The first 200 lines.
SANDS Movie
جاناتان! نانسی! جاناتان!
جاناتان! نانسی!
چه غلطی داری میکنی؟
به حرفم گوش کن! به هیچی دست نزن!
شاید به هدف نزدی؟
- شاید باید، ام… - آره.
قبل از اینکه چیزی بگی، میدونم ساعت ۵ صبحه،
ولی بهت نیاز دارم که یه ردیاب تله متری برام بسازی.
چی؟ اریکا، الان...
ساعت پنج صبحه. اولین چیزی بود که گفت، رفیق.
ببخشید. تو کی هستی؟
- عموی من. - پرستار بچه. پرستار بچه.
کیه عزیزم؟
اشکالی نداره، قند عسلم. برو بخواب. فقط یه ثانیه طول میکشه.
باشه.
کتابدار؟
خیلی سروصدا راه بندازی، ساکتت میکنه؟
باشه، گوش کنید. تو و هر کی که هستی، این خیلی نامناسبه.
توی کلاس میبینمت، اریکا.
داستین در خطره.
خطر؟ چجور خطری؟
از اون مدل مرگ و زندگی.
چی میگی، عزیزم؟ میخوای به بازی با کرم کتابت ادامه بدی،
یا ردیابمون رو میسازی، و شاگرد ممتازت رو نجات میدی؟
هندرسون!
داستین!
داستین. هی. اون دیگه چه کوفتی بود؟
اون ژنراتور سپر بود؟ پیداش کردن؟
من اشتباه کردم.
من به طرز وحشتناکی،
به طرز فاجعه باری اشتباه کردم.
چی؟
بعد از اینکه رفتی، یه دفتر خاطرات پیدا کردم.
دفتر خاطرات برنر.
کلید نابودی اون دیوار توی این آزمایشگاهه، ولی یه ژنراتور سپر نیست.
جادوی سیاه نیست. وِکنا درستش نکرده.
علم این کار رو کرده.
فیزیک دان های نظری بهش میگن ماده اگزوتیک.
یه منبع واحد انرژی که اون دیوار غول پیکر رو کنار هم نگه داشته،
و فکر میکنم نانسی الان بهش شلیک کرد.
چطور میشه این بد باشه؟ برای همینه که ما اینجاییم، تا از این دیوار رد بشیم
- تو گوش نمیدی! - من گوش میدم.
وِکنا دیوار رو نساخته. پس اون طرف نیست،
که یعنی هالی و بچه های گمشده هم اونجا نیستن. هیچکس نیست.
پس اون طرف دیوار چه خبره؟
چرا وایساد؟
داستین، اون طرف دیوار چیه؟
مرگ.
وای.
زود باش! زود باش، بریم!
عجله کن! عجله کن! عجله کن!
بریم! بریم!
زمین گیر بشید! زمین گیر بشید!
تمام این مدت، هر چیزی که تا به حال درباره دنیای وارونه فرض کردیم...
کاملاً اشتباه بوده.
دروازه!
دروازه!
من میتونم یه راه باز کنم!
نه، نه، نه! تو عقب بمون... پشت سر من بمون!
نه! لعنتی!
نه!
نه! نه!
این مکان، دنیای وارونه،
بعد دیگه ای نیست. دنیای دیگه ای نیست.
یه کرم چالهست.
یه پل...
بین دو نقطه در زمان و فضا، بین دنیای ما و یه دنیای دیگه.
و اگه پل فرو بریزه؟
ما رو هم با خودش میبره.
همه ما رو.
برو، برو، برو، برو!
حالت خوبه؟ حالت خوبه؟ اشکالی نداره.
ما اینجا در امانیم. اون اینجا نمیتونه بهمون برسه، باشه؟
مکس...
هالی!
زود باش.
هالی، عزیزم. وایسا، وگرنه بهش آسیب میزنم.
میدونم فکر میکنی مکس دوستته.
ولی اون تو رو فریب داده، هالی. اون ذهنت رو فاسد کرده.
اون یه دروغگوئه.
نه! نه، تو دروغگویی!
من تو رو دیدم! من دیدم تو واقعاً چی هستی!
تو یه هیولایی! یه هیولای نفرت انگیز!
هالی!
اگه همین الان باهام برنگردی و به بقیه بچه ها ملحق نشی،
مجبور میشم به مکس آسیب بزنم.
حتی ممکنه مجبور بشم اون رو بکشم.
پس چرا این کار رو نمیکنی؟ ها؟
من همینجام.
آها، درسته.
تو خیلی از یه غار احمقانه میترسی، ای ترسوی عوضی!
همه چی تغییر کرده، مکس.
حالا راه های دیگه ای برای رسیدن به تو وجود داره.
و هالی؟
وقتی دوست جدیدت شروع به رنج کشیدن کنه،
و اون رنج میکشه،
یا میتونی پیش من برگردی و به رنج اون پایان بدی،
یا میتونی مرگ دوست جدیدت رو تماشا کنی.
زندگی اون توی دست های توئه.
ششم نوامبر
یکی بهم توضیح بده دقیقاً چه کوفتی اونجا اتفاق افتاد؟
ما ذرات رو سوزوندیم. دیدم که از برج رفتن بالا.
- منظورم اینه، شماها هم دیدید، مگه نه؟ - سخت بود که نبینیم.
پس ویل باید از ذهن واحد جدا شده باشه.
