The first 200 lines.
خانه مستند اصفهان تقديم ميکند زمستان 95
... ،وقتي در ميانهي قصهاي هستيد"
... ،به هيچوجه ديگر قصه نيست ...
...بلکه فقط يک پريشانيست ...
... ،خروشي مبهم ...
... ،کوربيني ...
لاشهي شيشهاي درهمشکسته ... ... ،و چوبي متلاشي شده
،همچون خانهاي در سياهباد ... ...يا قايقي
،خرد شده در مواجهه با تودههاي يخ ... ... ،گرفتار در جرياناتي تند
و تمام سرنشينان ... .در متوقف کردنش ناتوان
تنها پس از اين است که حداقل کمي .به چيزي شبيه يک قصه تبديل ميشود
زماني که در حال نقل آن براي خود ".يا کسي ديگر هستيد
چقدر بايد بالا برم؟
.اوه، سه طبقه - .ادامه بده -
.هر وقت لازم شد يه نفسي تازه کن
.خيلي هم خوبه
،رسيديم .خب، سلام
.هي
.خيلهخب، شما دوتا
.خب اينجا جاييه که شما ميشينين
.اوه، درسته .اينجاست
.خب، پس - .باشه -
.اوه، بذار يه نگاهي بندازيم و ببينيم
.اوه، خداي من
.پس اين نيمه اول هست
اين چيه، عزيزم؟ - .نيمه اول چيزي که داريم ضبط ميکنيم -
قرارهست که همهش رو انجام بديم؟
...آره، يکي ديگه هست
همهي اين؟ - .آره -
.اين تمام چيزيه که نوشتم
.مجازات بزرگيه
اين چايي مال کيه؟
...خب، پس، آه
فقط فکر کنم که ممکنه .پيرهنم خيس عرق بشه
.آره، حاضرم .باشه
.از اين خوشم نمياد
نگراني؟ - .يه کمي -
.آره، بدتر ميشه
اميدوارم کم و بيش برام ...توضيح بدين
.که چه کارهايي رو سعي دارين انجام بدين ... - هاه؟ -
دوتا دوربين و من به شکل بصري ...ضبط ميکنيم
،منظورم اينه اين روشي طبيعي واسه انجامش نيست، درسته؟
.نميدونم
.ما بهت گفتيم که اين يه فيلم مستند هست
...ولي در واقع .يه فرآيند بازجوييه
چي؟
ايني که ما تنظيم کرديم .يه فرآيند بازجوييه
.باشه
.راستشو بخواين نياز به قرص دارم
واقعا؟ واقعا؟ - .خيلي عصبيام -
دندونهام خوبن؟
.حس ميکنم دارم عرق ميکنم
...چقدر پايين قاب من چيه؟
.باشه
سينههام چطورن؟
.خب، شروع ميکنيم
من؟ منو ميخواي؟ .اوه، متاسفم
...باشه، بابا، پس، امم
هر زمان بخواي شروع ميکنيم. داري ضبط ميکني؟ - .آره -
.باشه
.پس بريم
...در آغاز" .پايان
.من يگانهام
از آن لحظهي خاصي که ...از رحم مادرم
به اين دنياي سرد ... ... ،کشيده شدم
.کامل بودم ...
آميزهاي از دي ان اي از جانب پدر و مادرم .به من داده شد
و آنها هم به عنوان محصول نهايي از ...دي ان اي والدينشان
...متولد شده بودند ...
.و به همين ترتيب تا بينهايت ...
اين براي من روشن است ...که هميشه آنجا بودم
،جايي در دي ان اي نياکانم ... .تنها در انتظار متولد شدن
پس اين يگانه که منم ... ،هميشه وجود داشته است
.حتي در رمز و راز عدم ...
"پس از کجا شروع کنم؟"
،خب، بابا ميتوني کل داستان رو تعريف کني؟
ازدواج با مامان و .و هر چيزي که از اون زمان اتفاق افتاد
.خداي من
.آره
کل داستان؟
من الان ميخوام که کل داستان ...رو تعريف کني
...طوري که انگار داستان رو نميدونم ...
