The first 172 lines.
سعی میکنم صفحات یه دستنوشتهی باستانی رو دوباره سرهم کنم
اونی که میفهمه همه چیز چطور شروع شد تویی
ما ساحرهها باید یاد بگیریم چطور از خودمون حفاظت کنیم
اون صفحه رو بده من!
دایانا انتقام منو میگیره!
عدالت در قبال ناکس اجرا میشه
این مدرکیـه که انجمن بیشتر از این توانایی
خنثی کردن فعالیتهاشون رو نداره
خونآشامها باید خودشون دست به کار بشن
منو آزاد کن
اومدم درمورد بنجامین بهت هشدار بدم
اون از یه جادوگر با قدرت مرگ و زندگی حرف میزنه
ولی لازمه بدونی، درمورد تو هم حرف میزنه
بهم قول بده که هیچوقت هیچجا نزدیک اون نمیری
جمهوری لهستان
« رضا کارگران » greatR
سپتور، فرانسه
میخوام همه شفاف بدونن اتفاقی که بعد از این میافته چیه
تا جایی که من میدونم،
همه اینجا میمونن تا متیو برگرده
و بنجامین از صحنه روزگار محو بشه
میخوام به آکسفورد برم تا کتاب رو به دست بیارم
شاید کتاب زندگی بتونه بمونه واسه بعد؟
- چهارصد ساله که منتظر مونده - متیو و من توافق کردیم
جای بحث نداره
- متیو کجاست؟ - رفته.. تا بنجامین رو پیدا کنه
- تنهایی رفته؟ - بله، انتخاب خودش بود
همهتون باید بدونین که نمیخوام تا وقتی برمیگرده تو این راهروها برم و بیام
هر کدوم از ما یه نقشی داریم. مال من اینه که به آکسفورد برم
صفحاتش رو دارم و حالا وقتشه کتاب رو به دست بیارم
- همیش، تو میتونی ترتیب کارهاش رو بدی - انجام شده بدونش
سارا و فرناندو، شما با من میاین
و بقیهمون؟
ازتون میخوام اینجا بمونید تا مراقب ربکا و فیلیپ باشین
ناکس میدونه که من آخرین شانسش واسه به دست آوردن کتابم
و هر کاری نیاز باشه انجام میده
یه مسیر ایجاد کن و بهش اجازه ورود بده
تبریک میگم. تو جدیدترین عضو کتابخونه هستی
حالا، احتمالاً باید مجبورت کنم قسم بخوری آتیش نسوزونی
میدونی که نمیتونم هیچ قولی بدم
ما توجه زیادی به خودمون جلب میکنیم
آمادگیش رو داری؟
بذار بیان
ونیز، ایتالیا
فکر کنم به یه درک متقابلی رسیدیم
فکر نمیکردم اهریمنها رو لایق وقتت بدونی
تحت شرایط عادی، نه، ولی به حمایتشون احتیاج داریم...
هرچند بیزار کننده باشه، اگه بخوایم انجمن رو بازسازی کنیم لازمه
به نظر فرض رو این گذاشتی که نیازه...
معاهده طوری شکسته که نمیشه مرمتش کرد
اگه ما خونآشامها رهبری رو به دست نگیریم، فقط هرج و مرج در انتظاره
اتفاقاتی که در سپتور افتاد گواهش هست. باید یه اقدام قاطعانه انجام بشه
برای همین اهریمنها موافقت کردن که آگاتا باید حذف بشه
حمایت زبانی اون از دایانا بیشاپ باعث دردسر شده
اصلاح کردن اعضای انجمن این اطمینان رو میده که تعادل قدرت
به خونآشامها میرسه، همونطور که باید باشه
انجمن اینطور طراحی نشده
پدر من...
فیلیپ انجمن رو ایجاد کرد تا در خدمت معاهده باشه
انتظار داشت حکمت و داناییش بدیهی باشه
متأسفانه، دیگه اینطور نیست
بیتوجهای وقیحانهی برادرت نسبت به قوانین ما همهمون رو به خطر انداخته
با نقشهی من دسته جمعی جون سالم به در میبریم و از میراث پدرت محافظت میشه
ولی باید از این فرصت استفاده کنیم و همین الان دست به کار بشیم
و امیدوارم که تنها پسر باقیموندهی خون پاکش
در این کار پشتیبانم باشه
حمایت من برای شماست
ازت میخوام یه کاری برام بکنی
میدونم چی میخوای بگی
پس باید بدونی به عنوان استاد اعظم ازت درخواست میکنم
هی. ماشین اینجاست
صفحات رو دارم. فرناندو آمادهست؟
زودتر رفته، گفت آکسفورد ما رو میبینه؟
- این تو برنامهمون نبود - خب...
