The first 200 lines.
قبلاً... اسم من ریکاردو مونترو است و قرار است کاپیتان شما باشم.
روی کشتی آموزشی "ستاره شمالی" در طول سه ماه آینده.
شتابدهنده ذرات ساعت ۹ شب در ژنو فعال خواهد شد.
چهار، سه، دو... -فیلیپ!
یک... گزارش از کشتی آموزشی ستاره شمالی.
یک طوفان بزرگ داره به سمت ما میاد. پیام رو دریافت کردید؟
این طوفان تأثیر یک اختلال آب و هوایی نبود.
بلکه یک فاجعه بود. این وضعیت سمت غربی سیاره است الان.
این یعنی چی؟
به احتمال زیاد ما تنها ساکنان باقیماندهی جهان هستیم.
من هیچ راز یا محموله مرموزی توی کشتیام نمیخوام.
توی جعبهها چیه؟ همه چیز رو توضیح میدم، ولی زمان میخوام.
چرا توی جعبه قایم شده بودی؟ اومده بودم پدرم رو ببینم.
خانواده من این کشتی و کاپیتان هستند.
منم از تو خوشم نمیاد. -واقعاً؟ نه.
از کی خوشت میاد؟
آیا دختر کاپیتان با پسر بد کشتی قرار میذاره؟
مثل اینکه شما به مهمانی سفیر دعوت شدهاید.
تقریباً. من قرار دارم.
خوشبخت کیه؟
گامبوا.
اون جذاب و آدم خوبیه. عالیه.
من واقعاً استلا رو دوست دارم. ازم نخواه که این فرصت رو از دست بدم.
چقدر قشنگ! یکی با کد مورس بهت ابراز عشق کرده. کی میتونه باشه؟
داری با شاهزاده جذاب ملاقات میکنی؟ رامیرو بهت نگفته؟ اینجا همدیگه رو میبینیم.
و باید ازش مراقبت کنی.
ویلمـا!
اون و جنینش در خطرن. ما قرار نیست بریم بیمارستان.
به خاطر خدا، ازت میخوام ما رو به بندر برسونی.
نه خدا و نه هیچکس دیگه!
اگه اون جعبه سیاه رو پیدا کنیم، میفهمیم که آیا آمریکا هنوز هست یا نه.
کاپیتان، لطفاً برید به کابینتون و همونجا بمونید.
شما هیچ اختیاری تو این کشتی ندارید. کاپیتان منم!
ولم کن!
متأسفم، کاپیتان. این دیگه کشتی شما نیست.
آماده دریافت: ما ساعتها پیش ارتباط با برجهای کنترل رو از دست دادیم.
آزورها از بین رفتن.
داریم سقوط میکنیم!
وقتی آدما با هم جمع میشن و در رو میبندن،
میگن دارن "کارای بزرگونه" میکنن.
هنگام فعالسازی شتابدهنده ذرات خطایی رخ داده.
ولی من فکر میکنم چون یه رازی دارن.
کاملاً خارج از کنترل.
چیزی که اونا نمیدونن اینه که نمیشه راز رو پنهان نگه داشت.
مثلاً اگه بابا نگرانه،
ناخوناش رو میجوه.
اگه آینوا از پسری خوشش بیاد، نگاهش رو میدزده.
یک انفجار بزرگ که
مامانم همیشه میگفت بهتره راز رو نگه نداریم،
و باعث شد قارهها غرق بشن.
و درها رو باز بذاریم تا اتفاق بدی نیفته.
نود و نه درصد سطح، آبه، پس هنوز خشکی وجود داره!
نمیدونیم کجاست یا وضعیتش چطوره.
و اینکه آیا به شکل قاره، جزیره یا آبسنگه (جزیره مرجانی).
ولی پیداش میکنیم. چطور؟
نقشهتون همینه؟
سرگردان توی دریا دنبال جزیرهای بگردیم که اصلاً نمیدونیم وجود داره؟
توی پانصد میلیون کیلومتر مربع آب؟
نه. دکتر، تا کی میتونیم دوام بیاریم؟
مسئله این نیست.
نه. همین الآن.
قرار بود سفر دو ماه طول بکشه. ما منابع کافی نداریم.
ما تا زمانی که به طرز فجیعی بمیریم، روی این کشتی شناور خواهیم ماند!
لطفاً آروم باشید.
همه آرامش خودتون رو حفظ کنید! باید به ما اعتماد کنید.
