The first 200 lines.
«:: مــتـرجـم: مــرتــضـی ::» |^| Godbless |^|
این یکیو بگیر، محکم ببندش.
پسر، اینقدر سربه هوا نباش.
وای، اینجا فوق العادهست.
فقط شروعشه دوست من.
به نظر عصبانی میای.
میخوای چیکار کنم، برقصم؟
دوسال گذشته.
آره، از اینکه اومدم خونه خیلی خوشحالم.
اما تو؟ وقتی مجبور شی بری گریه میکنی.
ترینیداد وارد روحت میشه.
حالا باید این بشکههارو ببریم جایی که اونا میرن.
خیلی خب.
اه! کنار ساحل سرت گیج نره. میدونی.
فقط میخوام، تعادلمو حفظ کنم.
پس باید رو هیکلت بیشتر کار کنی.
- یه باد بهت بخوره افتادی. - اینقدرام لاغر نیستم.
یکم داروی پرشاخ و برگ ترینیدادی برات جور میکنم.
وقتی بچه بودم، هرروز میومدم اینجا.
اصلاً خبر نداشتم همچین جایی هم وجود داره.
اما هیچوقت فکرشو نمیکنی بتونی از اونجا...
- هی اسمش چی بود؟ - "آونلی".
قبلاً اینجا برای مامانم خرید میکردم.
هر ماده غذایی که باهاش غذا میپخت باید تازه میبود.
تو آشپزخونهاش هیچ چیز موندهای نبود.
تمام این بوها داره منو گرسنه میکنه.
تو جزیره شاهزاده «ادوارد» چیز خوبی واسه خوردن داری؟
- من سیب زمینی دوست دارم. - بیخیال، سیب زمینی؟
یه چیزی بده تا بتونم باهاش اینجا کار کنم.
خب خانم «کینکانون» هر از چند گاهی خرچنگ آماده میکرد.
حالا شد یه چیزی! چطور میپزنش؟
آب پزش میکنن، و یکم نمک.
همین؟ خرچنگ با نمک؟
مگه چیه؟
هیچی. خرچنگ اگه درست بپزیش خیلی خوشمزهست.
مثل خرچنگ کالالوی مامان، غذای یکشنبه.
اون یه مقدار برگ تارو تو شیر نارگیل میجوشوند،
یکم پیاز و سیر و بامیه اضافه میکرد،
یکم چربی خوک و بعدش خرچنگ.
یه عالمه فلفل گینهای هم اضافه میکرد و میذاشت آروم بجوشه.
فکر نکنم تو عمرم فلفل خورده باشم.
آره تو؟
اون بدن لاغر و چروکیده که تو داری نمیتونست طاقت بیاره!
فکر کنم بتونم از پسش بر بیام.
مامانی میگفت "«بش» بیا یکم بچش."
من سرمو بالا مینداختم و اون یه قاشق پر میذاشت دهنم.
الانم میتونم مزهشو بیاد بیارم،
میریختش تو دهنم مثل یه داروی سبز معطر.
به نظر خوشمزه میاد.
اه آره.
اما همیشه مزه اول بود.
و بعدش برای خانواده سرو میکرد...
و اگه خرچنگی باقی میموند به من میرسید.
خب چرا با خانواده نمیخوردی؟
من جزو خانواده نبودم.
خانواده کی بود؟
اون سفیدپوسته که براش کار میکرد «بلایت».
حس حماقت بهم دست داد، خیلی متأسفم.
نباش، اینطور به نظر میاد هنوزم هر یکشنبه از یه قاشق پر
میتونستم مزه بیشتری بچشم که اندازه تمام عمر تو میشه.
خرچنگ با، بفرما، ترکیب غذایی مخصوص:
نمک.
اه وای، چه زیباست.
هی.
قبلاً سوار یکی مثل این میشدم.
بیا اینجا «بش»، اون مهربونه.
من با اسبا میونه خوبی ندارم.
