The first 200 lines.
"سلام "جين پيتر
هِروِه لاروشه" از پليسِ کبکم"
درخواست وکيل داده بودي
چيزي داري که بگي؟
چه کاري از دستم ساخته ست؟
ميتوني باهام حرف بزني
گفتنش سختـه
چي؟
براي سبک شدن بارِ سنگينيـه
اگر بخواي، ميتونيم فراموشش کنيم - نه -
نرو
مدتيه که ذهنمُ مشغول کرده
تو پارکِ "کُت دي نِژ" اتفاق افتاد
تو محوطه بيسبال
تنها بودم يک ساک پُر از توپ بيسبال همراهم بود
توپ ها رُ تو تور مينداختم يکي پس از ديگري
تور از جنس فلز بود
به نظر ميرسيد وقتي توپ ها رُ مينداختم، مجذوب شده بود
تنها رو نيمکت نشسته بود و نگاه ميکرد
وقتي همه توپ ها رُ انداختم، شروع به برداشتنشون کردم
يکي پس از ديگري
درست همون موقع بود که حضورشُ حس کردم
داشت کمکم ميکرد تا بَرِشون دارم
ازش خواستم تا بازي کنيم، گفت بلد نيست
گفتم بهش ياد ميدم
سرشُ به نشونه تاييد تکون داد
شروع به بازي کرديم اما تو بيسبال خيلي خوب نبود
زمان گرفتم و بهش نشون دادم چطور توپُ پرتاب کنه
طولاني بازي کرديد؟
آخرسر، بچه خسته شد
ديگه حتي تلاش نميکرد توپ ها رُ بگيره
فقط نگاه ميکرد
بالا سرِش رفتم
گريه ميکرد
ازش پرسيدم چرا گريه ميکني
گفت کليدشُ گم کرده
کليدِ قفلِ دوچرخه شُ
دوچرخه شُ بررسي کردم
سعي کردم قفلشُ به زور باز کنم اما نشد
بچه واقعا ناراحت شده بود
حس کردم
از کجا فهميدي؟
متاسفم، نميدونم
حس کردم
نتونستم بهش کمکي کنم
چيزي نگفتم
برگشتم تا توپ هامُ جمع کنم
فهميدم داره نگاهم ميکنه
وانمود کردم نديدمش و سوار ماشينم شدم
وقتي تو ماشين نشستم
پنجره رُ پائين کشيدم
نگاهش کردم
اونم بهم نگاه کرد
واسش توپ انداختم
رو پاش افتاد
همديگرُ نگاه کرديم
مطمئن نبود بايد چيکار کنه منم همينطور
ازش پرسيدم اگه ميخواد برسونمش خونه
بچه سوارِ ماشين شد
اگر سوار نميشد
همونجا ولش ميکردم
کِي اين اتفاق افتاد؟
ده سالِ پيش هيچوقت درباره اش حرف نزدم
با هيچکس
بهت گفت چند سالِشه؟
هشت
اسمش "هوگو" بود
!بيـا منُ بگيـر
بانمکه
خوشگله - مرسي ايرِن -
چهل سالم شده
زمان التيام بخش نيست
براي ماليات ازم پرسيدن
بچه اي دارم يا نه
مجبور شدم بگم نه
در حاليکه بايد ميگفتم بله
هرگز درباره اش حرف نميزدم مگر اينکه ازم ميپرسيدن
درباره اش حرف نميزنم تنها چاره اشم همينه
اما اون درونمه
وقتي درباره اش حرف ميزنم، بقيه رُ ناراحت ميکنم حتـــــي حالــــا
زمان التيام بخش نيست
هرچي بيشتر ميگذره، بيشتر احساس ميکنم درونمه
هيچوقت چيزي که الان هست، خواست من نبوده
شما نميفهميد
ميخوام که ازش دوري کنم اما
هرروز اين حفره تاريک در درونِ من عميقتر ميشه
زندگــــي همينــــه
يک آوا
يک صدا
يک بو
!مژدگـــاني
برميگرده
کنترلي ندارم
همه وقت ميخوام باهاش حرف بزنم اما نميتونم
غم و اندوه وحشتزده ات ميکنه درست مثل طاعون درونتُ ميخوره
و يا خفه ات ميکنه
