The first 92 lines.
*سفارشي از خانم نوغانيان* -_قسمت آخر_-
حيدر... ماشين حيدر
اون داره جايي ميره
... حيدر
... حيدر
... حيدر
"لندن"
حيدر حرف ميزني يا نه؟
فکر کردي کي هستي؟
چي فکر کردي بودي؟ که منو ميذاري رو ميري منم داغون ميشم
حيدر علي خان ، من اينقدرها هم ضعيف نيستم
خواهش ميکنم باهام حرف بزن
حيدر يه چيزي بگو
خواهش ميکنم بگو تموم شده
بهم بگو چي شده؟
حيدر حداقل اينقدر حق دارم
لطفا
حيدر لطفا
لطفا يه چيزي بگو
حيدر بدون صحبت کردن با تو نميتونم لطفا
نميتونم زندگي کنم
... نميتونم
... نميتونم
حيدر من نميتونم
"ابديت"
"ابديت"
"تنهاييها"
"مرا به کجا آورد"
"آواره و سرگردان در سرزمين غم"
"شکسته و داغون شده"
"قلبم شکسته"
"خداوندا از تو گلايهاي ندارم"
"فقط بهم بگو چرا اين اتفاق افتاد"
"خداوندا از تو گلايهاي ندارم"
"فقط بهم بگو چرا اين اتفاق افتاد"
"از کسي که نميخواستم جدا شوم"
"حال از او جدا شدهام"
"حال چيزهايي که از دست دادهايم را به دست نخواهيم آورد"
"مرا به کجا آوردهاي؟ "
"در قلب ويرانيها" شش ماه بعد
"شکسته و داغون شده"
"قلبم شکسته"
... الو - خانم ميرا کاپور؟ -
بله - از مرکز مد تماس ميگيرم، ميدونيد ما از طرحهاتون خيلي خوشمون اومده
متشکر خيلي ممنون - اگه مايل هستيد ميتونيد براي مصاحبه به بمبئي بياييد؟-
حتما، کي بايد بيام؟
حتما، خيلي ممنون
حيدر منو تو بيمارستانم
سکته قلبي کردم، ممکنه اين آخرين تماسم به تو باشه
..خاله
"بمبئي" مصاحبه چطور بود؟
خوب بود، راستش کلا فرماليته بود
واو مثل نيويورک بزرگ ميمونه
کي ميري؟ - براي شب پرواز دارم -
تبريک ميگم فرصت خوبيه
بقيه کجا موندن؟
راستش من نيم ساعت زودتر گفتم بيايي
اونا يه خورده ديرتر ميان
ميخوام در مورد يه چيزي باهات صحبت کنم
چي شده همه چيز مرتبه؟ - خاله خيلي محشري-
..سکته قلبي
يکشنبه فيلم آقاي ديو داشت پخش ميشد بعد از ديدن فيلم کمي قلبم درد گرفت منم فکر کردم سکته قلبي کردم
..خاله - !چيه هي خاله خاله ميکني-
از پشت همين گوشي ميزنم تو گوشت ها
پسره بي ادب
چطور جرات کردي دوباره از من جدا بشي؟
سيدارت اومده بود ديدنم
بهم گفت ازدواجت رو بهم زدي
... خاله اونا همهش - حيدر ببين -
خيلي چيزا هست که تو نميدوني
و خيلي لازمه که بدوني
سيد همه چيز رو بهم گفته
هر چي ميخواد بشه ولي بايد بهت بگم
حيدر، رضا خيلي ضعيف بود
بعد از رفتن تو اون کاملا داغون شد
و تو همون حال تو يکي از مراکز مد تو دهلي به عنوان مدير شروع به کار کرد
اونجا با ميرا آشنا شد
اين کيه؟
نميشناسمش
دقيقا، اين رضاست
دوست حيدر
ميرا يادته تو اون مرکز مد کار ميکردي رضا اونجا مدير بود
آره
ميرا اون عاشقت بود - چي؟ -
ميرا حتي اسم اونو نميدونست
خاله چطور ممکنه؟
دفعهي بعدي که خواستي بري دوبي حتما بيابونهاي اطراف شهر رو ببين
اونجا آبي وجود نداره، ولي اگه از دور نگاه کني سراب آب رو ميبيني
حيدر، زندگي رضا هم مثل اون بيابون بود
اونجا عشقي در کار نبود
فقط سراب عشق بود
شايد اون يکي دوبار ميرا رو تو اداره ديده بود
No comments yet. Be the first to leave one.