The first 200 lines.
آره! آقای مد
تختخواب بهم ریخته شده مرتبش میکنم
پس منم میرم بیرون منتظرت میمونم
تو چته؟
من خوبم
چیزی که میخواستیو پیدا کردی؟
باید عجله کنم و به سردبیر لنگ برسونمش
لنگ شان... بازم میگی که رابطه ی نزدیکی با پدرم نداشتی
مجله ی مد جدید میخواد باهامون کار کنه
میخوان باهامون تبادل منابع داشته باشن و تو موضوعات همکاری کنن
ردش کن
ما جی ازمون خواسته اگه امکانش باشه صفحه 12 رو بهشون اختصاص بدیم
میخوان یه مقاله درمورد همکاری محصولشون با اچ کیو منتشر کنن
بهش فکر میکنم
مدیر برنامه ی هوانگ شا شا خواسته که باهاش یه مصاحبه انجام بدیم
کی هست؟- یه سلبریتی قدیمی تایوانیه-
میخواد سعی کنه که اینجا توی چین معروف بشه
محلشون نده- اما گفتن که-
در مورد قیمتش باهامون مذاکره میکنن
کمک به دیگران مایه ی افتخارمونه
چه شکلی هست حالا؟
یه لحظه
سردبیر لنگ شرمنده منتظرتون گذاشتم اینم گردنبندتون
این عکسشه
این شکلیه؟
یه بهونه ای براشون بتراش نمی تونیم باهاشون کار کنیم
باشه فهمیدم
چی شده؟
هیچی الان میرم بیرون
بعد از کار بیا یه سر بریم فروشگاه طبقه پایین
شنیدم الان تو تخفیفن
واقعا ؟ باشه
پس بعد از خرید... بریم غذا بخوریم
باشه- بریم دیگه-
جناب گائو به نظرتون اگه اینجاشو یه کم کوتاه کنیم بهتر نمیشه؟
اینجاشو دو سانت کوتاه کن خب؟
باشه
یه لحظه
الو
الو گائو مین ، چیکار میکنی؟
عه سرکاری؟ پس مزاحمت شدم؟
باشه . من... خوبم
اوضاع احوال همه خوبه . تو چی؟ خودت خوبی؟
واقعا خوبم . چطور ممکنه خوب نباشم؟ خیلی خوبم
غذا خوردی؟
میخواستم بگم... همینطوری زنگ زدم یه حالی ازت بپرسم
چیز دیگه ای نیست
بعدا برنامه ای نداری؟
باشه خوبه پس . هر وقت سرت خلوت بود دوباره بهت زنگ میزنم
مهم نیست . بهم بگو الان کجایی میام دیدنت
باشه
من میرم بیرون
عه گائو مین اومدی
واقعا اشکالی نداره الان اومدی اینجا؟
مشکلی نیست . بهشون گفتم چیکار کنن ...اما تو
اینکه اینطوری تنها اینجا وایسادی به نظرت می تونم خوب باشم؟
چی فکر کردی ؟ من یه گل آفتاب گردون خوشبینم
چرا باید فکرم مشغول باشه؟
که اینطور... پس واقعا خوبی؟
خوبم
فقط یه کوچولو دلم برای مامانم تنگ شده
...تو که- دقیقا بخاطر اینکه مامان ندارم ، دارم بهش فکر میکنم-
فکر میکنم ... ینی چه شکلی میتونه باشه؟
مامانتم باید شبیه عروسک باشه
اگه کنار همدیگه وایسین ، شبیه دو تا شائو لو با دوتا اندازه ی متفاوتین
با هم خنده و شوخی میکنین
فکر نکنم
منظورم اینه ممکنه شبیه من نباشه
ممکنه کاملا با من فرق بکنه
ممکنه اگه مامانم روبروت وایسه ، اصلا حدسم نزنی که اون مادرمه
شاید بیشتر از اینکه یه رابطه ی مادر دختری داشته باشیم رابطه مون مثل ارباب ، رعیتی باشه
شاید اگه مادرم درست روبروتم باشه ، نتونی بشناسیش
و بفهمی که اون مادرمه
گائو مین ... قبلا بهت گفته بودم که به کسایی که مادر دارن حسودیم میشه؟
آره . فکر کنم بیشتر از یه بارم گفتی
