The first 119 lines.
تق، تق، تقیّه
دو تا پنجره توی زیرشیروونی
زنگ، زنگ، آی زنگ
بچرخ و سوار اسب شو
تق، تق، تقیّه
دو تا پنجره توی زیرشیروونی
زنگ، زنگ، آی زنگ
بچرخ و سوار اسب شو
یک فیلم فدایی
دیگه هیچی نمیدیدم.
بیناییم رو از دست داده بودم.
حس کردم انگشتای دست چپم که نامه رو گرفته بودن، از بدنم جدا شدن.
صدای انفجار گوشهام رو کر کرده بود.
خون از سر و صورتم و بدنم سرازیر بود.
کار یه سیم نازک بود که به پاکت وصل شده بود.
توی پاکت چند برگ کاغذ سفید بود و پودری که مرگ ازش بیرون میزد،
همین که دستی بهش میخورد.
همونطور که بین هوشیاری و بیهوشی بودم،
موهای بلند سلوا، منشیم، رو روی صورتم حس میکردم.
داشت سعی میکرد منو از اتاقم تا آسانسور ببره،
تا همکاراش منو برسونن بیمارستان.
صداش رو میشنیدم که کمک میخواست.
مدام به هوش میاومدم و دوباره از حال میرفتم،
توی راهی که حتی ده دقیقه هم طول نکشید.
وقتی رسیدیم بیمارستان،
دیگه کامل بیهوش شده بودم.
نمُردم.
شب
دورادور بالهاش رو باز میکنه
و توی سکوتش، شعرها طنین میندازن
راه میرم و راه میرم، وقتی از غصهها میگن
این سفر، توی موزهی روزهاست
راه میرم و راه میرم، وقتی از غصهها میگن
توی موزهی روزها
این سفر، توی موزهی روزهاست
در موزهٔ روزها
صفحهای از رمله
در جنگ ۱۹۴۸، نیروهای اسرائیلی رمله و شهر همسایهاش لُد را در عملیات دانی
تصرف کردند و بخش بزرگی از جمعیت فلسطینی این دو شهر اخراج یا آواره شدند
ما رو دو ردیف، دو طرف جاده به صف کردن.
همون جادهای که رمله رو به اورشلیم وصل میکنه.
گفتن دستهامون رو ضربدری ببریم بالا.
یکی از سربازها وقتی دید مادرم منو جلوی خودش گذاشته،
تا سایش منو از آفتاب تیرماه حفظ کنه.
با خشونت دستم رو گرفت و کشید بیرون.
گفت روی یه پا وایسم،
و وسط اون جادهی خاکی دستهام رو بالای سرم ضربدری کنم.
اون موقع نه سالم بود.
تق، تق، تقیّه
دو تا پنجره توی زیرشیروونی
زنگ، زنگ، آی زنگ
بچرخ و سوار اسب شو
اینجا مقر سازمان آزادیبخش فلسطین در بیروته
سربازهای ارتش اسرائیل دارن کامیونهایی رو بیرون میبرن که پر از پرونده و مدرکه.
دارن تند تند کار میکنن، قبل از اینکه ارتش اسرائیل از بیروت خارج بشه؛
که احتمالاً همین هفته اتفاق میافته.
مثلاً اینجا توی پروندهها فیشهای حقوقی داریم...
یه پروندهی شخصی.
از روی مدارک و عکسها معلومه این دفتر خیلی منظم بوده.
فهرست کمکهای مالی؛
از سازمانها و آدمهای مختلف اینجا در غرب بیروت.
یه مجموعهی بزرگ عکس هم هست که برای تبلیغات استفاده میشده:
پناهندهها، یه مراسم خاکسپاری... اینجا عکسش نیست.
عکس یکی از اعضای ساف که فالانژها اعدامش کردن،
کسی به اسم غالب سعید ابراهیم، و از این جور چیزها.
جمعآوری این اسناد، اینجا و جاهای دیگه، هنوز ادامه داره.
خیلی طول میکشه تا همه رو ببرن و دستهبندی کنن،
تا ببینن چیزی بینشون هست که بعداً به درد بخوره یا نه.
بیرون بردن این همه کاغذ با تمام توان ادامه داره؛
حتی از ساختمان مرکز پژوهشهای فلسطین،
شاخهی پژوهشی ساف در منطقهی حمرا.
مدیر این مرکز صبری جریس هست؛
اهل فسوطة در جلیل،
و از بنیانگذارهای سابق «الارض».
همهچی بستهبندی شده، هنوز مرتب نشده، ولی آمادهی انتقاله.
طبقهطبقه کتاب و روزنامهست، شمارههای سالهای قبل روزنامهها؛
از کشورهای عربی، اسرائیل و سراسر دنیا.
مجموعههای عظیمی از بریدهجراید دربارهی موضوعات مختلف.
یه کتابخونهی میکروفیش، با کارتریجهای مرتب،
که هم بر اساس موضوع و هم نویسنده فهرست شده.
دیدنش قطعاً جالبه؛ هم شیوهی کارشون،
هم چیزهایی که جمع کردن؛ واقعاً یه گنجینهست،
حتی حالا که افتاده دست ما.
یعنی همهی این طبقهها قراره بره اسرائیل؟
قطعاً.
فیلمهای غارتشده از آرشیو ساف در بیروت.
اردوگاه پناهندههای فلسطینی: گفتوگو با یه زوج سالخورده،
زنهایی نشسته روی فرش جلوی چادر، بچههای اردوگاه،
تابلوی جاده به سمت یه شهر عربی، منارهها،
بچهها توی گلولای، زنها در حال لباس شستن، بازار.
فیلمهای غارتشده از آرشیو ساف در بیروت.
پناهندههای آنروا ـ اردوگاه بقعه:
بارون و گلولای توی اردوگاه، چادرها، کمکهای آلمان،
مصاحبه با ساکنان چادرها،
مادرها و بچههاشون توی درمانگاه کودکان خودشون رو گرم میکنن.
فیلمهای غارتشده از آرشیو ساف در بیروت.
راه فراری نیست ـ فلسطین
جنگ استقلال و جنگ ششروزه،
عکسهایی از افراد مسلح و نماهایی از اردوگاهها،
قلندیا، ۱۹۵۷ (دفتر ۹۲).
این ویرانگرترین حمله از این نوع بود از زمان محاصرهی ساف توسط اسرائیلیِ از تابستون گذشته.
بمب موقع ناهار منفجر شد، نزدیک خیابون اصلی و شلوغ بازار،
درست وسط غرب بیروت.
جلوی یکی از معدود دفترهایی که هنوز ساف اینجا داره.
انفجار عظیمی بود؛ بیش از ۱۳۰ پوند گاز شدیداً آتشزا
توی مخزنهایی عقب ماشینی که بیرون پارک شده بود.
بیش از دوازده نفر، از جمله سه پلیس،
و چند مقام ساف،
تا وقتی نیروهای امداد رسیدن جون داده بودن.
دهها نفر دیگه هم در انفجار و آتشسوزی زخمی شدن؛
آتیش خیلی زود ساختمون هفتطبقه رو گرفت،
که بخشی از اون سفارت لیبیه.
توی هرجومرج بعد از انفجار،
چتربازهای فرانسویِ نیروی چندملیتی
خیلی زود خودشون رو رسوندن،
و سعی کردن یه نظمی به اوضاع بدن.
ولی حتی یه ساعت بعد،
امدادگرها هنوز داشتن جنازه و مجروح بیرون میآوردن.
تمام این مدت، آتشنشانها از بین جمعیت راه باز میکردن
No comments yet. Be the first to leave one.