The first 200 lines.
روبهکان، ما را فريفتند. روبهکانی که تاکستانها را براي انگورهاي تُردش به يغما بردند سروده سليمان نبي
روبهان کوچک در تمام دوران و در هر مکاني زيستهاند از قضا اين خانواده در سال 1900 جايي در قلب جنوب ميزيستند
برگردان از س.ف.ر.ي تنظیم مجدد: کامیکازه
صبح بخير - صبح بخير موسي -
!باز رفتي اون زير پنبهها رو کش ميري
مگه بهت نگفتم نکن آخه من چند بار باید بهت بگم؟
... مگه دوباره برنگردي
صبح بخير بانو
وايسا
صبح بخیر هارولد - صبحبخیر دوشیزه زان -
پدرتون از بالتيمور نامه نداده؟
چرا نوشته حالش بهتره - خوبه -
سلام منو هم بهش برسون بهش بگيد نگران تابلوش نباشه
من اسمشون رو خوب و تميز نگه ميدارم
ممنونم بهش ميگم
اين خرچنگها نشانه خوب غذا خوردنه
اينا بهترينن، از مغازه بالايي گرفتمشون برا شام امشب
خداحافظ دوشیزه زان - خداحافظ هارولد -
سلام زان، سلام ادی زود زديد بيرون
رفته بوديم خرچنگ بخريم - امشب مهمون داريم -
قصد دارید به مارشال شيکاگويي يه شام جنوبي بديد
حال مادرت چطوره، آقاي ديويد؟
حالش خوبه، ممنون
زان، مادرم ميگه زيرپوشت براي پُرو حاضره
... اما من ديگه نبايد بگم "زيرپوش" چون تو ديگه بزرگ شدي
بايد بگی "زير دامني" يا یه چيزه دیگه
البته تو همه اينا رو خوب ميدوني يا هر چي که "لیو" ميگه تو هم ميگي
من حرفهاي پسرعمو لیو رو هيچوقت جدي نميگيرم يعني هيچکس نميگيره
تو از لیو خوشت نمياد، نه؟ يعني تو از هيچکدوم از اعضاء خانواده من خوشت نمياد
چرا، خوشم مياد
يکي هست که واقعا شيفتهشم
کيه؟ - !آقاي ديويد -
پدرتون
بهش نخند، روش زياد ميشه
يکشنبه ميبرمت پيکنيک ناهار خودتو بيار
صبح بخیر عزیزم - صبح بخیر خاله بِردي -
سردردت بهتر شد؟ - بله، خوب شد -
صبحبخیر بانو بِردی - صبحبخیر ادی -
من يه دقيقه اينجا ميمونم تو اسب رو ببر تو
يادت باشه مادرت منتظره تا صبحانه رو با تو بخوره
بسیار خب
حدس بزن امروز صبح کجا رفته بودم
"به "لايونت
قشنگ نبود عزيزم؟ معلومه که بود هميشه اين موقع سال قشنگ بوده
برا امشب "شوبرت" رو ياد گرفتم
همشو کامل ميتونم بزنم غير از تيکه وسط شو
نميشه وسطشو نزنيم؟ ممکنه مارشال اصلا نفهمه
نه نميشه، الان ميام پايين و همشو برات ميزنم صبر کن اومدم
مامانت ميگه، آقاي مارشال يه اصيل زاده تحصيل کرده و با فرهنگه
مطمئنم که ميفهمه حالا گوش کن
... دو و يک، دو و يک
سلام
... صبح بخير دايي بن
راستش تا حالا با هر صدايي بلند شده بودم غير از صداي کنسرت
اين ساعت جديد درس موسيقيته؟
صبح بخير بن متوجه نبودم، متأسفم
خاله بِردی داره قطعهايي رو که امشب بايد برا مارشال بزنم يادم ميده
پس حق شکايت ندارم
الکساندرا، صبحونت حاضره - بله مامان -
و تو هم ديگه از توي پنجره مثل دهاتيها داد نزن
صبحبخیر، رجینا
واقعا که بن
هنوز تو پيژامت هستي نبايد اينجوري ديده بشي
براي همينه که ازدواج نکردم
الان لباس ميپوشم ميام تا با تو و الکساندرا صبحونه بخورم
نه، تا يه چيز داغ نخورم حوصله حرف زدن ندارم
پدرت چي گفته؟
زان، بيشتر از اوني که ميگم دل تنگتم اما نگران نباش