ما فقط برای دو ماه غذا داریم. یه چیزی بگید! نقشهتون چیه؟
ساکت شو!
بابایی!
عزیزم، اینجا چیکار میکنی؟
تو نمیتونی اینجا باشی، عزیزم.
این یه جمع بزرگونست.
منطقی نیست. نقشهتون چیه؟ شما باید به ما اعتماد کنید.
ببینید، الان هیستری به خرج ندید!
این کشتی سیستم آب شیرینکن داره.
داشتم بازی آخرالزمان رو میکردم. چه آخرالزمانی؟
کی گفته آخرالزمان شده؟ یواشکی شنیدم، بابا.
و منویی که بر اساس ماهی تازه است، والسلام!
توی آخرالزمان سر عروسک کنده شد.
من رو میترسونه.
پیتی درست میگه. غذای کافی برای همه ما وجود نداره.
حتی اگه ماهی بگیریم، بدون میوه و سبزیجات،
ظرف دو ماه دچار بیماری اسکوربوت میشیم. این اتفاق برای کریستف کلمب افتاد.
انرژی رو از کجا تأمین کنیم؟ برای سیستم تصفیه آب بهش نیاز داریم.
میتونیم جلبک دریایی بخوریم. اونا ویتامین و اسید آمینه دارن.
در مورد انرژی، "ستاره شمالی" پنلهای خورشیدی داره،
و ژنراتورهای محور محرک وجود دارن.
باید امید رو زنده نگه داریم. امید؟
چطور میتونیم امید داشته باشیم؟
ما موش آزمایشگاهی شما نیستیم!
شما همیشه در مورد این آزمایش میدونستید!
شما میدونستید که قراره یه مشت جسد پراکنده به جا بذارید!
"جسد" چیه، بابایی؟
بله، میدونستید! نه!
دیره و تو خستهای. چرا نمیری بخوابی، باشه؟
و فردا، بعد از صبحونه،
راز آخرالزمان و همه چیزای دیگه رو بهت میگم.
قول میدی؟ قول میدم، عشق من.
در مورد عروسکت، سرش رو با چسب نواری درست میکنیم.
میبینی که میتونه یه آخرالزمان دیگه رو هم تحمل کنه.
برگرد عقب!
همه، برید عقب!
پیتی، برو عقب، لطفاً!
گوش کنید!
فکر کنم یه چیزی رو فراموش کردید.
ما زندهایم!
مطمئنم آدمهای زنده بیشتری هم اون بیرون هستن
پس باید ساماندهی کنیم.
یک موجودی تهیه کنید.
شامل جعبههایی که تو انبار نگه میدارید، دکتر.
از حالا به بعد، کابینتون خونهتونه.
و همکاراتون خانوادهتون.
کسانی که از زنده موندن خوشحالن، طرف من هستن. اونایی که نیستن...
بهتره شروع کنن یه دلیلی برای بیدار شدن صبحها پیدا کنن.
چون طول این کشتی تنها زمین محکمیه که پاتون رو روش میذارید.
تا وقتی که اون سرزمین جدید رو پیدا کنیم،
که دکتر داره در موردش حرف میزنه.
چه نمایش تأثیرگذاری.
یک کلمه از حرفاتو باور نمیکنم.
وایسا، رامیرو!
حالا میتونید برید. زود باشید، بزنید بیرون!
حرف کاپیتان رو شنیدید. همه بیرون!
حالت خوبه؟
خوبم.
جعبه ۲۹، مواد صوتی و تصویری برای اهداف ضبط.
خیلی خب.
جعبه ۳۰، این یکی. دانههای خشک سبزیجات و ۱۰۰ کیلوگرم خاک حاصلخیز.
دست مریزاد به آدمای وزارتخونه!
با همهی اینا، میتونیم مزرعهی خودمون رو داشته باشیم و بدون وقفه سبزیجات بخوریم.
بذارشون توی جعبهها، لعنتی!
زود باش!
چی توشه؟
کاپیتان.
از اینکه تو مجمع طرف من ایستادید، ممنونم.
اگه بتونم کمکتون کنم... کمکم کنید؟
فردا باید به دخترم بگم که همه مردن.
اینکه دیگه به مدرسه برنمیگرده یا عروسک جدیدی نخواهد داشت.
اینکه هیچ پسری نیست که با موتور برسوندش خونه.
