The first 200 lines.
میدونی چرا اونا رو انتخاب کردم؟
چرا اونا رو واسه تغییر شکل دادن جهان انتخاب کردم؟
چون ضعیفن.
راحت در هم میشکنن.
راحت تغییر شکل میگیرن.
کنترل میشن.
ظرفهای عالیای هستن.
اوه، عزیزم.
- مامان. - اوه، عزیزم.
نمیفهمم. چطوری...؟
اون جادوگره. یه جادوگر واقعی و همهچیتموم.
مایک.
تو انجامش دادی. واقعاً انجامش دادی.
بچهها.
وکنا... اون بچهها رو گرفته.
میدونم. درک، مری، گلن.
نه. فقط اونا نه.
بقیه، نتونستن از هاوکینز بیان بیرون.
اگه زودتر دست به کار شده بودم، میتونستم تو مبارزه بهشون کمک کنم.
ولی خیلی دیر شده بود.
و حالا همهشون دست اونن.
هر ۱۲ نفر.
ما شکست خوردیم.
من شکست خوردم.
نه.
تونلها. رادیو شاک.
خاطراتتون از اتفاقی که افتاد، از اینکه چطور به اینجا اومدید، ممکنه تیره و تار باشه...
- مری! - ...گیجکننده باشه.
هالی!
هیولاها... سعی کردن شما رو ببرن.
سلام!
ولی من درست به موقع نجاتتون دادم.
- چطوری؟ - خوبم.
اینجا، خونهی من،
حالا خونهی شما هم هست.
پناهگاه شما.
تا وقتی که وارد جنگل، جایی که هیولاها زندگی میکنن نشید،
اینجا جاتون امنه.
خب، میدونم خیلیا از خودتون میپرسین
که بقیه دوستا و خونوادهتون کی اینجا به ما ملحق میشن.
حقیقتِ تلخ اینه که چیزای مهمتری در خطره
تا فقط جونِ عزیزاتون.
نمیخوام بترسونمتون.
ولی معتقدم اونقدری شجاع هستین که حقیقت رو بدونین.
یه تاریکیِ خبیث داره پخش میشه، نه فقط توی هاوکینز،
بلکه کل دنیا رو میگیره،
و بهزودی واسه متوقف کردنش خیلی دیر میشه.
میتونین به این تاریکی مثل اون «موجود سیاه» توی کتابتون نگاه کنین.
همونطور که اون موجود سیاه خونوادهی «مِگ» رو تهدید میکرد،
این تاریکی هم خونوادهی شما رو تهدید میکنه،
ولی من فکر میکنم راهی واسه شکست دادن این تاریکی پیدا کردم.
چطوری؟
من سفرهای دور و درازی فراتر از بُعد خودمون داشتم.
توی سفرهام، یه دنیای دیگه رو کشف کردم.
دنیایی خیلی دور از زمین.
این دنیا خیلی شبیه دنیای خودمونه، فقط...
خوبه.
بدون هیولا و تاریکی.
اونجا خودِ نوره.
که منو میرسونه به دلیل اصلیِ اینکه چرا شما انتخاب شدین.
شما...
مثل بقیهی بچهها نیستین.
مثل مِگ، شما خاص هستین.
شما قدرتهای نهفتهای اینجا دارین.
و معتقدم اگه با هم همکاری کنیم، میتونیم اون قدرتها رو بیدار کنیم،
انرژیمون رو هدایت کنیم و این دنیای جدید رو به سمت دنیای خودمون بکشونیم.
و وقتی که نور...
به تاریکی برسه،
نور تاریکی رو بیرون میکنه،
عزیزاتون نجات پیدا میکنن، و شما...
شما قهرمان میشین.
بله، هالی؟
قراره دوباره بری؟
که بچههای خاصِ بیشتری رو بیاری اینجا؟
هالیِ بیچاره. اون اولین نفری بود که انتخاب شد،
و اینجا تک و تنها موند.
ولی نگران نباش، من دیگه ترکتون نمیکنم.
هیچکدومتون رو. دیگه هیچوقت.
اما فعلاً،
بخورین و بازی کنین.
و از همه مهمتر، استراحت کنین.
چون فردا؟
فردا، همهچی شروع میشه.
SANDS Movie :زیرنویس پارسی اختصاصی
✦ @ amirluminox | Amir Luminox ترجمه از ✦
« چــیــز هــای عــجــیــب » فـــصـــل پـــنـــجـــم
قسمت پنجم: «شوک جاک»
گفتی هیچکس از این اتاق خارج نشده.
مستقیم از طرف بخش امنیت اومده. هیچکس وارد یا خارج نشده.
داری چی میگی؟ مثل هودینی غیب شدن؟
نمیدونم قربان.
میخوام وجب به وجب این ساختمون چک بشه.
تمام اتاقها، هواکشها، پنلهای دسترسی. یالا. تکون بخورین. بدو!
خوبی؟
از دستش دادم.
خیلی دور شدیم.
اشکالی نداره. اونقدری دور شدیم که دیگه الان بهمون نمیرسن.
عجب چشمهای اومدی بچه.
منظورم اینه که، شاید باید بگم خیلی خفن بود.
این همون کلمهای نبود که به دایره لغات «اِل» اضافه کردی؟
من... روی بقیه تأثیر بد میذارم.
آره، به جمع ما خوش اومدی.
- لوکاس؟ - گندش بزنن.
- اوه، نه. - هی. هی بچهها.
اوه، نه.
- هی. - اوه، لعنتی.
فقط یه خراشه.
- خدایا، مایک، کمکهای اولیه رو بیار. - تف توش، تف توش، تف توش!