تنها نيستم، همه تو بيمارستان با من مهربونند
نامهها رو به اسم من مينويسه ... تا فکر کنم بزرگ شدم
بچه که بودم هم همين کارو ميکرد - لازم نيست برام توضيح بدي -
کال - بله -
ميخوام امشب اون بطري شراب قديمي رو بيرون بياري
به روی چشم - اينو به بقيه هم بگو -
آقاي مارشال بايد مهمون خيلي محترمي باشه
پوره سرده شده، ببرش - !الساعه -
!از پوره سرد متنفره !از پوره سرد متنفره
دختر "دانورس" تو ممفيس عروسي ميکنه
حقيقت داره؟ مادرش رو ميشناختم. يه بار تو "لايونت " پيشم بود
از "کلهون"ها بود کلهونها هم که فاميل ما بودند
مامان ميگفت خيلي لاغره ولي بنظر من نبود
بنظرم خيلي هم قشنگ بود
بِردی، امشب جلو مارشال رفتارت خوب باشه
البته اسکار
لازم نيست زياد حرف بزني - نمیزنم -
... اگه از خانواده ات سوال کرد
... مردم دوست دارند بدوند ديگران از کجا اومدند
ميتوني بهش بگي اونا کي بودند
شايد اسامي رو بشناسه
خوشنامي هميشه مفيده
لیو، تو هم يادت باشه
بله، آقا؟
اوه، بله شنيدم خوشنامي هميشه مفيده
قهوه ميخواي؟
اگه حاضره بايد چند دقيقه ديگه برگردم روزنامه
خب، خرس وسطي و خرس کوچيکه
از "هابرت "ها خوشت نمياد، نه؟
مامان، تو غيبگوي عجيبي هستي
کجا داري ميايي؟ - دارم با شما ميام مغازه -
من سالهاست که تنها ميرم مغازه بدون کمک تو
برگرد بانک
لیو؟ - بله آقا؟ -
کارت رو خوب انجام بده - باشه، خوب انجام ميدم -
سلام هارولد، چطوري جو؟ - سلام آقاي لیو -
صبح بخير آقاي مندرس امروز کاري هست که بکنم؟
آره يه کاري هست - خب، چه کاري؟ -
تمام روز رو اينجا نباش
صبح بخير بن - صبح شما هم بخير خانم هانا -
و خرس بزرگه هم اومد
حالا خورشيد هم ميتونه بدرخشه روز شروع شد
بن امروز سرحال بنظر ميرسه
تعجبی هم نداره ... شهردارمون آقاي بنجامين هابارد امشب
... با آقاي ويليام مارشال از شيکاگو
درباره ساختن يه کارخانه نخ ريسي مذاکره ميکنند
آقاي بن براي تاسيس کارخانه در شهرمون دلايل زيادي خواهد آورد
... ولي دليل واقعي اش دستمزد ماست
که پايينترين دستمزدها در کشوره
قصد دارن اينو تو روزنامه چاپ کنند؟ - نه -
آقاي ويليام مارشال کارخانهدار شيکاگويي ... و حامي اپرا
... در ميان ماست تا با "هابردها" و "گيدن ها" شام صرف کنه
کساني که مهماننوازي مشهور جنوبي رو به او نشان خواهند داد
اين خوبه - اونا هم همينو چاپ ميکنند -
هنوز مونده زان
کوچيک که بودي موهاي قشنگي داشتي
دختر کوچولوي قشنگي بودي
ادي، حالا هيچکي فکر نميکنه قشنگم؟
گمان کنم، يه روزي مرد بيچارهايي پيدا بشه
هميشه براي آدم کسي هست
نوبت تو هم میشه، بچه
تو جوونتر از اوني که نگران باشي، الکساندرا
يه روز صاحب همه چيز خواهي شد وقتيکه من پير شدم
ادي، کلوچههاي شام امشب رو خودت درست کن
با قهوه غليظ و شراب سرد
نگران نباشيد خانم رجينا شام امشب عالي ميشه
آقاي مارشال، اونا هر سال ميرفتند اروپا
تصور کنید این همه راه !فقط براي اينکه به موسيقي گوش بدند
و يه بارهم مادرم، آقاي واگنر آهنگساز رو ملاقات کرد
