The first 200 lines.
اووو
بلند شو
...یک...دو...سه
...چهار...پنج...شش
چی باعث شد عاشق پیر مردی مثل من بشی؟
نمیدونم
باید برگردیم
خب
کنفرانس صبح زود؟
رییس اسمیت میاد
درسته...اون. آره
آره خب
هی قهرمان
ویلارد بین
برادر ویلارد بین
برادر ویلارد بین میشه لطفا بیای به جایگاه؟
چی شد؟
اون درباره رییس اسمیت چی بود؟
باید الان مارو ببینه به یه ماموریتی اشاره کرد
یه ماموریت
تا الان سه تا رفتی
و تازه ازدواج کردیم
حق با توئه
مطمئن شو و جلوی پیامبر بهش اشاره کن
از دیدن دوبارت خوشحالم ویلارد
و خواهر بین دیدنتون فوق العاده است
خیلی خوشحال شدم وقتی درباره ازدواجتون شنیدم
این چیزی که میخواستم دربارش باهاتون صحبت کنم
هشت سال پیش کلیسا مزرعه جوزف اسمیت رو خرید
الان میتونیم بگیریمش
یه نفر رو میخوایم که اونجا زندگی کنه و از مزرعه مواظبت کنه
و کلیسا رو تو اون منطقه دوباره سرپا بکنه
و وقتی امروز از اون در اومدی تو
انگار یه صدا بهم گفت اینم آدمت
پس میخوام تو و ربکا
بعنوان مبلغ ها و سرایدار مزرعه جوزف اسمیت باشید
تو نیویورک؟
با دوازده تا صحبت کردم و موافقت کردیم
که آوردن مزرعه اینجا خیلی هزینه داره
کی میخوای بریم؟
پس قبول میکنید؟
البته رییس. عالیه
و چه مدت خدمت میکنیم؟
فکرکنم پنج سال کافی باشه
حالا این محل برامون یکم خشن بوده
پس کارتون اینه که نشونشون بدید آدمای خوبی هستیم
و میتونیم تو جامعه جا باز کنیم
همونطور کمکمون میکنه مکان کلیسامون امن باشه
مرسی برای اطمینانت رییس
ولی85ساله که کلیسا از اونجا نرفته
باید تا الان فراموش شده باشه
و مطمئننا نمیتونه زیاد بد باشه
شنیدیم دارید میاید
شنیدن داریم میایم
برادر و خواهر بین خدا به همراهتون
ببخشید قربان
میشه راه رو به مزرعه جوزف اسمیت تو جاده استفورد نشونم بدید؟
خب خوب بنظر میاد
هیاه
میدونی عزیزم
شاید مجبور بشم یه چیزایی به این
مردم نشون بدم که قبولم کنن
حالا بیا باهاش شروع نکنیم
فقط میگم مردم به مردی احترام میذارن
که حاضره واسه چیزی که بهش باور داره بجنگه
ویلارد کسی از بچه های جوزف و اما توی مزرعه اسمیت بدنیا اومد؟
نمیدونم عزیزم چرا میپرسی؟
فکرمیکنم دوستنش جالبه
میتونم بفهمم
فکرمیکنی اینجا دکتر خوبی دارن؟
خیلی حالم خوب نبوده
متاسفم میدونی چیه؟
همش این سفره برای من دوباره اتفاق میوفته
بهم اعتماد کن این اتفاق هیچوقت برات نیوفتاده
فکرکنم این رو برای یه هفت ماه دیگه دارم
واو
ربکا.تو...؟
عزیزم
یهاه
زندگیمون آره
زندگیمون رو دوست دارم
این رو ببین
خب اوناهاش
جایی که فرشته ها صحبت کردن و پیامبر ها راه رفتن
خب عزیزم اینجایی. مرسی
میرم در رو باز کنم. خب
خوبی؟ آهاه
سریع برمیگردم کمکت کنم
عزیزم میدونی یادم رفت چیکار کنم؟
یادم رفت امروز صبح بهت بگم چقدر زیبایی
نگاهش کن
ما میتونیم اینکارو بکنیم
امیدوارم. چیزیمون نمیشه
همینطوره
هرکاری بتونم میکنم. خب
فقط با من صبور باش
وقتی سعی میکنم اینجا دوست پیدا کنم
تو عزیزم خب تو فوق العاده ای خب آماده ای؟
