The first 200 lines.
قبلاً اعتقاد داشتم که زندگی مردم .دست خودشونه
،کنترل زندگیمون دست خودمونـه ،آیندهمون رو فرماندهی میکردیم
،همسرهای خودمون رو انتخاب میکردیم ،شغلهایی برمیگزیدیم
مسئول رفتارهایی هستیم که .چرخهی زندگیمون رو شکل میدن
با اینحال، نیرویی قویتر از .اراده وجود داره
.ناخودآگاهمون
،زیر کتشلوارها ،پشت درهای بسته
.همهمون توسط خواستههایی یکسان کنترل میشیم
و اون خواستهها میتونن نادرست و .تاریک و عمیقاً شرمآور باشن
،هرچه بیشتر یهنفر رو نگاه کنی ،بیشتر متوجه میشی
.ما واقعاً هیچوقت اونی که میگیم، نیستیم
،درواقع، زیرپوستمون .همیشه یه رازی هست
.ممکنه حتی یه آدم دیگه باشیم
.به عوضیها بدون کافئین میدیم - یعنی چی؟ -
،اگه یه مشتری عوضی باشه
.بهجای کافئیندار بهش قهوهی بدون کافئین میدیم
چطوری معلوم میکنی کی عوضیه؟
.بعضیوقتها معلومه
سلام، چه کمکی از دستم برمیاد؟ - .یه آمریکانو، ممنون -
اسم سفارشدهنده؟ - .دایان -
.یه کتشلوار هزار دلاری دستساز
.همیشگیهامون هستن که هیچوقت انعام نمیدن
تظاهر میکنن انعام میدن، میدونی؟
،دستشون رو میکشونن روی شیشهی انعام .ولی هیچوقت پولی نمیاندازن داخل
...داره آماده میشه
.انگار فکرمیکنن ما حواسمون نیست
سلام، صبحتون چطوره؟
.خوبه، ممنون
.یه آمریکانو - .باشه -
میدونم قطعرابطه بهش ،ضربه روحی زده
.ولی من مضطربم
یهجا خوندم که زنهای بالای 35سال
.53درصد احتمالشون بیشتره که آخرش تنها بشن
.توی ساندِی تایمز خوندم - .اوهوم -
تا حالا شنیدی اینو؟
کلیر، نمیشه بهخاطر جدایی دخترت .خودت رو سرزنش کنی
،رابطهی ربکا مسئولیت خودشه .تصمیم خودشه
با خودم گفتم بهتره تو سایت .قرار اینترنتی اوکیکیوپد ثبتنامش کنم
اسمش همینه؟
.ولی تصمیمش با تو نیست
،اصلاً از کجا معلوم
ممکنه ربکا الانش هم تو سایت اوکیکیوپد .یا جاهای دیگه ثبتنام کرده باشه
،ببین، اگه همهش سعیکنی کنترلش کنی .اون بیشتر تو رو پس میزنه
.میدونی که میخوام چی بگم
.آره میدونم، حد و مرزها
.میدونم، میدونم
.ولی، میدونی، نگرانم .دست خودم نیست
،اون همیشه کار میکنه .و بیرون نمیره
،و خیلی زود پیر میشه و بعدش چه اتفاقی براش میافته؟
.هدف ما توی این اتاق تمرکز روی توئه
و فعلاً، باید روی خودت وقت بذاری
و بفهمی واسه خوشحالی .چی لازم داری
دایان؟ دایان کیه؟
چی؟
.اوه
.لابد قهوهی یه نفر دیگه رو برداشتم
جین، میتونم یه سؤال ازت بپرسم، مثل دوتا دوست؟
.من دوستت نیستم .پزشکتم، کلیر
.خب، دربارهی همین بود، یعنی، درسته
فقط میخواستم بدونی که واقعاً .دوستدارم خوشحالت کنم
.ولی توی فراموش کردن خیلی مشکل دارم
.نمیتونم فراموش کنم
.طول میکشه
.هی، سم. بیا داخل
.موضوع فقط اون نیست
نمیدونم، همهش صداش رو .توی سرم میشنوم
...کاش متوقف میشد، ولی
.سم، اینکه احساساتی بشی مشکلی نداره
