The first 200 lines.
عصر بخیر. به «دروغ گفتم بهت؟» خوش اومدید
برنامهای که مرز بین واقعیت و خیال رو مشخص میکنه
امشب تو تیم دیوید میچل
کسی که یه مدتی از «کارگاه تعمیرات» فاصله گرفته؛ ویل کرک
و مجری و داستانسرای فوقالعاده
جایلز برندرت
و در تیم لی مک، امشب از ویلای «جزیره عشق» گرفته تا
سالن رقص «استریکتلی»، تاشا غوری
و بازیگر کمدی و نویسنده بینظیر، جسیکا نپت
با دور اول شروع میکنیم: «حقایق خودمانی»
جایی که شرکتکنندههامون متنی رو میخونن
که روی کارتِ جلوی روشون نوشته شده
حالا برای اینکه کار سختتر بشه، اونا قبلاً این کارت رو ندیدن
اصلاً نمیدونن با چی قراره روبرو بشن
وظیفه تیم مقابل اینه که بفهمن چی راسته و چی دروغ
امشب جایلز نفر اوله
موقعی که داشتم سعی میکردم رکورد جهانی
طولانیترین سخنرانیِ بعد از شام رو بشکنم
یه حادثه وحشتناک برام پیش اومد
برای کی سخنرانی میکردی؟ داشتم برای
یه مراسم خیریه بود. توی یه هتل تو لندن بودیم
خب، اون رکوردی که میخواستی بشکنی چی بود؟
رکورد قبلی... رکورد قبلی
انگار سوزن گرامافونِ رکورد گیر کرده
رکورد قبلی ۱۱ ساعت بود
اون دفعه من ۱۲ ساعت و نیم حرف زدم
و این آدما نشستن تماشا کردن؟ آره، نشستن
ممکنه از شنیدنش تعجب کنید ولی نمیدونم
تا حالا شده به حرفهای طولانی من گوش بدید یا نه، اما
موضوع سخنرانیت چی بود؟
خب، اینجاش جالبه
تصمیم گرفتم الفبای زندگی رو بگم، از الف تا ی
نیم ساعت درباره «الف» حرف زدم، نیم ساعت درباره «ب»
متوجه شدیم
خب، پس نیم ساعت هم درباره «ج» حرف زدی، نه؟
آره، «ج» خیلی راحت بود چون درباره «جوک» بود، میدونید که
شاه وقتی آروغ میزنه چیکار میکنه؟
فرمان عفو ملوکانه صادر میکنه
یعنی نیم ساعت از اینا گفتی؟
تو ۳۰ ساله داری همین کار رو میکنی. دیگه باید بری خونه بشینی
جایلز، اون حادثه چی بود؟
یه مسئله شخصی بود. بالاخره باید بهمون بگی
دیدم نصف شب
بدجوری نیاز دارم برم دستشویی
واسه همین، خطر یه افتضاحِ درست و حسابی وجود داشت
و ظاهراً اون افتضاحه به بار اومد
یعنی داری میگی خودت رو خیس کردی؟
اون زمان، کتاب رکوردهای گینس خیلی سختگیر بود
میگفتن باید رکورد واقعی باشه. رکورد استقامت
اجازه نداشتی بری دستشویی
اجازه دستشویی نداشتی. خب
قبل از اینکه برم واسه سخنرانی
به رئیس خیریه توضیح دادم
خدابیامرز دوکِ ادینبرو
که نگرانم نتونم
به هدفم برسم چون ممکنه لازم بشه
نصف شب برم دستشویی
اونم بهم گفت: «خب...»
«خب حتماً میتونی نصف شبی جیش کنی دیگه، نه؟»
گفتم: «نه قربان. من جلوی ۳۰۰ نفر آدمم...»
«اونم با لباس رسمی شام.»
گفت: «مرد حسابی، باز هم میتونی جیش کنی. همونجا کارتو راه بنداز.»
