The first 200 lines.
مجله ي آفتابگردان تقديم ميکند
...کسی
چه کیونگ
من اومدم
خیلی منتظرم موندی؟
به این زودی دستامو از یاد بردی؟
دلم برات تنگ شده بود
پس چرا انقدر دیر اومدی؟
خیلی منتظر موندم
متأسفم
پات چطوره؟
خوب شده
واقعاً؟
مادرم زخمو درمان کرد
برای همین آسیب خیلی جدی ای ندیدم
...نمی دونستم
ترسیده بودم که نکنه تا آخر عمرت نتونی راه بری
غذا بخوری و بری دسشویی
از نگرانی خوابم نمی برد
باید بهم می گفتی
که حالت خوب میشه
باید بهم می گفتی
برای اینم معذرت می خوام
...معذرت می خوام
که همش معذرت می خوام، چه کیونگ
شاهزاده جین سونگ تازه وارد قصر شدن
اتفاقی افتاده؟
اول از امنیت خانواده اش مطمئن میشه
بعد برای ادامه عملیات بهمون ملحق میشه
شورشیا دارن وارد هانیانگ میشن
نباید شاهزاده جین سونگو بیاریم بیرون؟
.بریم افراد فرمانده پنجم ارتش رو جمع کنیم
...چه کیونگ
می دونم می خوای چی بگی
حتماً قبل از این که بیای قصر
برنامه چیدی
و تصمیمتو گرفتی
...اگر بگم این تصمیمو
به خاطر خودم
تو، خانواده ام
و مردم چوسان گرفتم
باور می کنی؟
عذر می خوام
ولی نمی تونم الان بهت جواب بدم
بعد از اینکه کارت تموم شد
اون وقت
کاری که لازمه رو بکن
تا وقتی که من و خانواده امو در امان نگه داری
بهت اعتماد می کنم و ازت حمایت می کنم
باشه
حتماً
پدر و مادرمو دیدی؟
پدر
به عنوان خدمتگزار و خانواده اش
از طرف پادشاه عذر می خوام
الان وقت عذرخواهی نیست
وقتی پند و نصیحت دیگه تاثیری ندارن
باید دیگه شاه رو تنها گذاشت
کدوم رعیتی
اربابشو تنها می ذاره؟
یه رعیت باید تا آخر از اربابش محافظت کنه یه رعیت باید تا آخر از اربابش محافظت کنه
اگر همه کارا بی نتیجه باشه
پس باید به خاطر اربابش بجنگه و بمیره
سرنوشتش همینه
چه کیونگ چی؟
دخترتو ترک می کنی؟
شاه، چه کیونگ رو به عنوان گروگان نگه داشته
تو قصر زندانیش کرده
چطور می تونی همچین چیزی بگی؟
تو باید از چه کیونگ محافظت کنی
مگه زن تو نیست؟
...دیگه
رابطه ام با چه کیونگ تموم شده
...دیگه نگران
من و خانواده ام نباش
دیدم
لطفاً مراقبش باش
بله، شاهزاده
چه کیونگ زن منه
یادم می مونه
پدر و مادرمو دیدی؟
دیدم
...برای همین
...باید از قصر فرار کنی
.و پدر و مادرتو ببری یه جای امن
وقتی انقلاب به سرانجام برسه
زیردست های نزدیک شاه
و بستگان مادریش، به خطر میوفتن
یه جایی برات درنظر گرفتم
حالا باید تصمیم بگیرم
بانو شین، باید عجله کنید
...فقط چیزایی که لازم داری رو بردار
.باشه
اعلیحضرت تشریف آوردن
انگورهای خیلی خوشمزه ای برام هدیه آوردن
یکم برات آوردم
ممنون
شام خوردی؟
اشتها ندارم
گفتم که به خواست خودت
نمی تونی بمیری یا زنده بمونی
...شام نخوردن
خلاف دستورمه
حتماً باید تنبیه بشی تا به حرفم گوش بدی؟
متأسفم