انگار هيچي نشده
و اين... طاقت فرساست
"دو وعده تو طولِ روز ميخورم"
"من سني ازم رفته... ميتونم دووم بيارم اما بچه ها نه"
"صبحانه و شام کافي نيست"
"کافي نيست"
ايرن، منم مادرت - سلام -
بيدارت کردم؟
فردا ميتونم ببينمت؟
چي شده؟
خوبي "کريستوف"؟
آره
آره، چيزي نيست
چيزي واسه نوشيدن ميخواي؟
کمي نوشيدني دارم
نه، ممنون تشنه نيستم
اجراي گروهِ کُر چطوره؟
خوب پيش ميره آخرِ وقت ضبط داريم
چي؟
پليفوني (چندآوايي) قرون وسطي
متل ها
...دوست داشتني
آواز خوندن برات خوبه
...به ندرت ميگم. شايد بايد
...اما حقيقتا هيچوقت دست از کارت نکشيدي
نميدونم چطوري بگم
قوت قلب؟
آره، درسته
من دختربچه نيستم، مامان
هميشه دختربچه مني
اولين درسِ موسيقيُ خودم يادت دادم
اگر توام مثل خودش ميذاشتي ميرفتي، واسش سخت بود
هرروز خدا رُ شکر ميکنم که تو اين کارُ نکردي
هرازگاهي به کريستوف تو مکزيک فکر ميکنم
تو هواشُ داشتي
مامان، بس کن - واقعيته -
تا آخرين لحظه ادامه دادي
طبيعتا
خيلي جوون بودي - هرگز ادامه ندادم -
بعد از مرگِ پدر کاري کردي؟
اين ماه زودتر اومدي
دليل اومدنت همين بود، نه؟
من بايد برم
ممنون بابت چک
با خودت فکر ميکني
فکر ميکني که تنهايي
به يک اسم فکر ميکني
متعجب ميشي
از اولين اسمي که به ذهنت مياد
فکر ميکني يک روياست
يک رويا
فقط يک رويا
اما متفاوت از روياست
چي فکر ميکني، ايرِن؟
ايرِن؟
بايد بري - چي؟ -
باهام بيا - چرا؟ -
موضوع جديه درباره پسرته
با خودت فکر ميکني
فکر ميکني که تنهايي
به يک اسم فکر ميکني
متعجب ميشي
از اولين اسمي که به ذهنت مياد
فکر ميکني يک روياست
يک رويا فقط يک رويا
اما متفاوت از روياست
بله؟
کريستوف؟
ايرنم
هوگو رُ پيدا کردن
بدنِ مدفون شده هوگو رُ پيدا کردن
کريستوف؟
اشتباه ميکنن
دي اِن اِيُ آزمايش کردن
کار کي بوده؟
يک مرد تو زندان
اعتراف کرده
به چي اعتراف کرده؟ - نميتونم اينطوري بهت بگم -
بچه باز بوده به بچه 15 ساله رحم نکرده
بايد به مونترال برگردي
اينجا بهت نياز دارم نميتونم تنهايي باهاش مواجه شم
چيکار ميکني؟
هرچه زودتر خودمُ ميرسونم
وقتي رسيدي با همين شماره تماس بگير
ما با "آنتونين پرون" دوست پسرتون صحبت کرديم
با هوگو تو پارک بازي ميکرده
بعد آنتونين به خونه ميره
مطمئنه رفته خونه؟ - چطور؟ -
بعدِ مدرسه کلاس خصوصي رياضي داشت
پسرتون دوست ديگه اي هم داره؟
اون تنها کسي هست که ما واقعا ميشناسيم
تا حالا فرار کرده بود؟
نه، هرگز
ما اينا رُ زير نيمکت تو پارک پيدا کرديم
هوگو بيسبال بازي ميکرد؟
خيلي اهلِ ورزش کردن نبود
زياد غذا نميخورد - هيچوقت -
متوجه علائمِ مشکوکي تو رفتارش نشديد؟
استرس؟
اضطراب؟
بي خوابي؟
خشونت؟
عکسي ازش داريد؟ - تو خونه. ميتونم براتون بفرستم -
شرحِ حال برميدارم
No comments yet. Be the first to leave one.