گفتم: «آخه چطور ممکنه قربان؟»
گفت: «خب حتماً از اون دستگاه مخصوص استفاده میکنی دیگه، نه؟»
چی؟! دستگاه مخصوص. نه، اشتباه متوجه شدی
وقتی گفتم «چی؟!» منظورم این نبود که نشنیدم
منظورم این بود که اصلاً داری درباره چی حرف میزنی؟
گفت: «برو پیشِ جان بل و کرویدون...»
«تجهیزات پزشکیِ خیابون ویگمور.»
من واکسن کرونامو اونجا زدم
دوست عزیزم... درست وقتی فکر میکردم این داستان
دیگه از این جذابتر نمیشه
خلاصه یه سری زدم اونجا و بلافاصله رفتم پیشِ
یه جوون خیلی خوشبرخورد
اونم اون دستگاه رو برام بست
یه جور وسیله بود
که روی جاهای حساس بدنت میپوشی
و یه شلنگ لاستیکی بلند بهش وصل بود
بیخیال بابا! رنگش هم صورتی بود
لابد از محل مراسم تا خودِ داروخونه کشیده میشد
نه! «فردا صبح پسش میگیریم قربان.»
پس این یه چیزیه که میره روی... «دوکِ ادینبرو»ی جنابعالی
پوشیدمش و... وقتی که بسته شد
دادیش سمت چپ یا راست؟
فکر نمیکنم اونقدر باهات صمیمی باشم که جواب بدم
حدودای ساعت دوِ صبح بود که با خودم گفتم
الان وقته همون جیشِ کوچولوهه رسیده
و بعد یهو به فکرم رسید: «ای وای من!»
«نکنه صدای شُرشُرِ وحشتناکی راه بندازه؟»
واسه همین با خودم گفتم میدونم چیکار کنم. عملیات رو شروع میکنم
و درست وقتی خواستم ول کنم، یه جوک میگم
و وقتی ملت خندیدن، همون موقع کار رو تموم میکنم
صدای خنده، صدای شُرشُر رو میپوشونه
آره، همون صدای شُرشُر. خلاصه ول کردم
و همون لحظه بود که فهمیدم
دستگاه از جاش در رفته و ول شده
جایلز، میتونم یه سوال بپرسم؟
اون موقع روی کدوم حرفِ الفبا بودیم؟
حرف «ج» (جیش)؟
از اونجا به بعد دیگه همش «ج» بود
یعنی... همون موقع که داشتی توش جیش میکردی از جاش در رفت؟
فشارِ جتمانندِ جیش
باعث شد در بره. آره
اگه من بودم، با خودم میگفتم
«یه جیشِ کوچولوعه دیگه. طوری نمیشه.»
آره، اگه تو بودی یه جیش کوچولو میشد
ولی من بودم
پس یه چیزی مثل سوندِ ادراره؟ ولی مکانیکیه
خب، آره. میتونم بلند شم؟ یا شاید تو نمیتونی بلند شی
اجازه داری بلند شی. جایلز، این کار عاقلانهست؟
امشب هم پوشیدیش؟ نه
نه، نپوشیدم. ممکنه براتون عجیب باشه
ولی الان اسپانسر من
شرکت پوشکهای بیاختیاریِ «تِنا فِلکس پلاسِ فوقنرمه»
ممنونم
خب
راستش ماجرا این بود:
داشتم سخنرانی میکردم
یهو پایین رو نگاه کردم و دیدم از پاچه شلوارم
تهِ یه چیزی شبیه بادکنکِ پرشده زده بیرون
وحشتناک بود. یعنی مثل مار روی صحنه راه افتاده بود
و در همین حین، داشتی ادامه میدادی؟
نه، کاملاً خشکم زد
الان همه صحنهها قشنگ میاد جلوی چشمم
یعنی شوکِش باعث شد جیشت قطع بشه؟
بدتر از اون، دیدم تا حدود ۷۲ ساعت
اصلاً نمیتونم برم دستشویی
خب، اینم از این
ممنون از تماشاتون. وقتمون تموم شد
تاشا، تو چی فکر میکنی؟
الان کلی تصویرِ عجیب تو ذهنمه
البته. هیچکدومش هم چیزی نیست که دلم بخواد الان ببینم