اگر از تو قصر موندن حوصله ات سر رفته
می خوای با من بیای به شکار شبانه؟
تماشای من حین شکار خیلی لذت بخشه
شکار؟
میری بیرون قصر؟
می خوای چیکار کنی؟
...وقتی شاه بشنوه که شورشی ها
به شهر حمله کردن، نیروهاشو می فرسته
فقط محافظای قصر، می مونن
...اون وقت من
با شاه رو به رو میشم
شورشیا کِی می رسن؟
حدوداً یه نصفه روز طول می کشه
من رو همراهی می کنی؟
اگر به خاطر منه که دارین این پیشنهادو می دین
یه چیزی هست که خیلی بیشتر از شکار می خوام
خواسته امو برآورده می کنین؟
باشه. چیه؟
می خوام ماه رو ببینم
ماه رو ببینی؟
...پدرم تو یکی از نامه هاش نوشته بود
دلش برای ماه زیبایی که از گیوگورو قابل دیدنه
تنگ شده
خیلی خوب. هوا بیشتر به دردِ
دیدن ماه می خوره تا شکار
ممنون
آماده میشم و میام بیرون
من سر شاهو تو قصر گرم می کنم و کمی زمان می خرم
خیلی خطرناکه
اگر اینکارو نکنم نقشه شاهزاده شکست می خوره
.اون وقت همه به خطر میوفتن
...پس
پدر و مادمو ببر یه جای امن
لطفاً
باشه
...به عنوان خدمتگزار پادشاه می میری
یا به عنوان پدرِ دخترت زنده می مونی؟
چه کیونگ چی؟
دخترتو ترک می کنی؟
کی هستین ؟
معاون فرمانده ما رو فرستاده
ازمون خواستن از شما محافظت کنیم
معاون فرمانده می خواد از من محافظت کنه؟
چه خبره؟
انگار شورش شروع شده
خیلی احساس تنهایی می کنی؟
چرا انقدر به عقب نگاه می کنی؟
چیزی نیست
بگو
پشت سرمون محافظای مسلحه هستن
و من بهش عادت ندارم
حس می کنم هرلحظه ممکنه منو بکشن
...احتمالاً به خاطر
خاطرات اون روزه
نیروهای شوررشی یورش بردن
عروس های حلزون به زور وارد شدن
باید همین الان بریم- عجله کنیم-
بریم- زود-
امشب
دنیات به آخر می رسه
چرا گریه می کنی؟
به خانواده ام فکر می کردم
خانواده ات؟
حتماً دلت برای پدر
و مادرت تنگ شده
نه
پس؟
نمی خواد
لازم نیست جواب بدی
داشتم به اون جنگجو فکر می کردم
...مردی که
سعی داشت اعصاب خودش رو
بعد از دعوایی که با برادر کوچک ترش داشت، آروم کنه
کی اونجاست؟
به اون فکر می کردم
...نمی تونست درخواست یه دختر کوچولو
که نمی تونست تنها تو مهمونخونه بمونه
و یه خونواده می خواست رو رد کنه
به مردی که با اون دختر به مهمونخونه رفت
فکر می کردم
بهش گفت باید فرار می کرد
و خیلی احمقه
وای، پاشو
نگران دختر زخمی بود
فکر کرده امپراتور جِید کبیره؟
بهش گفت که یکی از خواسته هاشو برآورده می کنه
داشتم به اون مرد فکر می کردم
یه مرد تنها بود که تنهایی برای مادرش مراسم یادبود می گرفت
چون درمورد برادرش احساس گناه می کرد، گریه می کرد
وقتی تو بارون زمین خوردم، کمکم کرد بلند شم
به اون مرد فکر می کردم
هروقت که می دیدمش
همیشه نجیب و خونگرم بود
فکر می کردم
اون فقط یه آدم تنها و آسیب دیده است
No comments yet. Be the first to leave one.