هی پسر، حالا که داری دور اسب من میپلکی،
ببرش به اسطبل و یکم غذا براش ببر.
قبل از اینکه کار تموم بشه یه انعام هم بزن به جیب؟
من پسر شما نیستم. من آزاد هستم آقا، از سال 1834.
مطمئنم تو هتل میتونید خدمتکار پیدا کنین.
چقدر بی ادب، طرف همینطوری فکر کرد تو خدمتکاری.
اوضاع اینطوریه دیگه. اگه قراره بابت هر بار بخوایم گریه کنیم،
تمام ترینیدادو آب میبره.
حالا بیا بریم یه محله بهتر.
هنوزم به دارو نیاز داری.
صبح بخیر، خوشحالم بیدار شدی.
من از دیشب چشم بهم نذاشتم.
اینکه داریم تو "آونلی" رو طلا راه میریم.
من سرگردانی اخلاقی شمارو درک میکنم.
همه ما خیلی سپاسگذار و هیجان زده شدیم.
خوندن در مورد طلا واقعاً شگفت آوره ولی...
اگه میتونستم ببینمش خیلی شگفت انگیزتر میشد.
اها.
این جور چیزا راستش مناسب بچهها نیست.
اما تو یه دختر ساده نیستی، مگه نه؟
اه، بفرما.
چه دیدنیه.
من...
چی...؟
این، طلاست، نیست؟
بذار چشمات عادت کنن.
عجله نکن.
شاید زیباتر از اونی که تصور کردی باشه.
اون ذرات کوچیک بین سرخی رو ببین چطور میدرخشن؟
چرا نمیتونم ببینم؟
اه خب تقصیر تو نیست، جوجه کوچولو.
راستش، تقصیر منه معذرت میخوام. تو چشمای یه متخصصو نداری.
لطفاً از من ناامید نشو.
اه آره، ایناهاش.
راست میگفتی «نیت». چه طلای نفیسیه.
خانم «ماریلا»، امروز مثل یه تیکه جواهر میدرخشین.
اه، آقای «دانلاپ»، نون برشته امروز صبح چه بوی خوبی میده.
بوی دارچینه دختر عزیزم باید جشن بگیریم.
هر روزی که سر از قبر در نیاوردیم روز جشن گرفته.
دقیقاً درسته خانم «مریلا».
من با آقای «دانلاپ» موافقم، نون تستهای جشنو رد کنید بیاد.
حالا «متیو»، خیلی دوست دارم نمونه گیریو من انجام بدم.
خوشحال میشم بهت کمک کنم. بیا مطمئن بشیم این کار درست انجام میشه، همـ؟
هیچ تست طلائی نمیگیریم.
حداقل هنوز نه.
من و «متیو» تصمیم نگرفتیم.
اما باید بگیرید! ما میتونیم یکی از پولدارترین آدمای "آونلی" باشیم.
«متیو» مجبور نمیشه دیگه کشاورزی کنه و شما هم میتونید هرکاری...
گرونه «آنه»، و ما برای پول محصول خیلی سختی کشیدیم.
«متیو»، خانم «مارلا».
من فکر میکنم احتیاط شما کاملاً درسته.
این طلا یک ضمانته کامل داره اما یه سری خطراتی هم هست.
خب دیگه «آنه»،
فکر کنم وقتش رسیده تا یه تخته سیاه دیگه بخری.
متشکرم «متیو»، نمیخواستم درخواست کنم،
گرچه برای دفاع از خودم شکستمش.
به نظر داستان خوبی میاد.
الان وقت داستان گفتن نیست.
میتونی بعد از مدرسه از فروشگاه یه تخته سیاه دیگه بخری «آنه».
- حالا غذاتو بخور و برو. - اه بچهها.
با ارزش و پرهزینه.
چرا حقیقتو به «نیت» نگفتی؟
فکر کردم میشه طلارو به طور واضح از تو خاک نگاه کرد.