فیبی، باید درمورد اتفاق بعدی حرف بزنیم
اگه دایانا نتونه کتاب رو پیدا کنه و متیو نتونه جلوی بنجامین رو بگیره
اونوقت اوضاع ممکنه خیلی سریع، خیلی بد بشه
و باید واسه رفتن آماده باشیم
متوجهم
من به نیواورلینز میرم و دو قلوها رو با خودم میبرم
و منم دنبالت بیام؟
مارکوس؟ من باهات میام
یه جاهایی هست که میتونم برم و به فکرشون نمیرسه که اونجا رو بگردن
و باید همونجاها قایم بشم، تا زمانی که دکلرمونت بودن خطرناک نباشه
چرا اینا رو میگی؟
چون ممکنه فقط چند هفته نباشه،
ممکنه چند دهه باشه، ممکنه چند قرن باشه، نمیدونم
و این داستان تبدیل شدن من چی میشه؟
نه. نکن، این کار رو نکن. تصمیم گرفتیم...
اگه تغییر نکرده باشی،
هنوز حق انتخاب داری
- میتونی به زندگیت برگردی... - تو زندگی منی، مارکوس!
- همینطوری میگی، ولی... - نه! نه، جدی میگم
فقط باید مطمئن باشم که میدونی چه اتفاقی قراره بیافته
میدونم
معمولاً واسه مردی به سن تو اینقدر جوهرش کمرنگ نمیشه
زیاد زیر آفتاب میمونی؟
نه اونقدری که دوست دارم
- اژدهای قشنگیـه - یه دخترِ آلمانیـه
یه دقیقه بهم وقت بده
واسه چی اومدی اینجا، فرناندو؟
دایانا میخواد به آکسفورد بره تا کتاب زندگی رو تکمیل کنه
بهت احتیاج داره، منینو
- دیگه نداره - متیو رفته دنبال بنجامین
مارکوس میخواد تو پیشش باشی
خودت بودی که گفتی باید فاصله بگیرم
و میدونی انجامش چقدر برام سخت بود
میدونم
روزهای گوش به فرمانی من به دکلرمونتها تموم شده
پس به خاطر دکلرمونت بودن این کار رو نکن
برای این انجامش بده که مردِ درستی هستی
آکسفورد، انگلستان
جات خالی بود
خوشحالم میشنوم، عمه خانم
خب، بجنبیم، بریم کاری که شروع کردیم تموم کنیم
لوبین جنوبی، لهستان
دایانا، اینجا میمونیم و نگهبانی میدیم
موفق باشین
برگشتن چه حسی داره؟
احساس درستی دارم
اَشمول 782، لطفاً
ممنون
وقتی رسید خبرتون میکنم
- به همین سادگی؟ - خب، بیا امیدوار باشیم
ببخشید، کتابی که درخواست دادین اینجا نیست
باید باشه
تو لیست گمشدههاست
سیستم رو براتون نگاه میکنم
بالابر رو نگاه کن
- الان کردم - لطفاً
خیلیخب
ممنون
طلسم پنهان سازی
تا الان هم خیلی پیش رفتی
دایانا؟
داستانِ ماست
در اینجا، خاندان یک قبیلهی باستانی به نام برایت بورن آرمیده
قدرت اونها، مثل شب حد و مرزی نداره
عشق اونها با غیاب و آرزو شروع شد،
دو قلب که تبدیل به یکی شدن...
وقتی ترس بهشون چیره شد
باید از اینجا بریم
- پیداش کردیم - کجاست؟
طلسم تغییر ظاهر
دایانا؟
همهش اینجاست، گالوگلس
گالوگلس، باید بریم
کاملاً خالیه. یه کلمه هم نیست. هیچی
هی، باید بریم
همهش داخل توـه، نیست؟
اینجا هنوز زیادی توی چشم هستیم
هرچی زودتر به هلیکوپتر برسیم و برگردیم فرانسه بهتره
- وقته رفتنه. عجله کنید - باشه
- الان دارن میرن - آره
دومینیکو. بیا، از جشن لذت ببر
مطمئن نیستم چی واسه جشن گرفتن هست
- کاری که این عصر به راه انداختی... - باشکوهه، اینطور نیست؟
اگه از احتمال یه جنگ ویرانگر لذت میبری، آره
چیزی که ازش لذت میبرم پایان دادن به دکلرمونتها
و احساسِ نفرتانگیز خود برتر بینیشونـه
فیلیپ چند دههست که مُرده
با اینحال خانوادهی پُر از بیماریش هنوز مثل یه سپر
ازش در مقابل ریا کاریشون استفاده میکنه
بالدوین تسلیم شده. قدرت اون خانواده به خطر افتاده
پس، باید احساس پیروز بختی منو ببخشی،
ولی قرنها زمان برده تا مهرههام رو روی تخته شطرنج حرکت بدم
- قرنها؟ - از زمانی که بنجامین فوخز رو دیدم
فیلیپ فکر کرد متیو اونو کشته، درحالی که در اصل یه سلاح ازش ساخته
تصور کن چقدر شاعرانهست؛ آخرین چیزی که فیلیپ
قبل از دیوانه شدن دیده بنجامین بوده
هیچوقت نذارین بگن من از فرصتهایی که
پیش اومدن درست استفاده نکردم
No comments yet. Be the first to leave one.