The first 200 lines.
آنچه در هیلو گذشت…
ولی لزومی نداره که جنگ راهحل باشه
وینشر احمقـه
جین حا، برای این کوچولومون تعریف کن؛
مدریگال یا آزادی داره، یا نداره
بابا! نه!
نیروهای کاوننت در سیارهی مدریگال از پا در اومدن
یک بازمانده
مراقبش باش. بهم قول بده
بهت قول میدم
نباید برمیگشتی
وینشر بهمون اجازه داد تا اجساد رو جمع کنیم
ولی انقلاب تمومه
کوان حا، یه فتنه راهانداز. میخوام شرش کم بشه.
پدرت رفت دیدن یه گروهی توی صحرا
- سالکها - چی بهش گفتن؟
دلیل اصلی اینکه توی مدریگالیم
این سالکها کجان؟
الان تمام ارتش وینشر میان سر وقتمون
بیا بریم
بدهیت یه سفینهست
و یه عالمه پول دوتریوم
باید با واقعیت روبرو بشی
مبارزهات برای آزادی به آخر خط رسیده
هیچکس قیام نمیکنه
دیگه قهرمانی وجود نداره
« کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما » :. @CinamaSub .:
وای، کوان، چطوری این کارو کردی؟
عمراً بهت بگم
…رسیده بود به عمق ۶ متری چاه که تازه یادش اومد یه مشعل روشن دستشـه
وای، نه « سیارهی مدریگال - ۲ سال قبل »
حرومیِ کلهخر داشت خودش رو میفرستاد رو هوا
- کاسهمو بده - خب، چیکار کردی؟
چیکار کردم؟ چه کاری از دستم برمیومد؟ شیفت روزانه بهش دادم
متو… متوجه نمیشم
خب توی شیفت روزانه دیگه مشعل نمیخواد
پروفسور، شام داره از دهن میفته
از سرآشپز معذرت میخوام
این پسره رو پیدا کردم؛ عین یه تولهی گمشده داشت این دور و بر میچرخید
ژنرال حا، ببخشید، دارید غذا میخورید. نمیخواستم…
این چه حرفیـه؟ بیا بشین پیشمون
یه غذایی بزن به بدن
خیلی لطف دارید
تازه اومدی خدمت، مگه نه؟
بله، خانم. اسم من روبنـه. اهل کاسترا هستم.
به مبارزهمون خوش اومدی، جوان
ممنون، ژنرال ترن
بشین پیش بچهها
بذار آدم بزرگها حرف بزنن، خب؟
کوان، بازم تردستیت رو نشونمون بده. دوباره
الان نه. برو پی کارت
چند تا خبر از مدریگالسیتی
دو تا لشکر از تکاورها شهر رو ترک کردن،
عجله هم داشتن
بازم میفرستن. همیشه میفرستن
طبق شنیدههام، توی تمام مستعمرههای خارجی همین اتفاق داره میفته
یو.ان.اِس.سی به کمبود نیرو خورده. .دارن میذارن میرن
عقبنشینیهاشون واسهام حکم فرصتی برای پیشروی رو داره
ولی آگاتا درست میگه. هیچ چیزی رو قطعی ندونید.
چه خوشتیپی
عمه
بعضاً از خودم میپرسم که به چه قیمتی پامون تموم میشه
اگه منتظر بمونیم گرونتر پامون تموم میشه
خوشوقتم
من روبنم. من…
روبن کاسترایی
شنیدم خودتو معرفی کردی
نظرت چیه بعد از شام ببریش پیادهروی؟
عین حیوونهای باغوحش
- ولی هیچکس هیچی نمیندازه جلومون - چی؟
شرمنده. من زبان شما رو بلد…
خب، بگو ببینم، روبن کاسترایی،
بعد از جنگ چیکار میکنی؟
- بعد از جنگ؟ - اوهوم
نـ… نمیدونم
گمونم با کار توی دکلهای حفر آب سنگین بزرگ شدی
برمیگردی سر اون دکلها؟
گمونم… آره
پس زندگیت تغییری نمیکنه، مگه نه؟
کوان، ولش کن
- منظورت چیه؟ - منظورم اینه که…
حتی اگه یو.ان.ای.سی رو شکست بدیم و
تو جون سالم بهدر ببری،
بازم مثل بقیهمون میری سوخت استخراج میکنی
- کوان حا - من دارم برای آزادی مدریگال میجنگم
- مادرم هم واسه همین جنگید - بسه!
پدر، اگه میخوای چیزی به خورد سربازهات بدی…
حداقل دروغ به خوردشون نده
- کجا میری؟ - هر جایی جز اینجا
کوان!
