواب نده، مگه نه؟
البته. اونا یه رابطهای با هم دارن...
چطور میتونید همهتون هی این حرفو بزنید؟
اون پسر هیچوقت کمک نخواست. - اینقدر هم آسون نیست که آدم کمک بخواد.
ولی ما اینجا بودیم. - و هیچی ندیدیم.
به خانوادهها میگیم
که تحقیقات داخلی انجام دادیم
که دیگه این اتفاق نیفته، و تموم.
کسی به خودش زحمت داده بپرسه حالش چطوره؟
شما فقط به حقایق اهمیت میدید، نه به آدمها.
و تا وقتی اون بچه نامرئی بمونه، این قضیه تموم نشده.
کجا میری؟ جلسه الان شروع میشه.
مثل اینکه این ماجرا داره شروع میشه، آره؟
نه، مشکلی نیست، آره. من باهات میمونم.
کایری، نگران نباش، پائولا تو راهه، باشه؟
ممنون، بعداً میبینمت! - خداحافظ.
همه چی روبراهه؟ - آره.
آره؟ - اوهوم.
هی رفیق!
نگاه کن، این پسره ایناهاش. چه خبرته؟ مگه گوشیتو چک نمیکنی یا چی؟
مامانت صد بار بهت زنگ زد. - شارژ گوشیم تموم شد.
هی، میدونی کاپی میاد؟
نگاه کن، امی اونجاست. میرم ازش بپرسم چیزی میدونه.
اینم مامانته، باز داره فضولی میکنه.
پس الان بفرستش. یعنی چی نمیتونی؟ آخه چرا نمیتونی؟
سلام. میدونی اِم اِم کجاست؟ موتورش رو بیرون دیدم.
نمیدونم. - نه.
تو چی بِتی؟ - نه.
بیخیال. چی؟ چه خبره؟ - من نمیدونم کجاست.
چند روزه ازش خبری نداریم.
کیری!
خب، من... فقط میخواستم بهت بگم که این کارو کردم.
چیکار کردی؟
با اِم اِم کات کردم.
چه حسی داره وقتی شکست میخوری و تحقیر میشی؟
چه حسی داری؟
بد.
حالا بیحساب شدیم.
نه.
هنوز نه.
امروز جلسه مدرسهست، درسته؟
آره. - چه حسی داری؟
عجیب.
معلومه. البته، چون میخوان در مورد اتفاقی که افتاده حرف بزنن، درسته؟
در مورد من حرف میزنن، بدون من.
نباید بذاری بقیه به جات حرف بزنن، اینطور نیست؟
نمیخوام برگردم.
دیر یا زود، بالاخره باید با هیولاهات روبرو بشی.
و اگه نخوام چی؟ - هوم.
خب، اونوقت اونها هستن که توضیح میدن چی شده،
و فقط نسخه اونا شنیده میشه.
هیچکس نمیدونه چی شده.
فکر کنم داری دروغ میگی.
شک دارم یکی بدونه.
چرا نمره امتحان رو عوض کردی؟
من چیزی رو عوض نکردم. تو جوابها رو عوض کردی.
من میدونم چی شده.
تو از کجا میدونی؟ - چون برای منم اتفاق افتاد.
تو هم نامرئی شدی؟ - چی؟
تو هم یه قدرتی مثل من پیدا کردی، نه؟
میدونی چیه؟
خیلیها هستن که دارن این حس تو رو تجربه میکنن.
یه جایی، یه زمانی، احساس نامرئی بودن کردن.
فقط هیچکس در موردش حرف نمیزنه.
چرا نه؟
به کسی گفتی؟
نه.
منم نگفتم.
تا اینکه اژدهام پیدا شد.
اون اومد تا به من شانس دیده شدن رو بده.
من اژدهامو دارم، تو نقاشیهات رو داری...
از سوپر کاپیتان زنبور.
باید در مورد چیزی که داره برات اتفاق میفته حرف بزنی.
تو یه مشکل داری.
الان دیگه مشکلی ندارم، چون نامرئیام.
باید کمک بخوای.
اگه تو نکنی، من این کارو برات میکنم.
به این فکر کردم که کاری که اون خواست رو انجام بدم،
ولی دیگه وقتی نبود.
میخوام یه داستان برات تعریف کنم.
اسمش هست «مشکل من نیست».
یه موش کوچولو بود که تو یه مزرعه زندگی میکرد،
وقتی فهمید کشاورزا یه تله موش خریدن.
ترسید و دوید تا به بقیه حیوونا هشدار بده.
اول رفت سراغ چند تا گوسفند که داشتن آروم غذا میخوردن،
و بهشون هشدار داد.
«تله موش خریدن! تله موش خریدن!»
«آه، موش کوچولو،
واقعا متاسفیم.»
«میدونیم که این یه مشکل بزرگه برات، ولی...
همونطور که میدونی...
اصلا روی ما تاثیری نداره.»
موش ناامیدانه رفت سراغ سگ وفادار،
که همیشه اون رو یه دوست خوب میدونست.
«سگ، باید کمکم کنی، باید کمکم کنی!» سگ گفت،
«آه، موش، واقعا متاسفم، اون تله موش...
ولی همونطور که میدونی، تله موش واقعاً روی من تاثیری نداره.»
بعد، موش رفت سراغ سه تا خوکی که تو مزرعه زندگی میکردن و بهشون گفت،
«خوکها، باید کمکم کنید. باید کمکم کنید تا اون تله موش رو پیدا کنیم
که من توش گیر نیفتم.»
خوکها با تحقیر بهش نگاه کردن و جواب دادن،
«آه، موش کوچولو، باید خیلی مراقب باشی.»
«ما به سادگی نمیتونیم کمکت کنیم. این مشکل ما نیست.»
و اینطوری، یکییکی،
همه حیوونای مزرعه مشکل رو نادیده گرفتن.
در همین حین، موش روزهاشو گذروند
با احتیاط حرکت میکرد...
و ناامیدتر و ناامیدتر میشد.
وحشتزده.
همونطور که تو هم اگه حس میکردی زندگیت در خطره، همینطوری میشدی.
بازی کردن، تقلب کردن و دروغ گفتن.
ابرا داشتن جمع میشدن.
بعداً میفهمی.
بارون شروع به باریدن کرد. جویبارها به رودخونه تبدیل شدن.
رودخونهها شدن دریا.
و سیل بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه تمام دنیا رو پوشوند.
هیچی نمیخوای بگی؟
باشه، بسه دیگه! چرا اینقدر اون پشت سر و صدا میکنین؟
تا اینکه یه روز، یه صدایی به گوش رسید.
باید کاملاً مطمئن بشه که تو این قضیه رو حل و فصل میکنی. فهمیدی؟
یه چیزی افتاده بود تو تله.
سلام کردن یادت رفت؟
چی شده، تنهایی؟
تنهام بذار!
همه فکر کردن موشه به دام افتاده.
زن کشاورز دوید تا ببینه چیه.
و چیزی که کشف کرد
No comments yet. Be the first to leave one.