.الان هشت ماه گذشته .لابد فکرمیکنی چه آدم بدبختیام
من قضاوت نمیکنم، و کی اهمیت میده من چی فکرمیکنم؟
.باعث میشد زندگی هیجانانگیز بشه
،هرکاری داشتی میکردی باعث میشد حس کنی
.بخشی از بهترین چیز دنیا هستی
.مهم نبود اگه حتی خرید از خواروبار فروشی باشه
.فرقی نداشت
،من هیچوقت آدم ماجراجویی نبودم .ولی اون باعث میشد حس کنم هستم
و حالا، انگار یه چیزی رو ،ازم گرفتن
.و حس میکنم بیارزشم
.شرمنده - .نه، عیبی نداره -
.فقط باید بهش وقت بدی
شما توی یه رابطهی خیلی جدی و وابسته .بههمدیگه بودین
و الان منطقیه که ...حس میکنی انگار
.نمیتونی بدون اون زندگی کنی
شاید کمکت کنه اگه بری خونه، وسایلش رو جمع کنی
.و فقط بندازیشون توی یه جعبه
،تا وقتی این رو دستمه
امکان نداره از ذهنم .بیرونش کنم
نگاش میکنم و، یادم میاد چطوری منی رو که همیشه مخالف خالکوبی بودم
.قانع کرد اینو بزنم
چطوری قانعت کرد؟
...انگار
.همهمون دنبال یه معنای بزرگتر میگردیم
.و سیدنی اون معنای بزرگتر من بود
شاید همیشه با این اتفاقهایی که
.داره تو دنیا میافته، دنبال یه دلیل بودم
.متقاعدکننده بود
.انگار به خورشید زل زدی
،میدونی که باید نگاهش نکنی
ولی شدیدترین حس توی دنیاست
.و نمیتونی جلوی نگاه کردنت رو بگیری
...و اینکه باهاش باشم
.هیچ حسی بهتر از اون نبود
،خب واسه خواستگاری برنامهریزی کرده
ولی مضطربه چون هنوز داره با .همکارش خیانت میکنه
چند وقته این اتفاق داره میافته؟
.حدود یه سال
.نباید باهاش ازدواج کنه - .تصمیمش با ما نیست -
،ما اینجا هستیم تا مشکلاتش رو مشخص کنیم .نه براش تصمیم بگیریم
ببخشید. فقط حس میکنم ما
تو یه سال گذشته
.فقط داریم داستان خیانتهای زیادش رو میشنویم
.و حالا هم داره ازدواج میکنه
.خب، تغییر رفتار زمان میبره
و اون توی تعهدش به رابطهاش ،پیشرفت داشته
پس تا وقتی واسه جلسات بیاد و ...روی مشکلش کارکنه
من نحوهی کمککردن به بیمارهامون رو ،زیر سؤال نمیبرم
،ولی اگه همهش تصمیمهای نادرست بگیرن .شاید بهتره تاکتیکهامون رو عوض کنیم
آخه واقعاً ناراحتکنندهاست که بعضیوقتها
فقط میتونیم بهشون بگیم .که مشکلی درست نکنن
.جین، میدونم که میتونه خستهکننده باشه
.باید امیدوار باشیم که با گذشت زمان شفافیت بوجود میاد
،و در آخر روز
،ما میریم سراغ زندگیهامون .و اونها هم همینطور
میدونی، وقتی قبلاً فکرمیکردم دریل ،بهم خیانت میکنه
،وقتی سکس میکردیم، چشمهاش رو میبست
و من سعیمیکردم تصورکنم داره .اون مدت به کی فکرمیکنه
وضع بدی بود، نه؟
.و تازه حشریم میکرد
.بدجوری دیوونهای
یعنی تا حالا به خیانت فکرنکردی؟
،خب، حتی اگه میخواستم .وقتش رو ندارم
،چرت نگو. باشه، منظورم اینه که
حتی اگه بهترین روانشناس ،دنیا بودم
امکان نداره بتونم مشکل کسی رو .با تکهمسری حل کنم