اون فکر میکنه من یه بچهام، "جوجه کوچولو".
نمیتونی انتظار داشته باشی در حد اون باشی «آنه».
اون یه بزرگسال و یه دانشمنده.
اه، خب اینا همهاش بخاطر کتاب خونیه.
و تو هم ثابت کردی که تو مطالعه کردن مهارت داری.
اما تو یه چیز دیگه هم داری.
یادته وقتی «مینی می» مریض بود و تو کف پاش پیاز گذاشتی
- تا تبشو پایین بیاری؟ - اینو از پیرزنها یاد گرفتم.
برای باور داشتن این چیزا به تخیلات نیاز داری.
تخیالات تو یه موهبته «آنه»، یه چیزی که نمیشه یاد گرفت.
آخه تخیلات به چه دردی میخوره اگه نتونم چیزی که جلو چشممه رو ببینم؟!
این خوشه مثل یه دست اسکلتی میمونه.
یه اسکلت شیطانی...
که تو جنگل اشباح زندگی میکنه...
از جان بیگناهان تغذیه میکنه!
«آنه»، این وحشتناکه!
چرا الان دارن بهمون چنگ میزنن؟
نکنه میخوان بهمون صدمه بزنن؟
ارواحه سرگردان دارن هشدار میدند: هوشیار باش!
- دارن میان سراغمون! - باید فرار کنیم!
بازم متشکرم، ممنون.
اون «کولِ»؟
- چقدر فرق کرده. - خیلی بزرگتر شده.
اصلاً شبیه قبل از دروی محصول نیست.
هی «کول» توپو بنداز رفیق.
هی خواهر!
آره، تو!
اه.
پرتاب خوبی بود، میخوای بازی کنی؟
نه نمیتونم، ولی ممنون.
"«لانسلوت» فرماندهی شوالیهها پاسخ داد:"
و با چه رویی،
بعد از دستاویزم،
در پیشگاه ملکه در کملات ظاهر شوم،
من در مقابل پادشاهی که به قولش عمل میکرد،
-همانگونه که قول..." -فکر کنم تمام این شعر شرم آوره.
اونا باید عصبانی و خشمگین باشن.
«جوزی»؟
«گوئنویر» با شاه ازدواج کرده نه لنسلوت.
اه آقای «فیلیپز» میشه مستقیم بریم
جایی که عشق واقعی «ایلین» تبدیل به یه تراژدی میشه؟
نه.
حرفمو دیگه قطع نکنین.
ملکه گفت : آری،
کودکی اخلاق مند که مهارت لازم برای فرمانروایی ندارد،
چرا که اگر اینگونه نبود من را از دست نمیداد...
«کول»؟
اونجا چی افتاده؟
«کول»!
معذرت میخوام آقای «فیلیپز» خودم تمیزش میکنم.
داری بازیگوشی میکنی...
در حالی که من دارم خستگی ناپذیر خودمو وقف آموزش تو میکنم؟
تخته سیاه!
حالا!
نقاشی دوست داری؟ اینو بکش.
مطمئن شو خوانا باشه.
سرها روی کتاب.
ملکه گفت : آری ،
کودکی اخلاق مند که مهارت لازم برای فرمانروایی ندارد،
چرا که اگر اینگونه نبود من را از دست نمیداد...
نمیخواد خوش خطی کنی.
اینطوری برای 50 کلمه جای بیشتری میخوای.
میوه تازه!
سبوس تازه!
دلم برای خیلی چیزهای اینجا تنگ شده بود.
چیزهای دیگه ، اصلاً دلم تنگ نشد.
- چقدر میشه؟ - چقدر داری؟
اون هیچی نداره ، حتی یه سنتی. بهت گفتم فقط اومدیم میونبر بزنیم.
چطوره منو با این وسوسههای لذیذ آشنا کنی؟
فقط خودتو کنترل کن ، پسر مزرعه دار.
No comments yet. Be the first to leave one.