هیچ پدر عاقلی نمیخواد که دخترش رو با موتور برسونن خونه.
کاپیتان، والریو حتی بهتر از خدمهی شما این قضیه رو میفهمه.
از چشم یه بچه، همه چیز ممکنه.
پس از موجودیگیری رسیدیم به پچپچ. بده به من.
واقعاً؟ بذار ببینم. جعبه ۳۱،
مواد فنی برای مکانیابی جغرافیایی و بقای اساسی. خب؟
جعبه ۳۲، سویههای عفونی کنترلشده.
فکر کردن میخوایم چیکار کنیم؟ جنگ بیولوژیک راه بندازیم؟
اونها واکسن هستند، افسر.
و ۳۲ هم آخریه. نه...
هیچکدوم از این حرفا نیست. یه جعبهی دیگه هست. بذار کمک کنم.
بیا.
امکان نداره. جعبه ۳۲ آخرین مورد تو لیست بود.
شاید جعبهی سورپرایز وزارتخونه باشه که تو محمولهی ویژهی تابستان گرفتیم.
باید بازش کنیم. کاپیتان!
نه.
من اجازه ندارم.
میخوان چیکار کنن؟ ما رو زندانی کنن؟
بازش کن.
منظورشون از اینکه خشکی داره غرق میشه چیه؟ همه دیوونه شدن!
ما موش آزمایشگاهی هستیم، پیتی.
به محض اینکه یه سیگنال لعنتی بگیرم، بهت نشون میدم!
تمومش کن، رامیرو. به من نگاه کن. یه تصادف شده.
چرا باید به ما دروغ بگن؟ این یه بورسیه تحقیقاتیه.
توی تحقیق، شما مشاهده و مطالعه میکنید.
این دروغ گنده رو بهمون میگن تا ما رو مشاهده و مطالعه کنن،
مثل موشهای آزمایشگاهی. قبلاً تو آلمان این کارو کردن.
ما رو تماشا کنن! اینجا که «برادر بزرگ» نیست.
این پایان لعنتی دنیاست. نیست، پیتی.
میدونم چون با پیلار صحبت کردم.
سازمان این رو پیشبینی نمیکرد. اما من قایق رو برداشتم و باهاش حرف زدم.
اون حتی یک کلمه در مورد آخرالزمان حرف نزد.
اون اون بیرون هست، میدونم. و دیوونشم.
میتونی پیداش کنی؟ به خاطر مسیح، این چیه؟
نمیدونم! تو لیست نیست.
لعنت!
ریکاردو، بندازیمش تو آب.
آروم باش، جولیان. لعنتی! قیافهاش خوب نیست.
جولیان آروم باش! با یه تایمر معکوس، میتونه بمب باشه!
مضحک نباش. این یه پروژه علمیه.
فقط یه احمق ممکنه اینجا بمب بذاره.
واقعاً؟
همون احمقی که شتابدهنده ذرات رو فعال کرد؟ اون یکی؟ به خاطر دوست احمقت، یه ساعت پیش بهت حمله شد!
جولیان!
اولیسس، تو چی فکر میکنی؟
خب، راستش قیافهی خوبی نداره.
با این حال، بیاید منطقمون رو از دست ندیم.
نه چاشنی داره نه فتیله. به نظر نمیرسه مواد منفجره مایع یا پلاستیکی باشه.
فقط میدونیم اگه قراره منفجر بشه، ۱۱ ساعت فرصت داریم.
پس هنوز وقت هست. وقت داریم.
کاپیتان،
اگه این تو این محموله هست،
یعنی برای پروژه مهمه.
خیلی خب.
میتونی تا ۱۱ صبح رمز و راز اینو بفهمی، بعد میندازیمش تو آب.
مثل روز روشنه که این یه بمبه، لعنتی!
اگه خدمه بفهمن، شورش امشب مثل بازی بچه میمونه.
جعبه همینجا میمونه، قفل شده. اونو برندارید و تکونش ندید.
میتونید عکس و یادداشت بردارید. هرچیزی که میخواید رو توی کابینتون پیدا کنید.
اولیسس،
تمام شب نزدیک جولیا بمون. باشه.
کاپیتان، اینقدر به من اعتماد ندارید که کسی رو میفرستید مراقبم باشه؟
خدمه بهت اعتماد ندارن، دکتر. من دارم سعی میکنم از حمله به تو جلوگیری کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.