.از همون ابتدا تا پايان ...
...لعنتي.. امم
ميتوني از اول تا آخر با زبان خودت کل داستان رو بگي؟
طوري که انگار داري واسه کسي يه داستان تعريف ميکني؟
.مثل يه مجموعه
.يه مجموعه - .آره، باشه -
ميتوني کل داستان رو ...تعريف کني
از همون ابتدا تا الان ... به زبان خودت؟
چي؟
.واو
.فکر کنم بهتر هست که اول برم دستشويي
.واو، آره، يه لحظه بهم وقت بده - .آره، حالا برو دستشويي -
نظرت چيه که اين مستند ساخته بشه؟
...امم
.ميتوني کاملا رُک و بيپرده باشي - ميتونم؟ -
...خيلي از شماها بودين
ميدوني، فکر کنم من اين نوع واکنش ...غريزي رو دارم که
"مثلا "کي به خونواده ما اهميت ميده، درسته؟ ... ميتونم ناسزا بگم؟
...مثلا، کي به خونواده ي احمق ما
...اهميت ميده و ...
.مثلا، به نوعي خجالت ميکشم ...
چون فکر ميکنم که اين خونوادهي ماست ... و هر خونوادهاي يه داستان داره
ولي فکر ميکنم که ...اين خيلي جالبه که به اين چيزي که
...اتفاق افتاد نگاهي بندازيم ...
که چطور به اين همه مسيرهاي متفاوت ... ...شکسته شد
و اينهمه زواياي متفاوت رو ... .شامل شد
با توضيحات مامان و .تا حد امکان با جزييات
...اوه ...خب، مامان
مامان، من بهش ميگم مامان .نه دايان
اون... اون سرگرمکنندهترين شخصي بود .که ميتونستم به عنوان يه بچه تصور کنم
اون درمورد همه چيز ...جذاب، مشتاق و
.هيجانزده بود ...
...خاطره من از مامانم
اوه، کسي که .خيلي پر سر و صدا بود
...خيلي سنگين قدم برميداشت
و در واقع ديسکها تو هوا ... .جست و خيز ميزدن
و تصور من اينه که اون شخص .سرگرم کنندهاي توي مهمونيها بود
و در نظر مخاطباني که داشته ...شخص سرگرمکنندهاي بود
.چون خيلي بلند ميخنديد ...
...نميتوني
فکر نکنم بتوني درمورد دايان صحبت کني .بدون اينکه از خندههاش چيزي بگي
.توي هر وضعيتي که بود نفوذ ميکرد
چيزي که مردم رو به سمت اون جلب ميکرد .يه حس خوشي بود
فکر کنم يه ... ،شخصيت مسري داشت
...و زماني که خيلي کوچک بودم ... ...عادت داشتم، امم
من "عاشق لوسي هستم" رو تماشا کنم و ... .در واقع فکر کردم که اونه
چون اون يجورايي ...سرگرم کننده و غيرعادي بود
،خيلي گرم بود ...اون، ميدوني، سرشار از زندگي بود
و عاشق رقص بود و عاشق مهموني بود ... ...و خيلي ميخنديد
و دوست داشت آواز بخونه و ... .بدترين خواننده بود
منظورم اينه که يه خيمه بزرگي در داخل هست .که ميتوني از زندگي با اون لذت ببري
افرادي هستن که فقط زندگي کساني که .اطرافشون هستن رو روشن ميکنن
و مردم به سمتشون جذب ميشن
،مثل پروانه به شعله ... .ميدوني؟ و اين، اون بود
.و همينطور خيلي سازنده بود
.کارهاي زيادي انجام ميداد .حسابي سرش شلوغ بود
.و کارهاي زيادي رو همزمان انجام ميداد
يادم مياد که خيلي پشت گوشي بود ... ،مثلا
... ،و يادمه با دست ميگفت
.صبر کن" ".ششش! ششش! صبر کن
... ،هر وقت که دايان رو ميديدم
.هميشه دچار مشکل بود ...