بذار ببینم.
- میتونی بلندش کنی؟ نشونمون بدی؟ - آره.
چیز خاصی نیست.
اوه، گندش بزنن.
آره، به نظر میاد دقیقاً همونقدری باشه که واسه چندتا زخمِ خفن لازمه.
متأسفم که نتونستم از بچهها محافظت کنم.
تو هر کاری از دستت برمیاومد کردی. تو... تو جنگیدی.
جونت رو به خطر انداختی. در ضمن، عجب ضربهای زدی.
دیدی؟
اون فراتر از فقط دیدن بود.
پس، اون دموهایی که رو هوا معلق بودن، دست و پاشون میشکست و میمردن...
همهاش... همهاش کار تو بود؟
منظورم اینه که... آره.
پشمام.
برگام.
میدونی این یعنی چی، نه؟ تو مثل «ویلِ دانا» هستی، ولی واقعیاش.
- نه واقعاً. - اون بیشتر شبیه یه جادوگره تا ساحر.
باشه، آره. منظورم اینه که، حتماً.
ولی میفهمی چی میگم، مگه نه؟
مثلاً، این کلاً بازی رو عوض میکنه.
ما یه «اِلِ» دوم داریم.
من مثل یه «اِلِ» دوم نیستم. من قدرتی ندارم.
من فقط... دارم میکشم. دارم قدرتهای وکنا رو میدزدم.
و واسه انجام این کار، باید نزدیک ذهنِ کندویی باشم،
و وکنا هم دیگه برنمیگرده.
- ولی ممکنه دموهاش برگردن. - فکر نمیکنم.
اونا دنبال بچهها اومده بودن، و اون همهشون رو گرفته،
و ظرفهاش رو هم داره.
«ظرفها»؟
این چیزیه که اون صداشون میکرد. میگفت: «ظرفهایی برای تغییر شکل دادنِ جهان.»
فقط امیدوارم تئوریت غلط باشه.
کدوم تئوری؟
ششم نوامبر.
روزی که همهی اینا شروع شد...
همون روزیه که تموم میشه.
خوبی؟
اوکی، لوکاس، آروم برو. آروم برو. هواتو دارم. هواتو دارم.
بیا دیگه حاجی. یه قدم دیگه.
هی، هی. بیا اینجا.
در عجبم اگه راهی باشه که بتونیم دوباره به ذهنِ کندویی وصل بشیم
و دوباره به قدرتهاش دسترسی پیدا کنیم.
این غیرممکنه، مگه اینکه...
کندو نزدیکه، میدونم.
ولی اتفاقی که امشب افتاد رو هم
هیچکدوممون فکر نمیکردیم ممکن باشه.
مامان.
گوش کن، فقط دارم میگم، اگه...
اگه این بار،
از قدرتت علیه ارتش اون استفاده نکنی.
علیه خودش استفادهشون کنی، علیه وکنا.
با شمشیر خودش بهش زخم بزنی.
تو امشب شکست نخوردی.
کاری که کردی...
فوقالعاده بود.
خودت هم گفتی.
وکنا تو رو انتخاب کرد چون دستکمت گرفته بود.
فکر کنم همهمون همینطور بودیم. من که خودم اینطور بودم.
و این اشتباهیه که دیگه هیچوقت، هیچوقت تکرار نمیکنم.
ولی حاضرم سرِ همهچی شرط ببندم که اون دوباره این اشتباه رو میکنه.
و وقتی این کار رو بکنه،
این آخرین اشتباهیه که اون حرومزاده انجام میده.
معجزهست که سالم برگشتن.
کاش میشد همین حرف رو دربارهی «بیامو»یِ عزیزِ هرینگتون هم زد.
واقعاً میخوای همین کار رو بکنی؟
طوری رفتار کنی که انگار هیچی نشده و شوخی کنی؟
نقشه همیشه این بود که وکنا رو پیدا کنی و برگردی خونه.
- اون نقشه هیچوقت واقعی نبود، نه؟ - معلومه که واقعی بود.
داری دروغ میگی.
درست مثل همون دروغی که دربارهی تمرین دادنم گفتی. نمیخواستی توی گشتزنیهات همراهت باشم،
چون نقشهات این بود که تنهایی بری سراغ وکنا و بمیری.
هی. به من گوش کن. اتفاقی که امروز افتاد فرق داشت.
اون «کریپتونایت» رو نمیتونستی باهاش بجنگی. چارهی دیگهای نداشتم.
پس اون بمب چی؟
اون بمب... یه راهِ اطمینان بود.
یه راهِ اطمینان که هیچکس ازش خبر نداشت.
من امشب توی چشمات دیدم.
دیدم.
قصد داشتی بمیری.
از همون اول هم همین قصد رو داشتی.
هی!
قرار بود دوستات اینجا باشن، نه؟
اوه، داری شوخی میکنی دیگه.
خب، این یکی خیلی امیدوارکننده به نظر میرسه.
ما توی لابی هستیم.
و... دقیقاً داریم کجا میریم؟
آره. مثلاً دنبال چی داریم میگردیم؟
- همهتون «بازگشت جدای» رو دیدین؟ - همونی که توش خرسهای عروسکی بود؟
- ایواکها. - آره، بهترین قسمتشه.
- واقعاً هست؟ - نه، ولی همهی بچهها عاشقشن، پس با عقل جور درمیاد.
توی فیلم، اگه یادتون باشه،
شورشیها باید «ستارهی مرگ» دوم رو نابود کنن،
ولی دورش رو یه سپر انرژی محافظ گرفته،
No comments yet. Be the first to leave one.