یعنی، شاید فقط بتونم کاری کنم ،قبولش کنن
.که ممکنه وضع رو حتی بدتر هم بکنه
.جهالت رو خیلی دستکم گرفتن
اگه من جای هانتر بودم، به اون دختر ،بیچاره میگفتم که بره رد کارش
و به بیمارم میگفتم که یه نفر رو پیداکنه .که واقعاً راضیش کنه
آره، ولی بعدش هانتر ،با اردنگی اخراج میشد
و اون تنها آدم جذاب توی .اون دفتره، پس نه، دستت درد نکنه
.ولی از روحیهی سرکشش خوشم میاد، جینی
باعث میشه نظارتها خیلی .قابل تحملتر بشن
...سلام
.کامبو با بره، لطفاً
.من سالاد یونانی میخورم با سبزیجات کنارش، ممنون
.هی، قراره جمعه مهمون دعوت کنم
.واسه خونهی جدیدم
.آره
.جعمه رو نمیتونم .با خانوادهی فیتلسان قرار شام دارم
جدی؟
.فکرمیکردم به فیلم همسران استپفورد حساسیت داری
،آدمهای موردعلاقهام نیستن
.ولی جالبن و کار راحتیه
،میدونی چیه؟ اگه من روانشناست بودم
بهت میگفتم که .یه مقدار به خودت استراحت بدی
آخرین باری که ما یه کار واقعی انجام دادیم .رو خاطر نمیارم
همین بود؟ - .اوه -
.واقعیت نداره. ممنون - .ممنون -
.من بهت چرت و پرت نمیگم، دوست من
.هی، بیمار بعدیم ساعت 4 میاد
یه ماساژ برزیلی لازم دارم. میخوای بریم بالاشهر؟
اوه، چون این کار خیلی باحالیه؟
من ساعت 2 بیمار دارم. بهتره برگردم، خصوصاً .بعد از امروز صبح
پس اون روحیهی سرکشت کجا رفت، جینی؟
.دفترت خیلی خشک و بیروحه
.ممنون
.بدک نیست یه دستی بهش بکشی
.پشت تلفن گفتی ضروریه
دوستم درو گفت مامانش اومده پیشت، و تو انگار ...یه معجزهگری چیزی هستی، پس
.من معجزهگر نیستم
روانشناسی یه تعهد جدیه، و با .ارتباط برقرار کردن شروع میشه
.پس بیا با دلیل اومدنت شروع کنیم
.داستان خیلی بدیه مطمئنی میتونی از پسش بربیای؟
.اینجا مکان امنیه، آلیسون
خب، من رفتم دانشگاه فوردهام، باشه؟
.تاریخ میخوندم
،و با یه پسره صحبت میکردم، آلیستر .اهل برلین بود
یعنی، داستانش طولانیه، ولی .به قرصها معتاد شدم
،اولش فقط واسه کار بود، یا هرچی
.و بعدش دیگه از کنترلم خارج شد
چجور قرصی؟
اولش آدرال بود، میدونی؟ .واسه تمرکز کردن کمکم میکرد
.و بعدش یه چیزهای دیگه
بگذریم، موضوع اینه که بدجوری ،گرون بود
.بدجوری گرون
و مامانم خیلی سخت کارمیکرد تا .پول شهریهام رو بده
یه منشی پذیرش توی ،یه درمانگاهه
و نمیتونم وام دانشجویی بگیرم چون پدرم .با سازمان مالیات مشکل داره
یه داستان داغون دیگه از یه .دختر با مشکلات زیاد
خلاصه، یه چک دزدیدم و .واسه خرید مواد ازش استفاده کردم
بعدش چیشد؟
فکرمیکنی چیشد؟
.مجبور شدم ترک تحصیل کنم
.و حالا نمیدونم چیکار کنم
به مامانت گفتی؟
.مشکل همینه، نمیتونم
،چون یه کابوس وحشتناک بودن این به کنار
مامانم تازه جواب آزمایش ،سیتی اسکنش رو گرفته
.و معلوم شد که سرطان ریه داره
No comments yet. Be the first to leave one.