The first 200 lines.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
روحانی ها از مردم مراقبت میکنن،
و ما از کسانی که از ما مراقبت میکنن، مراقبت میکنیم.
میفهمی، لورنس؟
هر وقت با یه روحانی ملاقات کردی، نباید اینو فراموش کنی.
به هر حال، تا از بقیه یکم متفاوتی.
کشیش!
اوه، سلام.
ببخشید که مزاحمتون شدیم.
یه موضوعی هست که پسرم میخواد فقط با روحانی راجبش صحبت کنه.
یعنی چی شده که این قیافه رو به خودت گرفتی؟
مشکلی نیست.
در حال حاضر کار خاصی ندارن.
ایشون داخل هستن.
بانوی روحانی!
بله؟
موضوعی هست که میخواین با من دربارهاش حرف بزنین؟
و خب من و دوستام بعد دعوامون اوضاع رو همونطوری ول کردیم.
فردا دیدن و حرف زدن باهاشون قراره خیلی سخت باشه.
بانوی روحانی، چیکار کنم؟
خب، چی باعث میشه دوباره دیدنشون برات خیلی سخت نباشه؟
چی؟
امم...
شاید برگشتن اوضاع به قبل دعوامون؟
بانوی روحانی! شما میتونید زمان رو به عقب برگردونید؟
نه نمیتونم.
تنها کاری که من بلدم اینه که افراد رو در مسیرشون هدایت کنم.
همه اینا بستگی به خود فرد و ارادهاش داره.
و تو همین الان میدونی که باید چیکار کنی، مگه نه؟
نگران نباش. راه درست همونه.
احساس میکنم با اینکار به بانوی روحانی بی احترامی کردیم.
نه، اصلا.
بانوی روحانی به همه مشکلات و نگرانی های شما گوش میده.
اون به همه شک و تردید ها گوش میکنه و با از بین بردنشون به مردم کمک میکنه.
به هر حال این وظیفه یه روحانی هست.
Ado :مترجم
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
@AioSub | @AioFilmcom
قسمت 1
رابطه بین این دو
کارت عالی بود.
ولی داشتم به این فکر میکردم...
وای مردم از خستگی...
فکر نمیکنی اختلاف خیلی زیادی بین
رفتار چند ثانیه پیشت و قیافه الانت هست؟
خب مگه مهمه؟
فعلا که فقط تو اینجایی لورن.
جدی؟
نگران نباش لورن.
اگه کسی بیاد فورا خودمُ جفت و جور میکنم.
اصلا مشکل این نی--
کشیش!
یه چیزی رو میخوام به بانوی روحانی بدم!
اوه یه لحظه!
بانوی روحانی! شما همیشه خیلی زیبا و دوست داشتنی هستین.
به دلایلی، بانوی روحانی فقط جلوی من تنبلی و خستگیش رو نشون میده.
خجالتزدهام میکنید.
خستمه...
بازم میپرسم، بانوی روحانی چرا اینطوری میکنید؟
چون دیگه کسی اینجا نیست.
همونطور که گفتم، مشکل اصلا این نی--
بانوی روحانی!
سلام به همگی!
چرا فقط جلوی من تنبلی و خستگیش رو نشون میده؟
بای بای، بانوی روحانی! کشیش!
مردم...
بانوی روحانی!
بنظرم دیگه داری بیش از حد ولو میشی.
ولو؟
بله.
چرا به محض اینکه فقط ما دوتا تنهاییم شل میکنی؟
امم، خب چون...
اینو میپرسی، ولی تویی که نمیذاری کاری انجام بدم.
مثلا نمیذاری توی زمین کار کنم.
خب چون ممکنه بیفتی و آسیب ببینی.
یا بهم اجازه نمیدی که غذا بپزم.
خب چون ممکنه خودتو آتیش بزنی.
m -121 -85 l 119 -85 119 -3 -121 -3
بیش از حد مراقب
خب پس!
من میرم گشت و به خونه ها سر میزنم.
بانوی روحانی--
منم میام!
چی؟
ولی اینطوری باید خیلی راه بری.
اشکال نداره میام.
باشه.
ولی اگه ازت خواستن که معجزه بهشون نشون بدی،
لطفا خیلی ریز موضوع رو عوض کن.
قدرت های ماورایی تو چیزی نیستن که بشه با چشمای معمولی دیدشون.
حله.
مطمئن باشم دیگه؟
خیلی بی ادبی.
اصلا حالا که به اینجا رسید، نشونت میدم.
آره بده.
یه دسته کارت دارم...
همینجا میمونی!
چ-چیزیم نمیشه!
قول میدم هیچ کار عجیبی نکنم!
خیله خب.
پس میرم چیز میزا رو آماده کنم.
