The first 200 lines.
ارائه شده توسط کادوکاوا شوتن، میتسوئی بوسان و نیپون شوپان
تهیه کننده اجرایی کادوکاوا تسوگوهیکو
تهیه شده توسط هارا ماساتو
از رمان واتانابه جونیچی
"بهشت گم شده" موریتا یوشیمیتسو
منو توی خونه میبینی؟
چی؟
بفرمایید.
چه کار میکنی؟
من در حال انتشار هستم
برای کار اینجا هستی؟
نصف برای کار، نصف برای طفره رفتن.
هی، کوکی!
اونها 30000 تا دیگه میخوان!
در حال حاضر 10000 نفر از زمانیکه تو سردبیر بودی بیشتر شدیم.
خب میزوگوچی...
... این چیزیه که وقتی همه مجلات رو اداره میکنی بدست میاری.
رئیس! قراره فوراً با این شماره تماس بگیرید.
آره آره...
ای کاش منو به یک کار آسان میبردن! بیا یه نوشیدنی بخوریم.
بیا دیگه! عجله کن!
بعد از جلسه من در آزمایشگاه خواهم بود.
پس دیر میرسی...
اوه، بله... چند اپوزیس هم بگیر.
تمومش کردیم؟ واقعاً خیلی پنیر دوست داری!
اگه مارک "کینوکونیا" وجود نداشت، "فِرمیر" رو امتحان کن.
خیلی خوب.
تلفن...
نگران نباش. اون مادرمه
تو برو
بله؟
اوه تو هستی...
همین الان خودت بودی، مگه نه.
همین الان؟
در این ساعت! چندان محتاطانه نیست.
من هنوز یک فکر غیرمنتظره نکردم...
اما صدای تو رو میشنوم و ناگهان ...
امشب؟ من با یکی از دوستانم میرم بیرون
کی؟
یک مرد
مدتی بود که بیرون نبودیم. مشغولی؟
با چی؟
بعد از ارتقاء جانبیت نمیتونیم در مورد کار صحبت کنیم ...
تو همیشه رک بودی...
من اونجا، حتی وقت سر خاروندن هم ندارم.
میدونی اخیرا به چی فکر میکردم؟
دوست دارم دیوانهوار عاشق بشم.
تارو با طعم مرکبات ...
بادمجان پاییزی سرخ شده...
ورقههای ماهی من.
زنجبیل و ترب اسب اینجا.
پس آیا به کسی توجه کردی؟
البته که نه!
اگرچه اون خانم چاپ کوچولو خوبه...
"خانم چاپ"؟
ماتسوبرا رینکو...
یادت هست زمانیکه در فرهنگسرای نویسندگی سخنرانی میکردی؟
تو اون موقع باهاش آشنا شدی
معلم خوشنویسی زیبا.
اون کاراکترهای گرد رو نمینویسه.
اون سبک چاپ رو دوست داره، بنابراین من بهش"خانم چاپ" میگم.
"خانم چاپ"...
ماتسوبارا رینکو...رینکو...
پس کجا؟
هرجا بهم دست میزنی حس خوبیه...
منظورم اینه که به کجا سفر کنیم؟
هر جا... تا زمانیکه من با تو هستم.
جایی که هرگز نرفتم
بیا.
آخر هفته آینده تعدادی از دوستان دانشگاهی در حال برنامهریزی سفر هستن.
اوه
یوشیکا ارتقا یافته.
براش هدیه بفرست
خیلی خوب. دوباره ارکیده؟
ما همیشه ارکیده میفرستیم...
پس چیز دیگهای؟
نه، همین خوبه.
آه، من روزی روزگاری یکی از افراد محبوب بودم...
چه کار میکنی؟
میتونی برای خودت بستهبندی کنی؟
من باید به کیوتو برم.
برای سریال تاریخ لعنتیم به مطالبی نیاز دارم.
میبینم. به نظر میاد کار زیادیه.
متاسفم. منتظر بودی؟
اینجا.
آفرین!
"الان این نفرت...
"... تلافی حسادت گذشته است."
"شعلهی حسادت...
"... خودش را میسوزاند."
"آیا شما نمیدانستید؟"
"پس اکنون آنرا بدانید."
'قلبی پر از حسادت!
اوه
"قلبی پر از نفرت!"
من قبلاً تئاتر نوه رو با نور آتش ندیده بودم.
خیلی خوب بود.
قبلاً چراغ آتش خالص بود، بدون روشنایی الکتریکی.
شاید تئاتر نوهی که ساموراییها میدیدن، عمیقتر بود...
و ترسناکتر...