اما بیشتر از صد بار که نشده ، مگه نه؟
اگه واقعا بخوام زمانایی که گفتی به دیگران حسودیت شده رو بشمرم
بیشتر از ده هزار بار نشده
چی میگی تو؟
الان حالت خوبه؟
خوبم
باهات که حرف میزدم صدات پشت تلفن یه جوری بود که انگار یه اتفاق بزرگی افتاده برای همین وقتی اومدم
حتی برات یه کارت اضافی هم آوردم نمیدونم میتونه کمکت کنه یا نه
زیادی داری بزرگش میکنی
خب راستش ، این مشکل دوستمه
...یه دوستی دارم
واقعا یه دوستی دارم که
که تازگی با یه سری مشکلات روبرو شده
خیلی زندگی خوبی داشته ها
کلی آدما دور و برشن که عاشقشن و ازش حمایت میکنن
اما تازگی فهمیده که یه نفر کنارشه
که ممکنه از هر کسی که عاشقشه براش مهم تر باشه
برای همین دوستم داره به این فکر میکنه که باید اون فردو قبول کنه
یا فقط وانمود کنه که اتفاقی نیوفتاده
خب ... تو بهش گفتی چیکار کنه؟
هیچی
به نظرت حس میکنی این وضعیت چیز خوبیه یا بد؟
باید چیز خوبی باشه
خب پس اگه تو بودی ، چیکار میکردی؟
اگه من بودم ... احتمالا اول خودمو معرفی میکردم
میذاشتم اون شخص بدونه که من وجود دارم
اما بعد گذشت سالها ، اون شخص اصلا حتی فکرم نکرده که پیدام کنه
پس ... شاید اینکه جلوش ظاهر بشم شاید باری روی دوشش باشه
شائو لو ، تو این دنیا واقعا رابطه های زیادی هست
یه سری رابطه ها مثل رابطه ی دو زوج عاشقه و یه سری رابطه ها هم مثل رابطه ی دوستای صمیمی میمونه
اما این رابطه ها هیچ کدوم قابل مقایسه با رابطه ی خونی نیستن
رابطه ی خونی یه رابطه ایه که نمی تونی قطعش کنی خون غلیظتر از آبه
می تونیم خودمون انتخاب کنیم که عاشق یا دوست کی باشیم
و بعدشم می تونیم از اون رابطه پشیمون بشیم
اگه عشقمون خیلی خوب نباشه ، می تونیم باهاش بهم بزنیم
اگه دوستمون خیلی خوب باشه می تونیم باهاش دوست بمونیم
اما هیچ وقت نمی تونیم پدر و مادرمونو انتخاب کنیم
یا اینکه خانواده مون کی باشه رو ، مگه نه؟
پس منظورت اینه که من... دوستم
باید خانواده شو قبول کنه؟
تو این دنیا اگه کسی به عشقش اعتراف نکنه هیچ عاشق و معشوقی وجود نداره
اگه کسی خلوص و صمیمیتشو جلو نذاره هیچ دوستی ای وجود نداره
اگه فقط بخوای تو ذهنت حدس بزنی هیچ وقت نمی تونی حدس بزنی آخرش چی قراره بشه
شجاع باش . شاید کشف کنی که
اون شخصم دلش میخواد خانواده ت باشه
خب اگه اون نخواد خانواده شو قبول کنه چی؟
اگه سعیتو نکنی از کجا میخوای بفهمی؟
شائو لو اگه توی یه موضوع ضعیف باشی ، کلا توی امتحان شرکت نمی کنی؟
هنوزم یادمه ... برای آزمون پرش خرک ژیمناستیک سه بار تلاش کردی اما هر بار شکست خوردی
جون معلمو در آوردی اما بازم شکست خوردی
برای همین تمرین کردی و تمرین کردی
آخرشم ، با یه بار تلاش تونستی پیروز بشی اونو یادت رفته؟
چطوره که حس میکنم منو مثل یه خنگولِ کوچولو توصیف کردی؟
تو خنگولی . خب؟
حتی اگه بدونی یه درصدم شانس هست
صد و یک بار صد و دو بارم که شده امتحانش میکنی