آره، یه مدتی طول میکشه تا اون تصویرها از یادت بره
آره. جزئیاتش خیلی زیاد بود
آخه اگه راست نباشه، از کجا باید درباره اون دستگاه بدونه؟
منظورم اینه که اگه دروغ باشه... آره
خیلی بیشتر از چیزی که لازم بود پیچیدهش کرد
خب چی بگیم؟ به نظر تو راسته؟
من اینو میسپارم به خودت
این همون چیزیه که جایلز هم گفت
پس میگید راسته؟ باید راست باشه
خب، پس اونا میگن راسته
جایلز، راست بود یا همش دروغ بود؟
اون
راست بود. بله
راسته. جایلز موقع تلاش برای ثبت رکورد جهانی
واقعاً یه افتضاح به بار آورد
خب، ویل، نوبت توئه. حله
بلند بخون ویل. باشه
وقتی... لطفاً... وقتی ملک چارلز اومد به «کارگاه تعمیرات»
مجبور شدم تا دمِ ماشینش دنبالش بدوئم
چون قلمِ بزرگِ نجاریِ منو با خودش برده بود
خب، تیمِ لی
میدونم که تو برنامه «کارگاه تعمیرات» بوده
یادمه یه تیکهشو دیدم. فقط یه سوال
اون موقع پادشاه بود؟ نه، در واقع شاهزاده بود
چی آورده بود برای تعمیر؟
یه گلدون. گلدونش چه مشکلی داشت؟
گلدونه شکسته بود
خب ضایعه دیگه
وگرنه اسم برنامهتون میشد «سمساری»
دقیقاً
ظاهراً گلدون رو لبه پنجره توی «دامفریس هاوس» گذاشته بودن
و یکی از... خدمتکارها...؟ نمیدونم جایلز
بهشون میگن خدمتکار؟ پرسنل. پرسنل
چه با اعتماد به نفس! یکی از خدمه با یه عصا زده بود بهش
و همونجا بود که شکست
اون به همه میزهای کارِ ما سر زد
تا ببینه داریم چیکار میکنیم
و ابزارها و اینجور چیزهامون رو ببینه
و من یه قلمِ نجاریِ خیلی بزرگ دارم که اون خیلی خوشش اومد
نظرش درباره ابزارت چی بود؟
گفت که اون
گفت... گفت خیلی پهنه
نمیدونم والا
حتماً تو کارت کلی قلم تو سایزهای مختلف داری
نه فقط یه دونه قلمِ بزرگ. ولی این یکی قلمِ مورد علاقمه
و یه جای مخصوص براش رو دیوارِ پشتِ میزم دارم
وقتی دستش گرفته بود چی گفت؟ سنگینه
سنگینه. سنگینه. سنگینه
سنگینه. خیلی سنگینه
سـ-سـ-سنگینه! باز هم از اینا بگو، خوشمون میاد
خیلی خیلی سنگینه. واقعاً سنگینه. به طرز شگفتآوری سنگینه
نمیدونم چطور این کار رو میکنی. واقعاً تحسینت میکنم
دقیقاً
دارم اداش رو در میارم وقتی هنوز شاهزاده بود
خب، چطور شد که با قلم راه افتاد رفت؟
اونم قلم رو داد به یکی از
احتمالاً یکی از ملازمهاش که همراهش بود
آره، ملازم. و بعد اونا یه جورایی راه افتادن که برن
و منم نمیدونستم چی بگم
چون قبل از این، توی «دامفریس هاوس» دیده بودمش
و داشتم با یکی از همراهام صحبت میکردم که
«نمیدونم چطور باید باهاش حرف بزنم.»
«باید باهاش دست بدم؟ باید تعظیم کنم؟»
خلاصه، تا به خودم اومدم به سمت چپم چرخیدم
میتونی یه لحظه بلند شی؟ من همین الانش هم ایستادم
بفرما. خب من داشتم... منتظر بودم بهش خوشآمد بگم
بعد پشتم رو کردم
و اون از قبل همونجا بود و دستشو دراز کرده بود. پِخ! اوه
No comments yet. Be the first to leave one.