صبر کن...
من دوش میگیرم
اینجوری حالت خوبه
امشب لازم نیست بریم خونه
ما هزینهشو میدیم ...
دوباره فرق داشت
هر بار فرق میکنه... منو جلوتر میبره.
این ترسناکه.
باز هم اون کلمه...
نمیدونم برای همه اینطوری میشه؟
نه. همه مثل ما عاشق نیستن.
بیا اینجا...
میبینمت خونه؟
چی؟
خداحافظی خیلی سختتره.
همه چیز درسته؟
فقط تا ایستگاه تو
سلام.
خب ببین کی اینجاست!
من بالاخره میتونم به خونه بیام، وقتیکه دوری!
تورو برای کاری دوره، و تو کجا رفتی؟ کیوتو؟
این سوغاتی زیادی نیست...
زود برگشتی
آب نبات کیوتو ... یادگاری از بابا.
خب من برم دوش بگیرم
هدیه آورد...چه خوب.
تمپورای اونجا کمی مزه عجیبی نداره؟
آره؟
آره کمی روغنی
استراحت: آقای سوزوکی، ماست توت فرنگی شما.
چای کیوتو برای آقای یوکویاما.
برای آقای کوکی، ارل گری.
آقای موراماتسو، شما تقریباً چای گیاهی خودتونو تموم کردید...
آره؟ آه، مزه افتضاحی داره!
چای چیزیه که برای لذت مینوشی.
غذای سالمی نیست
اما میگن جواب میده.
چقدر میتونه جواب بده؟ چای، چایه.
این نوشیدنی ماست خوبه
مشکل از نی هست که با اون بهتون میدن...
کوکی، سریال تاریخیت به کجا رسیده؟
تا آبه سادا.
زنی در دهه 30 که چیز پسر رو قطع کرد؟
من اینو نمیفهمم.
آره، مُردن برای عشق!
اونقدر عاشق بشی که اینکارو بکنی!
خب، تا حالا عاشق شدی؟
جالبه که چگونه یک شغل بدون مهلت ...
... به نظر میرسه هرگز تمام نمیشه.
آیا دلت میخواد کسی رو داشته باشی که همیشه عاشقت باشه؟
بفرمایید.
اما آقای کوکی...
... به نظر میرسه که دلش میخواد بازم ویراستار باشه.
خوب به نظر میرسه.
یعنی بقیه اینطور نیستن؟
این دیگه نظر شماست.
شما "زمان فراغت" ندارید، "آزادی" دارید.
دیدن افراد کمتر به معنای کم بودن تعداد احمقهاست.
و میتونیم بشینیم چای بنوشیم و هر چه میخوایم بگیم.
خوب، میتونی با این منطق بهش نگاه کنی.
مشکل اینه که چطور میتونیم این همه زمانی رو که داریم، بگذرونیم.
کار چطور پیش میره؟
مشغولم. زمان هدیه زمستانیه.
ظروف چینی همچنان محبوب هستن؟
کاشی با طرح، بله.
مردم ازشون در حمام یا برای جای ظروف داغ استفاده میکنن.
میبینم...
خب فکر کنم بهتره برم
بعد از پذیرایی میرم بیرون هاکونه...
... به هتلی نزدیک زمین گلف.
خداحافظ...
اوه ... میبینمت
تجلیل ویژه ماتسوبرا رینکو
میدونم سرتون شلوغه متشکرم که اومدین.
بسیار از شما متشکرم.
چطور بودین؟
با احتیاط شروع کن، با فداکاری پایان بده.
اون یک زن کامله. شرط میبندم که هر مردی اینجا اینطور فکر میکنه.
ممنون از تشریف فرمایی شما.
امشب فوق العاده به نظر میرسی
این مرد نمیتونه چشم ازت برداره.
ایشون ایمای میدوری، دوست دبیرستانیه.
چطورید.
اون به تازگی از یک فرانسوی طلاق گرفته.
میبینم... چرا بعداً همگی نریم مشروب بخوریم؟
من نمیتونم...
چی، تو برنامهای داری؟
گلف. من امشب در نزدیکی اینجا میمونم.
متشکرم که اومدی. میدونم سرت خیلی شلوغه
خوب...
خیلی بد. اون معمولاً اجتماعیتره.
ببخشید نتونستم فرار کنم...
بریم؟
فقط یک دقیقه...
اینو بیزحمت نگه میداری؟
چیه، هنوز اینجایی؟
کمی تشنه بودم...
اوه
خب ببین کی اینجاست!
فک کنم نمیاد...
No comments yet. Be the first to leave one.