تا وقتی که پیروز بشی
چطوره که هنوزم حس نمی کنم داری ازم تعریف میکنی؟
واقعا دارم ازت تعریف میکنم ، خب؟ خوک کوچولوی خنگول
من شائو لو ام (گوزن خیلی کوچولو)
اگه شائو لوی من بتونه فقط یه گوزن کوچولو باشه که خیلی عالیه
دوستت باید از تو یاد بگیره منم باید از تو یاد بگیرم
من بجای دوستم ازت تشکر میکنم
اگه دوستت بازم مشکلی داشت هر وقت که باشه ، با افتخار بهش خوش آمد میگم
ممنون گائو مین
تو واقعا بهترین دوستمی
خب اگه همه چی خوبه بیا بریم دیگه
بریم
مطمئنی لنگ شان واقعا انقد زن وحشتناکیه؟
اون شایعات راست بودن
پس برای همین اون زمانا لنگ شان و پدرت
همیشه با همدیگه دیده میشدن
من اونموقع مشکوک بودم
مادرم واقعا ساده لوح و احمق بود
میدونستم
مادرت خیلی ساده و مهربون بود
وگرنه چطور ممکن بود کارش به کلینیک افسردگی بکشه؟
کلینیک افسردگی؟
اون زمان تو هنوز خیلی کوچیک بودی
و البته آدمای خیلی کمی در موردش می دونستن
چرا؟
بابات میخواست که افراد غریبه در مورد این موضوع خبردار نشن
اگه... واقعا جریان چیزی باشه که تو میگی
اون زن ، لنگ شان بوده
اونوقت میشه دلیل اینکه پدرت میخواست این قضیه راز باقی بمونه رو توضیح داد
بهش فکر کن ، بابات یه مرد بود
یه تاجر خیلی موفق بود
اما همسرش بخاطر خیانتی که اون کرده بود
...کارش به کلنیک افسردگی کشیده بود و آخرشم
چی؟
آخرش چی؟
مامانم واقعا چطوری مرد؟
خودکشی
...کلینیک افسردگی... خودکشی
وقتی به مادرت حمله دست میداد واقعا وحشتناک میشد
بعدش بیماریش خیلی بدتر شد
و آخرشم ، حتی به یه مرحله ی روانی رسیده بود
آخرش مجبور شد ... مادرتو ... کسی که برادرم خیلی
عاشقش بودو... تو ویلا زندانیش کنه
شاید نگران این بود که شهرت خانواده شانگ تحت تاثیر قرار بگیره
خانم ، حداقل یه چیزی بخورین
مادرت ، یه آدم بی ریا
و مهربون بود
اون هیچ وقت مشکل خیلی بزرگیو تو زندگیش تجربه نکرده بود
چطور می تونست همچین ضربه ی وحشتناکیو تحمل کنه؟
همه چی دوباره برام زنده شد
پس مسبب همه ی اونا لنگ شان بوده
برای همین کسی که مادرمو کشته لنگ شانه
اما من یه حس عجیبی هم دارم
اگه لنگ شان انقد عاشق پدرت بوده
پس باید با پدرت میموند
اما مدت کوتاهی بعد اینکه مادرت مرد
اون با یه مرد دیگه ازدواج کرد
اما خیلی زود ازش طلاق گرفت
و حتی کارشون به دادگاهم کشیده شد در نهایتم کلی پول تونست بگیره
شنیدم که شوهر سابقش
یه مدت بعدش بخاطر بیماری فوت کرد
همه اینایی که میگی راسته؟ هیچ مدرکی هم هست؟
منم خیلی درمورد جزئیات این مسائل اطلاعی ندارم
اما تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
یه جورایی حس میکنم این مساله خیلی به نحوی که لنگ شان کاراشو انجام میده شبیهه
بو ران الان تو تنها عضو خانواده منی
واقعا دلم نمی خواد ببینم صدمه ببینی
به نظرم... دیگه بی خیال شو
دیگه با لنگ شان نجنگ ما نمی تونیم باهاش دربیوفتیم
No comments yet. Be the first to leave one.