باشه!
د-دارم با لورن میرم بیرون؟
خیلی خوشحالم!
اوه، قبل اون...
فرشتگان کلیسا، جمع بشید!
ای فرشتگان.
بازم داشتین لورن رو تعقیب میکردین، مگه نه؟
کاملا متوجهم که کنارش بودن چه حس خوبی داره،
ولی نمیشه یکم خودتونو نگه دارین؟
راستش حسودیم میشه پس لطفا دیگه اینکارو نکنید.
ببخشید که منتظرت گذاشتم.
مشکلی هست؟
اوه، همم، خب...
بیا، زودباش بریم!
آرومتر لطفا.
اگه عجله کنی ممکنه بیفتی!
حالت خیلی خوبه ها.
کشیش، بانوی روحانی، سلام!
سلام!
ناموسا.
چرا فقط اطراف من اونطور رفتار میکنه؟
دیر میگیره.
پس اگه اعتراضی ندارید، هفته بعد هم این کار رو انجام میدیم.
اوه بانوی روحانی!
بانوی روحانی!
لطفا یه معجزه بهمون نشون بده!
معجزه! معجزه!
ببخشید لطفا یه لحظه به من وقت بدید.
نتونستم موضوع رو عوض کنم،
پس همونطوری ساکت موندم.
خیلی درمونده شده بودی.
خب آخه...
الان، باید یه راهی پیدا کنیم تا بچه ها رو متقاعد کنیم...
بانوی روحانی، شما فوق العاده هستین!
اوه جواب داد.
بانوی روحانی.
میخوام چند لحظه برم اینجا.
میخوای چیزی بخری؟
نه.
چون اینجاییم، با خودم گفتم یه سلامی به صاحبش بدم.
مشکلی نیست اگه یکم اینجا باشم؟
نه اشکالی نداره.
جیییی...
ببخشید که ترسوندمتون!
سلام.
کشیش، خیلی وقته که اینجا نیومدی.
لباس فروشی؟
ببخشید که نمیتونم بیشتر بیام.
بانوی روحانی، اگه دوست دارین میتونین یه نگاه به دور و اطراف بندازین!
در این صورت، روی حرفتون حساب میکنم و خودم رو مشغول میشم.
جدی عادت کرده به تغییر حالت دادن.
اریک چطوره؟
هر جور چیزی اینجا داره.
حالش عالیه!
خوبه.
خ-خیلی خوشگله!
چقدر عجیب! خود واقعیش رو جلوی یکی دیگه نشون داد!
خیلی خوبه مگه نه؟
همه دخترایی که اومدن ازش بسی لذت بردن.
بالاخره لباس عروسی چیزی نیست که بتونی همیشه ببینیش!
عروسی؟
اوه درسته.
کشیش ها هیچوقت ازدواج نمیکنن درسته؟
فرصتش خیلی سخت پیش میاد.
دختر یکی از دوستام که دور از اینجا زندگی میکنه قراره بزودی ازدواج کنه،
و دوستم ازم خواست که براش یه لباس بدوزم.
یکم زودتر از زمان موعد تمومش کردم، بخاطر همین گذاشتمش اینجا تا مردم ببیننش.
که اینطور.
پوشیدن همچین چیزی...
عروس حتما خیلی خوشحاله.
وای اون خیلی بانمک و خوشگله.
من واقعا یه دختر میخواستم.
چرا داری به من نگاه میکنی؟
دختر نداری؟
فقط چنتا پسر دارم.
بخاطر همین نمیتونم دخترای بامزه و خوشگلی مثل شما رو به حال خودشون ول کنم.
ن-نه، من اصلا...
راجب چیزی حرف میزنید؟
همه مردم روستا همین حرف رو راجب شما میزنن.
اصلا روحمم خبر نداره!
واقعا یه دختر میخوام.
خب پس چرا داری به من نگاه میکنی؟
خب فکر کنم برای امروز کافی باشه.
بانوی روحانی، بفرمایین.
چیه؟
چون این همه راه تا اینجا اومدین، بهتون لباس هدیه میدم.
اوه نه نمیشه. فقط فکر کردن راجبش کافیه.
دارین راجب چی حرف میزنین؟
بانوی روحانی، شما همیشه به ما کمک میکنید.
لطفا هدیه های ما رو هم قبول کنید.
اشک...
اوه! فکرشم نمیکردم اینقدر خوشحالت کنه.
ولی جدا از این لباس،
هر موقع که خواستین من براتون لباس عروسی میدوزم، باشه؟
ب-بریم لورن!
لطفا اونطوری ندو!
ببخشید، خدانگهدار.
بانوی روحانی، لطفا صبر کن!
حالت بده؟
No comments yet. Be the first to leave one.