« زیرنویس از علی اکبر دوست دار و آرین » :. Ali 99 & Cardinal .:
کی اونجاست؟
پرنده
اصلاً باورتون میشه؟
توی ارتفاع ۳۰۰ متری از سطح مدریگال یه مشت چهاربالهی کوفتی
توی سوپاپ هوام گیر کردن
وای، نه! چیکار کردی؟
خب، کاری که همیشه میکنم. متوسل شدم به تمریناتم.
یه تپهی شنی رو هدف گرفتم
و سفینهم رو با یه چرخش کنترلشده…
حدود ۱.۶ کیلومتر اونورتر فرود آوردم
محشره! عجب داستان فوقالعادهای
الحق که محشره، مگه نه؟
- به افتخار تو - بله
به افتخار اینجانب
گندش بزنن. بیا بریم خونه
اسکوئرل (به معنی سنجاب)
اینها مردم من نیستن
تو شریک سورنی؛ عین شریکها رفتار کن دیگه
حالا یه نوشیدنی برام بریز تا ندادم یه مرد دیگه این کارو بکنه
با یه شلیک نسخهی دوتا از جنگندههای برادزسورد یو.ان.اس.سی رو پیچیدم؛
عینِ زدن دوتا پین دور از هم با یه توپ بولینگ
ولی سردستهی جوخه هنوز دنبالم بود،
منم عین بوکسورها جاخالی میدادم،
که زدم به اون چهاربالههای لعنتی
الکی!
کل سفینه داشت متلاشی میشد
به خودم که اومدم دیدم کلهپام و شتابم ۵ برابر جاذبهی زمین شده
- نه بابا! - بعد دیدمش
- گاوصندوقی که دزدیده بودم… - یالا!
…پُر از پول بود و از بیخ گوشم رد شد…
.از شیشهی جلو پرت شد بیرون جدی میگمها.
خوشبختانه، زد سفینهی پشت سرم رو ترکوند
۱۰ ثانیه دیگه از حال میرفتم، خب؟
و یهو…
یه تصویر توی ذهنم نقش بست
عشق زندگیم رو دیدم
پسرم رو دیدم، پسر قشنگم
همه چیز برام عین روز روشن بود
اون صحنه…
قشنگ بود
خیلی قشنگ بود
- وای - نوش
چی سر دختره اومد؟
همون دختر شورشی اهل مدریگال که روی سرش جایزه گذاشته بودن
جایزهی تپلی هم رو سرش بود
اینجا بود، پیش سورن تو رابل
ولی گذاشت شریکش هم ازش سود ببره؟
نه
باهاش رفت مدریگال تا خودش جایزهاش رو بگیره
حالا هم که برگشته
نه خبری از دختره هست، نه جایزه، نه سفینه
پس، چی شد؟
مشکلی هست، رفیق؟
ما یه نقشه داشتیم؛ من و تروکِن
یه دزدی بزرگ
یه چیزی که واسه هممون نون توشـه
ولی حاضر نشدی گوش بدی
من هرطور صلاح بدونم کارمو میگردونم
پس ما باید گرسنگی بکِشیم
تو که انگار خوب به خودت میرسی
مردم دارن یه حرفهایی میزنن
جداً؟
چه حرفهایی؟
بهش بگو
مثلاً میگن…
شاید سورن دیگه اون آدم سابق نیست
واقعاً؟
سورن، عزیزم، بیخیالش
نه، نه
میخوام ببینم چی میگه
اسکوئرل کوچولو بالأخره خایه پیدا کرده
خب…
بگو ببینم
من دیگه اون آدم سابق نیستم؟
بیخیال، بیا بریم
زیاد مشروب زده
بیا، عزیزم
مهمونی گرفتیمها
آره
بیا عیش و نوش کنیم
دست بهش نزنید
- گفتم بذاریدش کنار! - کوان حا
اسم منو از کجا میدونی؟
آهای!
پدرم اومد اینجا شما رو ببینه…
مگه نه؟
من دیسیدراتام
پدرم الان مُرده
در حین دفاع از مدریگال کُشته شد…
بهخاطر حرفی که شما بهش زدید
اینجا اونو عوض کرد
میخوام بدونم چی بهش گفتید
چرا باید بهت بگیم؟
چون…
چون من میخوام کاری رو که شروع کرد، تموم کنم
پدرت این کارو شروع نکرد
قبل از اون، کسانی توی خانوادهات این راه رو در پیش گرفتن
فقط من از خانوادهام باقی موندهم
بقیه مُردن، پس…
بگو چه حرفهایی به پدرم زدید
خواهش میکنم
آماده نیستی
من بچه نیستم. من…
تنهایی این همه راه رو اومدم
همه چیزو به خطر انداختم و دنبال شما گشتم!
تو آماده نیستی
با یکی دو برابر خودم درافتادم و شکستش دادم
اگه پاش برسه با همهتون میجنگم!
خشمت نمیذاره حقیقت رو ببینی
No comments yet. Be the first to leave one.