تو میتونی اینکارو بکنی
میرم ترتیبش رو بدم
همه چیز مرتبه؟
عالیه مرسی
میدونی با اون پولی که گرفتیم
باید این مزرعه رو سرپا کنیم
خب دور تقویم خط بکش
تازه اومدیم اینجا و اولین بازدید کنندمون رو داشتیم
آقایون خوش اومدید بیاید داخل
خب
چیزی نیست
خب از آشناییت خوشبختم همسایه
اسمم ویلارد بینه
میدونیم کی هستی
حرفمون رو میزنیم آقای بین و میریم
بعنوان شهروندای این جامعه یه جلسه داشتیم
همه میخوان شما از پالمیرا برید
چندسال پیش از اینجا بیرونتون کردیم و شما برنمیگردید
پس بهتره راه بیوفتی
خب از شنیدنش متاسفم
پس ما میایم اینجا به امید اینکه بین شما چا بیوفتیم
و یه مهره مفید برای جامعه باشیم
حس بدی نداریم برای کاری که مردمت با ما80سال پیش کردن
فکرکردیم اشتباهه و همیشه همینه
پس...بهم گوش کن
ما اینجاییم که بمونیم
حتی اگه لازم باشه بجنگیم
حالا میتونم دونه دونه به حسابتون برسم یا سه به یک
هرجور راحت تری
خب یالا
برمیگردیم. من همینجام
ویلارد...فکرنمیکنی زیادی شجاعی؟
چی؟ نه
عزیزم. عشق رو حس نکردی
که از من بیرون میومد؟
نه واقعا
عزیزم خوبی؟
آره من فقط
چیزی میخوای عزیزم؟
میرم به سمت شهر
بهتره روشن باشه
پس بهتره منتظرم نمونی
تو شب؟
عزیزم
نیازی نیست نگران باشی ازمون محافظت میشه
دوست دارم دوست دارم
روز خوش آقایون
یه قطعه میخواستم
میخواستم ببینم شما داریدش؟
اصلا
سوال ساده ایه
اون قسمت ها رو داریم
ولی الان برای فروش نیستن
اه خب
میشه بهم بگید کی
در دسترس میان؟
خب شک دارم
بستگی داره کی میخواد بخره
همونطور که اشاره کردم من لازم دارم
پس من میخوام بخرم
خب پس برای فروش نیستن
پس از ماکدون میخرم
شاید اونا زیاد اهمیت ندن پول رو از کی میگیرن
و ممنون برای همه چی
هی مورمن این اواخر فرشته دیدی؟
شنیدم شما مورمن ها به غسل تعمید اعتقاد دارید
آره همینطوره
و به دست ها باور داریم
برو برو برو
از دیدنت خوشحالم همسایه
مرسی برای غسل تعمید
عصر بخیر خانوم
ما معاون هستیم و این خانوما معلم هستن
به مجمع رفتیم
از تپه مورمن رد شدیم
و فکرکردیم بیایم و ببینیم
و یکم درباره جو اسمیت بشنویم
لطفا بیا داخل
عصر بخیر عصر بخیر
همسرم تو شهره
ولی خوشحال میشم که داستان پیامبر
جوزف اسمیت رو باهات به درمیون بذارم
این خونه ای که پیامبر جوزف آوردشون
بعد از اینکه از فرشته مورونی گرفتشون
یه دروغگو و متقلب بود نه؟
میان انگار میخوان یاد بگیرن
ولی واقعا واسه صدمه زدن میان
حس کردم تاریکی به خونمون حمله کرد
کلفت بود... قدرت داشت
شروع کردم دعا کردن برای کمک
تو اون لحظه حس کردم یکی کنارم ایستاده
همه تو اتاق سکوت رو احساس کردن
شاهد هستم
که جوزف اسمیت پیامبر خدا بود
و حضورش رو الان توی خونه ام حس میکنم
هرکسی که با دعا بگرده میفهمه
مثل ناجی یاد داد
درباره عشق و بخشش صحبت میکرد
بخاطر کارمون عذر میخوایم خانوم
عشق پیامبر جوزف رو حس کردم
و اون برشون گردوند
عزیزم ازمون محافظت میشه
No comments yet. Be the first to leave one.