- از لحاظ تئوری. - پس چرا بیدار نشد؟
چطور مکس رو دید اگه اون با هالیه؟
این واقعیه؟ نکنه دوباره وِکنا داره باهامون بازی میکنه؟
این اصلاً منطقی نیست!
دکترها، هیچ وقت نفهمیدن چرا مکس توی کما بود، مگه نه؟
چی؟ نه. چرا؟
باشه. باشه، باشه، باشه، باشه.
خب، بیاید برای یه لحظه فرض کنیم که هر چیزی که ویل دید، واقعی بود.
- اون مکس رو دید. اون هالی رو دید. - آره، ولی چطوری؟
دارم بهش میرسم. فرض کنیم که، ام…
این ویله، و این هالیه.
و…
ام، این هم، البته، مکسه.
اونا توی سه مکان جدا از همن، اسکواک، بیمارستان...
و یه جای ناشناخته در حال حاضر توی دنیای وارونه. مگه نه؟
- درسته. - آره.
ولی یه چیز خیلی اساسی بینشون مشترکه.
همشون بیهوشن.
وقتی وِکنا یکی رو اسیر میکنه، چه اتفاقی میفته؟
.به خلسه میره
که خیلی شبیه کما به نظر میرسه.
جای تعجب نداره که دکترها انقدر گیج شدن. مکس اصلاً توی کما نبود.
اون توی خلسه بود.
درست مثل ویل. درست مثل هالی.
یهو بهم ضربه زد... مثل یه نت اوج ویتنی هیوستون.
اگه ذهنشون...
همشون توی یه جا باشن چی؟
توی ذهن وِکنا.
زندانی.
حداقل، قبلاً بودن.
اگه ویل درست بگه، پس مکس و هالی الان دارن فرار از زندان رو انجام میدن.
و اگه موفق بشن، به بدن های فیزیکیشون برمیگردن،
و مکس دوباره زنده میشه.
و اونا به معنای واقعی کلمه توی ذهن وِکنا بودن.
اونا همه چی رو میدونن. اونا میدونن ویل کجاست.
- بچه ها کجان. - حتی ممکنه بدونن اون چه نقشه ای داره.
- این پایان بازیه. - سرنوشت سیاره ممکنه خیلی زیاد به دست دوست دختر به کما رفتت و خواهر کوچیکت باشه.
ارزش یه شانس دیگه رو داره، مگه نه؟
- میتونی رانندگی کنی؟ - قانونی نه.
خوبه. ماشین جویس رو بردار. کاری نکن پلیس نگهت داره.
برید پیش مکس. من پیش ویل میمونم.
باشه.
اینجا رو یادت میاد…
ویلیام؟
نه، نه، نه…
- چیزی… یادت… میاره؟ - نه.
خاطرات؟
مکس، هالی…
فرار کردن، مگه نه؟
پا سرعتت رو کم کرد؟
فکر میکنی خیلی باهوشی، مگه نه؟
ولی یادت باشه، من اونم.
همونی که تو رو دعوت کرد.
تو ظرف من بودی.
جاسوس من.
سازنده من.
سازنده؟
فکر میکنی تونل ها چطوری به وجود اومدن، ویلیام؟
تو اونا رو ساختی، هر شب که میخوابیدی.
نیروی زیادی توی وجودته.
ولی اشتباه نکن، پسر.
اونا قدرت های منن، و اونا قوی تر از همیشه هستن.
خیلی قوی تر.
حالا، بالاخره، وقتش رسیده.
وقتشه که رگ های من ما رو به دنیای جدیدی هدایت کنن.
یه دنیای بهتر.
حیف که دنیای تو قرار نیست هیچ وقت وجود داشته باشه،
حالا که مکس یکی از رگ های تو رو داره.
راه هایی برای بیرون کشیدن روباه از لونهش وجود داره، ویلیام.
و تو قراره بهم کمک کنی.
تو قراره جاسوس من بشی، برای آخرین بار.
نه.
هرگز.
هر چی بیشتر مقاومت کنی...
بیشتر درد میکشه.
احمق.
- هی! - داری چیکار میکنی؟
دارم میبینم هنوز اون بیرونه یا نه.
- نیست. - از کجا میدونی؟
چون میدونه نمیتونه ما رو اینجا گیر بندازه. بزن بریم.
اون گفت اوضاع عوض شده، که راه های دیگه ای هم هست.
آره، و اون کاملاً داره چرت و پرت میگه. باید تا حالا این رو فهمیده باشی.
پس ما باید چیکار کنیم؟ هیچ کاری نکنیم؟ سرنوشتمون رو قبول کنیم؟
نه، ما هیچ کوفتی رو قبول نمیکنیم.
ما فقط زنده میمونیم، تا نجات پیدا کنیم.
- نجات توسط الون؟ - اوهوم.
از کجا میدونی که اصلاً اون بود؟
مگه اینکه کس دیگه ای رو بشناسی که قدرت های روانی داشته باشه،
که بتونه از راه دور به ذهن وکنا نفوذ کنه،
باهاش مبارزه کنه، از طریق اون ارتباط برقرار کنه تا بهمون بگه فرار کنیم، پس حتماً ال بوده.
این یعنی اون میدونه ما اینجاییم، و میاد و ما رو نجات میده.
حالا، میشه لطفاً راه رفتن رو بس کنی؟
جدی میگم، داری شروع میکنی من رو یاد برادرت بندازی.
ممنون.
چرا هنری اصلاً نمیتونه بیاد اینجا؟
No comments yet. Be the first to leave one.