و خانم واگنر به مادر و پدرم يه بروشور امضاء شده داد
... و يه بار ديگه - بِردي -
نه ممنونم کال
برام جالبه که شما اشراف جنوبي ... کنار هم هستید و
چيزايي که بهتون تعلق داشته، نگهش داشتيد - ما از اشراف نيستيم -
فقط همسر برادرم هست
پس پيشرفت کرديد - اونا به ما پيشکش کردند -
مثل "بردي"ها - اونا مالک مزرعه لايونت بودند -
حتما بگوشتون خورده - جاي زيباييه. بهترين مزرعه پنبه ايي که تا حالا ديديد -
پدربزرگ مادرم قبل از جنگ فرماندار بود
مردم روزاي بزرگي داشتند
پارچه از پاريس ... اسبهايي که نميتونيد حتي تصورش رو بکنيد
سياهها براي اونا کار ميکردند - ما با مردم خوب بوديم -
همه ميدونستند ... ولي وقتي جنگ شد
آقایون اینجا رو ترک کردند همچنین پنبه و زنهاشون رو
پدرم در جنگ کشته شد
اون سرباز خوبي بود
بله، بله - بله بِردي، یقیقا. یه سرباز خوشنام -
اما حرفم به مارشال اين نبود، بردي
جنگ که تموم شد
لايونت تقريبا تباه شده بود و پسرا تبديلش کردن به خرابه
چرا؟ چون اشراف جنوب نميتونستند خودشونو با هيچي وقف بدند
سعي کردند به روز باشن
گاهی ياد گرفتن راههاي جديد هم سخته - درسته، سخته -
بخاطر همين هم سودآوره
پدربزرگ و پدران ما ياد گرفتند ... که چطوري از راههاي جديد
پول در بيارند
اونا تجارت ميکردند
بقيه، مثل خانواده "بردي" با تحقير نگاهشون ميکردند
خب، داستانو کوتاه کنم حالا لايونت مال ماست
بيست سال پيش ما سرزمين شون، پنبه شون و دخترانشون رو تصاحب کرديم
با اين داستانهات آقاي مارشال رو خسته کردي
اميدوارم اينطوري نباشه، فقط ميخواستم نکته مهمي رو به شريک آيندهمون يادآوري کنم
... ببيند آقای مارشال
جناب مارشال، براي صرف شراب ميآييد؟
اين حرفا باشه براي يه موقع ديگه پاشو، الکساندرا
احساس من و برادرم اينکه ... يه مرد تو تجارت فقط براي خودش نيست
ممکنه؟ - متشکرم، شما خيلي با نزاکتيد -
بنظرم کسي که کاري انجام ميده بايد احساس رضایت داشته باشه
پول که همه چي نيست
واقعا؟ هميشه فکر ميکردم معامله کردن کار بزرگيه
همينطوره آقاي مارشال
... ببینید آقای مارشال، استدلالم هميشه اينه
تو چت شده؟
مثل کلاغ غارغار کردي حالا هم مثل دختر مدرسهاييها قهر کردي
مگه چيکار کردم من که کاری نکردم
خيلي شراب خورده بودي خودتو کنترل کن و مثل احمقها رفتار نکن
شما امشب چه زيبا و جوون شدي خانم بردي
!جوون؟
بردي، آقاي مارشال ميخوان که شما و الکساندرا براشون بنوازيد
بله رجينا اومدم
شما نميتونيد منو قانع کنيد که آدماي درستي براي معامله هستيد
شما اينجا کارخونه ميخواین منم انجامش ميدم
کار من نيست خواسته شماست - ... تا کارخونه رو بياريم به مزرعه پنبه -
نه پنبه رو به کارخونه
هنري شراب سرو بشه - دليلم ساده است -
ميخوام کاري کنم که پول بياد و باور دارم که ميشه روي شما حساب کرد
در هر حال، دليلي براي مخالفت بيشتر نميبينم
...آقاي مارشال حس ميکنم - بردي -
ما آمادهايم - چشم، رجینا -
... ميدوني، آقاي مارشال
ممنونم شما دوتا عالي ميزنيد
همسرم بهترين معلمه
No comments yet. Be the first to leave one.