.يه کاري کرده بود ... ،چيزي توي تاکسي جا گذاشته بود
يا ميومد و ميگفت: "اوه، تو بايد ...همراه من بياي. بايد برم اونجا" و
... ،و همونطور که راه ميرفتيم ...ميدوني، اون جلوتر از من بود
سعي ميکرد که برام بگه ... .چرا همه چيز بهم ريخته
هر وقت که ميديدمش ...به نظر ميومد که
... ،يه جاي کار ميلنگيد ...
.امم، تقصير اون بود
و اون سعي داشت ازش سر دربياره .و درستش کنه
... ،اونطوري که من فهميدم
...مامان داشت نمايش اجرا ميکرد
و توي يکي از اون نمايشها ... ...مايکل رو ملاقات کرد
.و بلافاصله يجورايي عاشق اون شد ...
سال هزار و نهصد و شصت و پنج ...مايکل ميک رو بازي کرد
.توي اولين نگهبان آمريکاي شمالي ...
...اون يکي از مخاطبين رو بياد آورد
که بعدا به طرف رختکن مياد
.واسه تبريک گفتن به هنرپيشه اول ...
.و اون بهش معرفي شد ...
.اسمش دايان بود
...و اون نمايش رو خيلي دوست داشت
.که دو بار ديگه در طول اجرا اومد ...
...فکر ميکنم دايان
...عاشق ... ... ،من نه
بلکه شخصيتي که روي ... .صحنه بازي ميکردم شده بود
...اون شخصيت چيزيه که از من خيلي متفاوته
.يه شخصيت غالب و هيجانانگيز
.نميتوني چشمت رو از اون کاراکتر برداري
.البته به هيچوجه شبيه من نيست
ولي ميتوني ببيني که چرا .ميخواستم بازيش کنم
که دايان مياد به تماشاي ...اجراي يه بازيگر
...و همونطور که اون اجرا رو تماشا ميکنه ...
...اون شخص رو ميبينه ...
که دقيقا چيزيه که تمام زندگيم ... ... ،به دنبالش بودم
،شخصي هيجانانگيز ... .شخصي پر از راز
.اين چيزيه که تمام زندگيم به دنبالش بودم
...اون خودش يه بازيگر بود
و چند ماه بعد اونها با هم ... .توي محکوم آلتونا بازي کردن
"و اين زندگيشون رو به شکل ".جبرانناپذيري تغيير داد
دايان قسمت هنرپيشه زن ...رو بازي ميکرد
.و من به عنوان افسر آلماني ...
.يه بار ديگه، يه شخصيت جذاب
،پس، حتي توي نمايشنامه ...ما دو نقش بازي ميکرديم
.به جاي مايکل و دايان ...
و بعد از اون ...توي يه مهموني صحبت کردن
و مباحث عجيب غريبي ... ...رو راه انداختن
که بابا پيشنهاد داد که ... ...اونو به خونه ببره
.و مامان قبول کرد ...
،آره .بهش پيشنهاد دادم که به خونه ببرمش
من گفتم: "يه ماشين مرسدس بنز اسپورت دارم ...که بيرون پارک شده
".اگه مي خواي به خونه بري ...
بابا اعتراف کرد که .که ماشيني اونجا نداره
.در واقع، حتي رانندگي نميکرد
و کسي که اونجا ماشين داشت .مامان بود
پس به نوعي، توي داستان، اون ها هر دو .واسه رفتن به خونه با همديگه دروغ گفتن
،و بعد عشقبازي کردن .ميک و دايان
حالا، اجازه بدين که با گفتن يکي از .فعاليتهاي هنري ديگهي مايکل به شما، ادامه بدم
No comments yet. Be the first to leave one.